دانستن و بودن

دانستن دلیل بر بودن و شدن نیست به این معنی که اکثر سیگاری ها میدانند سیگار ضرر داره و اکثر پرخورها میدانند که با پرخوری چاق میشند اما این دانایی به بودنشون خیلی کمک نمیکنه.

اما اگر نیت ما از گسترش اطلاعات و دانایی این هست که تغییر کنیم راههای بهتری برای تغییر هست.

جاری شدن درون خویشتن.

مثلا برای یادگرفتن تار زدن٬ دانستن اینکه چطور باید تار بزنیم نمیتواند ما را تبدیل به نوازنده خوبی بکند٬ تا زمانیکه تار را به دستمون نگیریم و وارد عمل نشیم اتفاقی نمیافته٬ اولش ناهنجار تار می زنیم حالا اینجاست که دانایی به کار میاد٬ بعد از اینکه مدتها دانایی با عمل همراه شد و تمرین کردیم تازه میتوانیم نوازنده تار باشیم.

اینم کوتاهترین مطلب خودشناسی من.

کنسرت علی عبدالمالکی

گاهی احساس میکنم پشت ماشینی نشستم که راننده اش یا مسته یا خوابه البته راننده آدم مشتی هست و خنده داره.در ایامی که تصور میکردم پولدار هستم یک کنسرت رزرو کردم که هیچکدام از دوستانم حاضر نشدند با من همراه بشند و من حتی یک لحظه هم از خودم سئوال نکردم چرا اینها نمیاند؟

دیروز که کنسرت علی عبدالمالکی بودم تازه فهمیدم من کمتر آهنگهای این آدم را گوش کردم و نمیدونم شاید آهنگهای خواجه امیری بوده که من اشتباها فکر کردم اونه و به اون نیت این کنسرت را رزرو کردم. البته خیلی هم افتضاح نبود اما ارزش کنسرت رفتن را هم نداشت.

علی عبدالمالکی موقع معرفی گیتاریست ها میگفت: این یکی...!!! فلانی هست مثلا. البته ساکسیفونیست و نوازنده ساز کوبه ایش خیلی با روح و زنده بود کارشون.

کلا میتوانم بگم تا هنرمند شدن خیلی فاصله داره. صداش خوبه نه در حد یک هنرمند و رفتارش و توانائیهاش اصلا هنرمندانه نبود فقط میشه گفت یه آدم ریزه خیلی بامزست و کارش به درد جشنهای خصوصی میخورد نه کنسرت. بعضی از صندلیهای وسط سالن خالی بود طوریکه از صندلیهای انتها و از اطراف سالن اومدند و پرش کردند.

خلاصه گاهی هزینه هایی میدم فقط برای اینکه حال خودمو بگیرم. یه همچین آدمی هستم من. با این حال از دیدگاه و انتخاب من دست و پا شکسته رفتن بهتر از نرفتن هست.

پروانه شدن

این متن ارسالی تو قسمت نظرات از دوستم مهسا اینقدر زیبا بود که ترجیح دادم بیارمش اینجا:

 

جایی که برای کرم ابریشم پایان دنیاست پروانه ای متولد می شود
برای پروانه شدن راه زیادی لازم است. باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد
باید فهمید که پرواز آن قدر ها هم که فکر می کنیم ، ساده نیست.
باید دانست که اگر ترس در دل راه یابد ، سقوط حتمی ست.
برای پروانه شدن ، گذشتن از تنگنای پیله های در هم تنیده شده زندگی لازم است.
گاه چنان این پیله ها در هم گره خورده اند که خستگی در تک تک سلول های بدن خانه می کنند و
این خیال به وجود می آید که رهایی غیر ممکن است
ولی تنها کسانی می توانند پروانه شوند که بیش از همه امید داشته باشند و البته صبر...
پروانه به ناچار باید پرواز کند و شرط اول پرواز ، گشودن بال هاست.
بال های ضعیف و رنجور ، پروانه را از پرواز باز می دارد.
, شرط دیگر نترسیدن از ارتفاع است
پروانه بودن ، قلب پروانه ای می طلبد. و احساس پروانه ای، برای یافتن گل ها
برای درک زندگی و این که
در نگاه كساني كه معني پرواز را نمي فهمند هر چه اوج بگيري كوچكتر مي شوی ...

پروانه شو ...پرواز کن به بیکران ... بال بگشا به آن ابدیت بی انتها

بتن این پیله ها را ...پیله های در هم تنیده را...آغاز کن زندگی را با عشق و امید ....پرواز کن آغاز شو که گاهی زود دیر می شود ... مگذار دیر شود برای پریدن و شکفتن و آغاز و پرواز ....

پروانه های حبابی

بچه که بودم برقها که میرفت شمع و چراغ روشن میکردیم اصولا تابستانها دور این شمع پروانه یا حشره ای مرده بود. پدرم که حباب شیشه حیاط را عوض میکرد داخلش چند تا پروانه مرده بود. من برام خیلی عجیب بود این چه علاقه ای هست که پروانه های حبابی به نور دارند؟ و نور خدایی را با نور خورشید و با نور لامپ و نور شمع اشتباه میگیرند؟

الان طبق وقایعی که از دوستانم میشنوم دارم به این موضوع میرسم که عشق توهمی چقدر شبیه این پروانه های حبابی هست.

مردهایی که با واقعیت خودشان جلو نمیاند و پشت ماشین و پولشون قایم می شند یا حتی پشت مقام و پست و تحصیلات عالی شون پنهان میشند و از خودشون خجالت میکشند و اعتماد به نفس ندارند.

زنانیکه با واقعیت خودشان جلو نمیاند و پشت آنهمه آرایش و تیپهای زیبا و دلفریب قایم میشند٬ اینها هم پشت پول و تحصیلات عالی و ... در واقع از خودشون خجالت می کشند و اعتماد به نفس ندارند.

این دو قشر چه زن چه مرد خودشان را باور ندارند٬ نمیتوانند واقعیت خودشان را بپذیرند و چقدر این دردناکه.

عده ای هم که بیشتر از دیگران این خصلت را دارند و از خودشون دارند فرار میکنند به سمت سیگار٬ مشروب و هر لذتی میرند تا شاید این حس دردناک را فراموش کنند(با محرکی مثل مشروب و بنگ و ...) یا تسکین بدند (با مخدری مثل تریاک و ...).

چون خودشان را باور ندارند و متوجه نیستند که همه آدمها این دردها را دارند و همه آدمها ایده آل نیستند٬ در نتیجه بدنبال خودی میگردند که وجود نداره و دنبال جفتی میگردند که او هم توهمی هست و وجود نداره.

در انتهای امر پروانه هایی که برای رشد کردن عجله داشتند و صبوری و تحمل پذیرش واقعیت انسان رانداشتند و انسان و موجودیتش را باور نداشتند در حباب توهم و تفکراتشان می میرند.

اما من مطمئنم خیلی از پروانه ها توانستند بفهمند اون نور و رشد چیه وگرنه پروانه اینقدر ارزشمند و زیبا و دوست داشتنی نبود یا زیبایی پروانه اینقدر نسل به نسل مستدام و پایدار نبود. پروانه نور را فهمیده وگرنه اینهمه با گل نیایش نمیکرد.

چند موضوع متفاوت

- بعد از چهارسال که مدام با ماشین خودم همه جا میرم احساس کردم چقدر دلم برای زمانیکه تاکسی سوار میشدم و اتوبوس سوار میشدم تنگ شده. یک بار با اشکان یکی از دوستان خوبی رفته بودیم رستوران که جلوش کارت پارک داشت٬ اشکان با این حال که از آمریکا اومده بود یه چند هفته ای ایران بمونه هنوز کارت پارکش را داشت و ازش استفاده کرد و خیلی تعجب کرد و گفت: "اصلا نمیتوانم درک کنم. مگه میشه آدم تو شهر به این شلوعی زندگی کنه و اتوبوس سوار نشه؟ اتوبوسهای ایران در سطح جهانی میتوانم بگم از آمریکا هم بهتره." من هنوز نفهمیدم منظورش چی بود یادمه اون روز پرسیدم اما اصولا من خیلی به جوابها گوش نمیکنم!!! بهرحال من دیروز بنا به تصمیم خودم و شرایط کاریم تصمیم گرفتم ماشین استفاده نکنم و با بی.آر.تی و تاکسی به مقصدم برم. راستش را بخواید خیلی بهم خوش گذشت. تصورمیکردم پشت یک تنگ شیشه ای به نام ماشینم گیر کرده بودم و احساس غیراجتماعی بودن داشتم. امروز هم رفتم کارت پارک خریدم که هم بدرد اتوبوس میخوره هم بدرد پارک کردن. تصمیم گرفتم لااقل یکبار در هفته این کار را انجام بدم.

- یکی از دوستان وبلاگیم سارا جونم خوابمو دیده که رفتم شیراز، امروز با اس ام اس اون از خواب بیدار شدم و روز خوبی را شروع کردم. ضمن اینکه نیم ساعت هم پیاده روی کردم تا به محل کارم برسم. البته میتوانستم تاکسی سوار شم اما خودم خواستم پیاده بیام.

- تو محل کارم امروز شاخم در اومد. یه همکار داریم که دو تا اتاق اونورتره اما تصور کنید ما سالی یکی دوبار همدیگه رو تو آبدارخانه میبینیم و من مثل یک فلاش فلاش از زندگیش دقیقا روند پیر شدن و سفید شدن موهاش را مشاهده میکنم. خیلی عجیبه این نوع زندگی که من دارم.

- هر چی که میرم جلوتر بیشتر میفهمم که قسمتی از وجودم مرده هست ومن رو به سمت مردگی میبره و قسمتی از وجودم زنده هست و من رو به سمت زندگی میبره و دعا و نیایش با خدا میتوانه اونها را متعادل کنه. مثلا برای منکه نیروی مرگم بیشتراز زندگی بود و حالا تغییرش دادم با اتصال با خدا ونیایش و دعا بتوانم روحم را به سمت زندگی بیشتری ببرم یا انرژی منفی را به مثبت تبدیل کنم شاید به همین موضوع قبلا میگفتند توبه باعث میشه گناهان پاک بشه یا روح پاک شه که حالا من میگم سیاهی ها و آلودگیها و نیروهای منفی تبدیل به تمیزی وزندگی و نیروهای مثبت بشه.

-دیروز خواستم به خودم حال بدم برای دوم و سوم آبان تور ثبت نام کردم پولشم پرداخت کردم . بعد دیشب تو عالم خواب و بیداری که فکر میکردم برای عقد خواهرزادم چی بپوشم یادم افتاد دقیقا همان روز ثبت نام کردم. فقط فکرش را کنید که من تا چه حد بد هستم که هم عقد خواهرزادم یادم میره هم به خودم ضدحال میزنم. هیچی دیگه امروز باید کنسلش کنم و هزینه ای هم کسر کنند ازم بابت این خنگ بازیم.

عاقبت گاو بودن

بلانسبت شما خوانندگان ارزشمند و گرامی٬ یه تفکر اشتباه تو ایران جان گرفته به این صورت که اگر گاو باشی و خودت را بزنی به اون راه خیلی زرنگ هستی. خیلی وقتها هم فرهنگ رفته سراغ عکسش که اگر گرگ باشی و پدره مردم را درآری خیلی زرنگی و بردی.

هر دو گاو و گرگ هدفشون فرار کردن از این هست که بابت بدست آوردن خواسته هامون نمی خوایم هزینه اش را بدیم.

هر دو نشان از نوعی جهل داره که سود کوتاه مدت بهتر از سود بلند مدت است.

من سرنوشت زندگی گرگی را نمیدونم فقط چیزی که تو زندگی میدونم اینه که آدمها همان کاری را با دیگران میکنند که دارند با خودشون میکنند یعنی خودشونم دارند مثل گرگ خودشون را پاره پاره میکنند و پدری از خودشون در میارند که نگو٬ اما براشون عادی شده یعنی طعم زندگی معمولی را نچشیدند که بفهمند زندگی گرگی چقدر درآوره.

بهرحال این سرنوشت زندگی گاوی هست: لطفا در عکس اول به اون گاوهایی که زنده هستند نگاه کنید ببینید چطور دارند به دوستشون نگاه میکنند؟ من فکر میکنم هر وقت آدم خودش را به نفهمی میزنه و گاوبازی در میاره همینطوری به آینده اش نگاه میکنه٬ یعنی ترجیح میده باور نکنه که :

آخره گاو بودن کباب شدنه   :

 

اپرای عروسکی- دیدار شمس ومولانا

اولین باری که این اپرای عروسکی را دیدم به اندازه چند دقیقه در تلویزیون دیدم و آنقدر بلند روحم را صدا کرد که انگار سالها صدا کرده بود. جستجو کردم و تو اینترنت بود و دانلودش کردم و اولین باری که کامل دیدمش روحم پرواز کرد و شعله کشید. راضی ام هر کاری کنم تا بستری تولید کنم که دوباره بتوانم همای وجودم را حس کنم.

خواننده ها: استاد شجریان و استاد معتمدی. کارگردان: بهروز غریب پور

این فایل تصویری را در اینجا ببینید:

 http://mastaneh.ir/mostanad-namayeshi/molavi-opera

این هم متن گفت‌وگوی شمس و مولانا | به‌همراه ارجاعات به منبع

شمس:
هر زمان (نفس) نو می‌شود دنیا و ما

بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی‌ست

مصطفی فرمود دنیا ساعتی‌ست

                                            - مثنوی معنوی، دفتر یکم، بخش ۶۲، ابیات ۳۸ و ۳۶

شمس:

آزمودم مرگ من در زندگی‌ست

چون رهی (رهم) زین زندگی پایندگی‌ست

                                            - مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۸۴، بیت ۹

مولانا: کیستی تو؟

شمس: کیستی تو؟

مولانا: قطره‌ای از باده‌های آسمان

                                            - مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۲۵، بیت ۲۷، مصرع اول

شمس:

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کن زندان و خود را وارهان

                                            - مثنوی معنوی، دفتر یکم، بخش ۵۰، بیت ۱۲

مولانا: کیستی تو؟

شمس:

آدمی مخفی‌ست در زیر زبان

این زبان پرده است بر درگاه جان

                                            - مثنوی معنوی، دفتر دوم، بخش ۲۱، بیت ۳

مولانا: کیستی تو؟

شمس:

تیر پرّان بین و ناپیدا کمان

جان‌ها پیدا و پنهان جانِ جان

                                            - مثنوی معنوی، دفتر دوم، بخش ۲۶، بیت ۷۸

مولانا: کیستی تو؟

شمس:

ره نمایم همرهت باشم رفیق

من قلاووزم در این راه دقیق

                                            -قلاووز: راهنما. مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۷، بیت ۲۹

مولانا: کیستی تو؟ همدلی کن ای رفیق!

شمس:

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم

هم عشق پری دارم، هم مرد پری‌خوانم

هر کس که پری‌خوتر در شیشه کنم زودتر

برخوانمُ افسونش حراقه بجنبانم

… / هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم

هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم / …

                                            - دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۱۴۶۶، ابیات اول، دوم و سوم (مصرع دوم) + مصرع اول بیت ۹

مولانا: کیستم من؟ کیستم من؟ چیستم من؟

شمس:

تا نگردی پاک‌دل چون جبرئیل

گرچه گنجی در نگنجی در جهان

                                            - دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۰۲۲، بیت ۸

شمس:

رخت بربند و برس در کاروان

                                            - دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۰۲۱، بیت اول، مصرع دوم

شمس:

آدمی چون کشتی است و بادبان

تا کی آرَد باد را آن بادران؟

                                            - مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۸، بیت ۲۰

مولانا: هیچ نندیشم به‌جز دلخواه تو

                                            - مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۲۹، بیت ۴، مصرع دوم

مولانا:

شکر ایزد را که دیدم روی تو

یافتم ناگه رهی من سوی تو

چشم گریانم ز گریه کُند بود

یافت نور از نرگس جادوی تو

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح

برد این کوکو مرا در کوی تو

جست‌وجویی در دلم انداختی

تا ز جست‌وجو روم در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بُدی؟

گر نبودی جذب های و هوی تو

                                            - دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۲۲۵، ابیات ۱، ۲، ۳، ۸ و ۹

شمس:

مخزن إنّا فتحنا برگشا

سرّ جان مصطفی را بازگو

مستجاب آمد دعای عاشقان

ای دعاگو آن دعا را بازگو

                                            - دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۲۲۷، ابیات ۵ و ۶

مولانا:

چون دهانم خورد از حلوای او

چشم‌روشن گشتم و بینای او

پا نهم گستاخ چون خانه روم

پا نلرزانم نه کورانه روم

                                            - مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۹۷، ابیات ۴۰ و ۴۱   

تشریح محیط کارم

روبروم يه خانمي چهل و چند ساله ميشينه که تو کل محيط کارم بهش مي‌گند کم داره، خودش هم براش مهم نيست که ديگران بهش ميگند کم داره يعني مطمئنه که ديگران کم دارند و از حماقتهاش استفاده ميکنه تا از ديگران کمک بگيره تا کارهاي ساده روزمره اش را انجام بدند. مثلا ازشون مدتها قرض طولاني ميگيره یا برای انجام یک جستجوی ساده یا کار با موبایل احتمالا گرانقیمتش از دیگران کمک میگیره. اگر فاصله ات را باهاش حفظ نکني و بهش باج ندي و مرد هم نباشي(چون خيلي مردها را دوست داره) ميتوانه در حد يک عقرب خطرناک باشه، گاهي تصور ميکنم دارم روي مين راه ميرم. وقتي فوق لیسانس قبول شده بودم تامدتها ميگفت: دانشگاه آزاد هر کس سرشو بندازه پائين ميره تو!!!!

کنار دستش يه آقايي هست که خيلي آروم صحبت ميکنه، به نظر ميرسه خجالتي باشه و به همان اندازه مغرور و حساس، البته آقاست و ميتوانم بگم انسانه اما يه کار خيلي زشت ميکنه که نميدونم چطور اينجا بهتون بگم. تصور کنيد کل روز با قسمتي از صورتش مشغوله و حتي وقتي صداش هم ميکني و کارش داري اون داره به کارش ادامه ميده. نه اينکه فکر کنيد هفتاد سالشه ها، نهايتا سي سالشه. و دقيقا روبروي همين آقا دوباره يه آقا پسر کوچکتر هست که اون هم از قضا همين کار را ميکنه با اين تفاوت که اون وقتي صداش ميکني يا نگاهش ميکني، يه احساس مبهمي بهش ميگه،‌دستش را از اون محل در بياره بيرون که اکثرا به اين احساس پاسخ مثبت ميده، بچه شماله، خودتون ميدونيد که شماليها در عين سياستمداري کلا بيشتر به منافع خودشون فکر ميکنند، اما در عين حال خيلي اهل خنده و طنزه وقتي مياد اتاق تا وقتي بريم خيلي مطالب باعث ميشه که بخنده و ما رو بخندونه.

و در انتها يه آقاي ديگه هست که خوش قد و بالاست،‌کچله و اکثرا داره دو دو تا چهار تا ميکنه، و با يک فاصله خيلي زيادي کلا از آدم حرکت ميکنه، دوست داره احساس کنه هيچ کس هيچ چيزي نميفهمه و تنها کسي که ميفهمه به احتمال خيلي زياد خودش هست، البته يه چيزايي ميفهمه اما قراره که ديگران نفهم باشند و اون بفهمه، هيچ وقت کسي نميدونه غير از ماشين 206 فرانسويش که براي اولين دوره پژو بوده ديگه چه ماشيني داره؟ در سال به کجاهاي جهان مسافرت ميکنه؟ و الان داره چه کار سرمايه گذاري انجام ميده. نه اينکه خيلي پولدار باشه ها، اما خيلي هم دوست داره ما فکر کنيم خيلي پولداره در حاليکه هيچ چيزي رو هم بروز نميده انگار همه يه جورايي داريم تو ميدان مين راه ميريم.

حالا تصور کنيد من اينجا شش ساله تو اين قسمت دارم کار ميکنم و حدود يکسال ديگه هم بايد اين شرايط را تحمل کنم ضمن اينکه بايد مثل آدمهاي معمولي با اينها رفتار کنم د رحاليکه وقتي از جلوي ميز آقايون مشغول به صورت رد ميشم چندشم ميشه به چيزي روي ميزشون دست بزنم يا اگر تلفنشون زنگ بزنه و نباشند من در صورت امکان با دستمال کاغذي تلفنشون را برميدارم. و البته بايد طوري رفتار کنم که نه احساس کنند من خودم را ميگيريم و خودم را از آنها برتر ميدونم نه اينکه احساس کنند دارم بهشون پا ميدم و ازشون خوشم مياد.

فکر کنيد واقعا چه زندگي سختي دارم تومحيط کارم. خيلي سخته بخدا. من بايد با اين آدمها بخندم و ماجراهامون را براي هم تعريف کنيم، خب آخه وقتي اين کار را نميکنم ديگه خودمم از يبس بودنم حالم بد ميشه و احساس زنداني بودن بهم دست ميده.

البته نه اينکه فکر کنيد من خيلي خوبم ها، بلکه اين اتاقی که کار میکنم توی کل محيط کارم خيلي افتضاحه ديگه. و البته همه اين اتفاقات تاوان اين هست که من مدتها به فکر محيط کارم نبودم براي همين کثيف شد. خيلي نياز به توضيح داره اگه روانکاوي رفته بوديد براحتي متوجه ميشديد. محيط کارم دغدغه من نبود و رشد کردن تو اين محيط برام ارزشي نداشت و اين اينقدر رشد کرد که ديگه حرکت کردن در اينجا کار حضرت فيله. و منه بيچاره مجبورم تبديل به حضرت فيل شم. راهی اگر بلد هستید گاهی راهی بگید ممنون میشم.

جریان انرژی

سلام دوستان.

اگر اینجا مطلب میگذارم برای اینه که شاید بدرد کسی بخوره شاید الان نه چند ساله دیگه اما بهرحال چون برای خودم مفید بوده شاید برای کسی هم مفید باشه.

دلیل دوم اینه که مسلما دوست دارم نظر شما را بدونم.

قبلا تصور میکردم شاید زیاد افرادی به اینجا نمیاند با این حال تصور میکردم این مطالب ارزش داره که ثبت بشه بهرحال یک نفر هم بخونه باز هم ارزشمنده برام. اما آمار بازدید صفحه ام از ۲۰ تا ۱۰۰ بازدید در روز هست و دانلود فایل پست قبلی تا حالا نود و یک بار صورت گرفته.

میدونستید بیشتر بیماریهای ما بخاطر این هست که انرژی در قسمتی از وجودمون مسدود شده و جریان پیدا نمیکنه؟ و ورزش و درمانهای پزشکی فقط باعث میشه این انسداد باز بشه و انرژی مجددا جریان پیدا کنه تا ما سالم بشیم.

اگراین وبلاگ براتون مفید بود یا هر نوع مطلبی که به نظرتون جالب بود نه برای من بلکه برای گردش انرژی در خودتون یک بازتابی را انتقال بدید.

لطفا نظر همینطوری نگذارید. ببینید مزه ی مطلب من در درون شما چه بازتابی ایجاد میکنه و اون را به عنوان نظر اینجا بگذارید.

تا مسیر این مطالب در شما به گردش در بیاد. البته اگر مطلبی را دوست داشتید درونتون به گردش در بیاد.

اگر فکر میکنید مطالبی که اینجا می بینید به شکل خودش خاص ومتفاوت هست باید بگم خیلی جاهای متفاوت دیگه ای هم هست که ما نرفتیم اما اگر گردش خاص بودن و متفاوت بودن را ایجاد کنیم مسلما در ما رشد میکنه و تجربیاتی با افراد دیگه ای خواهیم داشت که تا حالا نداشتیم.

بیدارشو

سلام دوستان به این صفحه برید و پس از باز شدن صفحه روی دکمه آبی رنگ سمت چپ کلیک کنید با این عنوان: "برای دریافت فایل کلیک کنید":

http://www.up.piratep.com/download9536.html

 

وقتی که عشق را می سازیم

ادامه پست قبلی:

من هيچ وقت نمي دانستم چرا خواهرهام با همسرانشان وصلت کردند؟ از نظر من اونها مردهاي خوبي نبودند براي اينکه شومن نبودند يا بهتره بگم ظاهرشون چيزي نبود که من فکر ميکردم باید یه مرد زندگي و مرد روياها داشته باشه. از طرفي من از احساسات عميقتر خودم خبر نداشتم. تصور ميکردم کسي که ظاهرش خوب باشه رفتار اجتماعيش عالي باشه باهوش باشه و من دوستش داشته باشم بهترين گزينه است. هيچ وقت فکر نميکردم احساساتي عميقتر وجود داره يا بهتره بگم احساساتي طولاني مدت تر، به اين معني که من دنبال کسي هستم که کمي بالغتر باشه چيزي که اون زمان خودم هم نبودم و هر دو تفکر خام داشتيم. خيلي گذشت تا اينها را بفهمم و ميتوانم بگم حتي اگر روانکاوي نبود نميفهميدم. مسائلي مانند اينکه من نياز دارم با يک بار اشتباه و بد شدنم عشقم سرجاش باشه. من نياز دارم  بدخلقيهام باعث نشه اينهمه حسن و خوبيهام ناديده گرفته بشه. و حتی اون زمان نميدونستم اينها اینقدر  ارزشمند هستند. تصور کنيد ما وقتي زمستان ميشه وحشت نميکنيم چون ما قرار داريم. با بهار قرار داريم که بعد از زمستان بياد. حالا تصور کنيد زمستان باشه و زمستان و زمستان و شما هر بار ببينيد تصويري که داشتيد از عشقتون ميديديد مثل خودش تنها يک نمايش بود يک مرد نمايشي يعني در ظاهر بود و عمق نداشت. یک ماکت از بهشت.

حتي زمانيکه از محمد خسته شدم و از دست هم آزردگي پيدا کرديم آنقدر زياد که همديگه را رها کرديم هم متوجه نشدم چه اتفاقي افتاده، بلکه ضربه عاطفی خورده بودم و خشن شده بودم و افتخار میکردم که خوشبختانه اونقدر توانمند هستم که به هیچ مردی نیاز ندارم و تصور ميکردم بايد دنبال عشقي باشم که ارزش من را بيشتر بدونه عشقي که پولدارتر باشه عشقي که شوومني خانواده دار باشه و ... اما بهرحال يک مرد نمايشي و مرديکه ظاهرش خيلي مهم بود هميشه اولويت داشت.

اما حالا متوجه ميشم که درک کردن واقعي همديگه عشق توليد ميکنه. پذيرفتن شکل واقعي همديگه هست که به همراه روح زندگي و خواستن براي ساختن عشق و ساختن زندگي هست که عشق توليد ميکنه. تازه فهميدم که چرا خواهرام با همسرانشان خوشبخت هستند چون عشق اونها مثل طبيعت جاريه با يک زمستان از بين نميره هيچ توهمی از زنی بهتر از اونها و هيچ دخالتي و هيچ چيزي نميتوانه تهديدي براي زندگيشون باشه چون اونها قصدشون ساختن زندگي و عشق هست. چيزي که قربون صدقه هاي محمد و هديه هاي ارزنده اون و گلهاي بزرگ و آنچناني و طلاها و ... اي که برام ميخريد نميتوانست جاي خالي اون درک کردنها و پذيرفتنها و بطور کلي بالغ شدنها را پرکنه. من نميگم دوست ندارم عشقي که در آينده سراغم مياد وضع ماليش خوب باشه يا زنها را خوب درک کنه و برام کادوهاي آنچنان نگيره اما چيزي که برام اولويت داره اينه که فهميدم شعور و پختگي که شريکم داره ميتوانه حسي ارزشمند براي تداوم رابطه ايجاد کنه.

خيلي گذشت تا بفهمم، مرديکه توي فيلمها شاداب و پرانرژي هست و حرفهاي زيبا ميزنه و گلهاي آنچناني مي‌گيره و کارهايي براي شما مي‌کنه که خودتون هم براي خودتون نمي‌کنيد لزوما عاشق شما نیست و اگر بی انصافی نکنم میشه گفت شاید این نوع روابط مثل یک بوته هست که عمرش کوتاهه. اما مردي که بتوانه و دوست داشته باشه درکتون کنه، با شخصيتش و با نرمش و کارهاي خوبش ميتوانه حسي به زيبايي اون همه گل و ... به شما بده ضمن اينکه اين حس مثل درخت تداوم داره، يعني شايد زمستون و تلخي زندگي بياد و زردش کنه اما دوباره و دوباره سبز ميشه و تنومندتر از قبل، سبز سبز.

خيلي گذشت تا بفهمم، براي همين منتشرش کردم تا اگر کسي خواست بفهمه با هزينه کمتري بشنوه و درک کنه که پختگي، عشق مياره.

البته هميشه ميگند حال پخته در نيابند هيچ خام، شايد اگر ده سال پيش هم اينها را ميخواندم باز هم خواستگارهام را بدون فکر رد ميکردم تا مرد تخيلي ام بياد اما مطمئن هستم گاهي لااقل يک شکي هم ميکردم و يه فرصتي به خودم و شرايطم ميدادم، شايد به جاي ده سال پنج ساله ميتوانستم به اين باورها برسم. بهرحال باز هم خیلی خوشحالم که به اینجا رسیدم حالا که فرصت برای زندگی دارم.

زندگيتون، عشقتون، باورهاتون، ايمانتون به خدا‌ سبز سبز بمونه و تنومندتر از قبل. 

وقتی که عشق می آید

روزگاری بود که تنها دنبال عشق بودم و هیچ چیز دیگه ای برام مهم نبود همین که میتوانستم کسی را دوست داشته باشم برام کافی بود اما چون آدم متفاوتی هستم و خیلی سخت پسند بنابراین عاشق هر کسی هم نمیتوانستم بشم. تا اینکه با محمد آشنا شدم از همون اولش از هم خوشمون اومد عاشق همدیگه شدیم کلی با هم تلپاتی های عالی داشتیم لحظه های طلایی کلی نقاط مشترک٬ اون هم مثل من عاشق بحثهای فلسفی و بیشتر عرفانی٬ عاشق طبیعت٬ موزیک٬ فیلمهای معناگرا و ... .

من در  کل آدم سختگیری بودم هم به خودم هم دیگران٬ اگر کسی به من خواستگاری معرفی میکرد خیلی بهم برمیخورد٬ تصور میکردم شعورم را نادیده گرفتند٬ فکر میکردم عشق که تو دستهای دیگران نیست٬ عشق یکهو تو دوتا نگاه تولید میشه٬ از طرفی چون فکر میکردم تمام اطرافیانم زندگی که من دنبالش هستم را ندارند پس نمیتوانند کسی را به من معرفی کنند که من را به اون زندگی ایده آل برسونه. زندگی ایده آلی که تو ذهن من بود دست کمی از قصه ها نداشت. اگر بخوام بگم دنبال چه مردي بودم بهتره زياد وقتتون را نگيرم و راحت بگم چيزي که دنبالش بودم واقعيت نداشت و بيشتر شبيه به مردهاي فيلمهاي معروف مثل "رد باتلر" در "برباد رفته" و "بابا لنگ دراز" . البته اينها را آن زمانها نميدانستم اما من دنبال يک showman بودم نه يک موجود واقعي. و از شانس خوبم اين مرد را پيدا کردم. محمد رفتار اجتماعي عالي اي داشت هر جا که باهاش ميرفتم بهش افتخار ميکردم٬ اينقدر دوستش داشتم که وقتي کنارش تو ماشين اون مي‌نشستم انگار پشت لکسوس بودم و وقتي کنارش بودم انگار به بهترين تفريحات و سفرهاي زندگيم رفتم. اون هم مثل من به تحصيل علاقه داشت و خيلي باهوش بود و من به هوشش افتخار ميکردم. چون سه تا خواهر بزرگتر از خودش داشت ميدونست زنها دنبال چه نوع رفتاري هستند و اون رفتار را با من داشت و در انتها اون براي من تبديل به يک بت شده بود يک شومن واقعي. (ادامه در پست بعدی چون میدونم پستم طولانی میشه نمیخوانید)

انسانهای ایده آل

البته همه میدانیم ابرانسان وجود نداره به همان شکل انسان ایده آل هم وجود نداره.

اما بطور کلی اگر به دنبال آدمهای ایده آل تو این نوشته ها باشیم باید بگم به سختی میشه(نه اصلا بلکه به سختی) چنین چیزی را از طریق نوشته و جستجو در وبلاگها بدست آورد.

دنیای مجازی وبلاگها محل تراوشات افکار انسانهای ایده آل نیست. شاید اکثر ما که در اینجا هستیم بخاطر دست و پا زدن در دنیا و دغدغه های فکری مون هست که اینجا حضور پیدا کردیم. البته گاهی تفکرات انسانهای ایده آل را هم بروز میدیم و نوشته های عالی ای میشه در وبلاگها پیدا کرد اما آن بار را شاید نداشته باشه.

تصور میکنم دنیای مراد و مریدی هم بخاطر همبار شدن با انسان مورد تائید ما بوده.

همراهی با طبیعت گردش انرژی را در ما ایجاد میکرده و انسداد گردش انرژی هست که هر نوع بیماری را تولید میکنه. با طبیعت رفتن هم ما با طبیعت هم بار می شیم.

گردش زندگی و جریانات فکری انسان موفق در زندگی و مارپیچهای خودش در حال زندگی و جریان وگردش هست و فقط میشه پاره هایی از این تفکرات را در نوشته ها و گفته های اونها دید.

عمق زندگی انسانها هیچ وقت با ظاهرشون و گفته هاشون درک نمیشه اما شاید با حضورشون بشه درکشون کنیم.

حضور یافتن در کنار انسانهای بزرگ مثل لمس کردن دو ناخودآگاه با هم هست.

مثل دست و پنجه نرم کردن دو موجود با یکدیگر.

مثل ورز دادن ناخودآگاهمون. البته باید از قبل بدونیم که قراره انسان متفاوتی را تجربه کنیم وگرنه بدون آمادگی و حضور واقعی حتی بزرگترین انسانها هم کوچکترین تاثیری روی ما ندارند. مثلا اگر به اپرا بریم و توقع یاد گرفتن رانندگی را داشته باشیم خب چیزی عایدمون نخواهد شد.

هر چیزی که به گردش ما کمک کنه میتوانه جریان ایجاد کنه میتوانه زندگی تولید کنه. البته اگردنبال زندگی باشیم.

آناهیتا الهه آبهای روان

یک خواهر زاده دارم که یازده سالشه و همیشه من را یاد بچگی و نوجوانی خودم میندازه. خواهرم میگه یه بار که دختردایی ام و پسرهاش به خونه اونها رفته بودند این لیلا کوچولو رفته کفش پاشنه بلند پاش کرده و لباسهای خوشگلش را پوشیده کلی هم برای اون پسرهای از خدا بیخبر ناز کرده. خواهرم از این عکس العمل هم تعجب کرده بود و هم کلی با هم خندیدیم که این دختر نوجوان با تمام شکلهایی که دوره بلوغ به چهره دوست داشتنی اش داده اما از درون برای خودش احساس زنی طناز را داره.

حالا من این هفته رفتم پیش استاد کاکاوند برای کلاس آواز اونجا که بودم تصور میکردم صدای من مثل یک خانم خپلو هست و صدای اون مثل آناهیتا الهه آبهای روان. و از صدای خودم خنده ام میگرفت طوریکه فرداش تصمیم گرفتم دیگه این کلاس را نرم پول یک جلسه را واریز کردم و بای بای. اما دیشب در کمال تعجب دیدم صدایی که ضبط کردم را گذاشتم و دارم بارها و بارها گوش میکنم و تمرین میکنم. تصور میکردم اون خانم خپلو چقدر تمایل داره تبدیل به الهه آبهای روان بشه یهو یاده خواهرزادم افتادم و خندیدم.

فکر میکنم برم دوباره کلاس را ادامه بدم. لااقل یه روزی ادامه اش میدم.

برای تمام کهنسالان

یک عمر همیشه از کهنسالی میترسیدم.

اما الان میفهمم چایی خوردن با مامان چه لذتی داره. روز دفاع پایان نامه ام از مامان خواستم همراهم باشه٬ البته این جلسه قویتر از جلسات کنفرانسم پیش نرفت٬ حتی خواهرزاده ام که قرار بود فیلمبرداری کنه هیچ تصویری از مامان نگرفته اما اون جلسه برای من متفاوت هست انگار یک درخت کهنسال ببری وسط جلسه و در نتیجه هوا خوب بشه و گنجشکهاهم پرواز کنند.

انگار مسیری که انسان طی سالها میگذرونه باعث میشه یه بویی بگیره مربوط به همان مسیرها. اگر مسیرهای خوبی را گذرونده باشه بوی خوبی میده اگر مسیرهای بدی را گذرانده باشه بوی بد. اما بهرحال بطور کلی یک آدم کهنسال یه حس قدرتمندی را همراه خودش داره. روح و انرژی خاصی را داره همراه خودش حمل و نقل میکنه. هر قدر هم آدم بدی باشه تجربیاتش یک شکل طبیعی و بکر را همراه میکنه.

خصوصا اگر این آدم کهنسال فرزندانی هم داشته باشه٬ هر آدمی هستید هر قدر خوب یا بد اگر دوست دارید برای بعضی از آدمها ارزشمندترین باشید بهتره بچه دار بشید. حتی اگر والدین خیلی خوبی هم نباشید باز هم ارزشمند هستید.

تصور میکنم بچه دار شدن یک معجزه هست. حالا هر قدر ما پخته تر باشیم این معجزه ارزشمندتر میشه.

بچه دار شدن یعنی خلق کردن یعنی خلاقیت٬ یعنی تولیدمثل٬ این معجزه ست چون گرانترین ماشینها هم نمیتوانند مانند خودشون را تولید کنند در حالیکه بی ارزشترین موجودات و حشرات هم میتوانند از خودشون تولید کنند و این خیلی بی نظیره. به این معنی که همین اندازه که متولد شدیم حقوقی داریم٬ اولین حق و بزرگترینشون: زندگی کردن دومین: ازدواج سومین: تولید مثل چهارمین: خلق کردن و خلاقیتهای دیگه.

 

و در انتها یک دستاورد:

اگر میخواید مطمئن بشید که شخصی که به شما علاقه داره٬ علاقه اش واقعی هست یا نه ببینید چقدر برای خودش ارزش قائل هست اگر برای خودش ارزش قائل نیست در واقع هیچ انسانی را قابل ارزش نمیتوانه بدونه و برای هیچ کسی هم ارزش قائل نیست بنابراین مسلما میخواد از شما استفاده ای ببره اگر برای شما اون شخص استفاده ای داره که هیچ اگر نداره بهرحال باید بدونید علاقه اون واقعی نیست حتی اگر خودش هم فکر کنه عاشق شماست.

از درد تهی گشتم

وسط کارهای روزانه یه چرت خوابیده بیدار زدم که در آرامش خاصی فرو رفتم

و وقتی به حالت بیداری رسیدم دیدم در اون آرامش شعری همراه با آهنگ در ذهنم می چرخید

نمیدونم و یادم نیست چی بود فقط آهنگش عین آهنگ عید آمد عصار بود و یه قسمتش این بود:

از درد تهی گشتم تا باد چنین بادا

چقدر معاشقه تو عالم عرفانی و پیوستن با خدا و غرق شدن تو نوری که همه جوره ترو در آغوش میگیره لذت بخشه.

چقدر لذت بخشه که چرکهای وجودت را قدم به قدم با همراهیه یکی از نماینده هاش میشمری و می شوری و بیرون میریزی و وقتی سلامت میشی در آغوش او سبک و آرام یکی میشی.

و چقدر توانایی لازم هست تا وقتی با این افیون به آرامش میرسی دوباره کار روزانه را با یاد او ادامه بدی

این چیزهایی که میگم چقدر شبیه زندگی درختهاست که از محصول گفتگوشون با معشوق چنین هوا را مست میکنند و بهار می افرینند و بلبلها جز به آواز نمیتوانند احساسشان را از این همگویی به ما منتقل کنند:

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه هرگوشه چو میدان شد تابادچنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش عالم شکرستان شد تا بادچنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد خورشید درخشان شدتابادچنین‌بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان آن سلسله جنبان شد تابادچنین‌بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل کان زهره به میزان شد تابادچنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی نک موسی عمران شدتابادچنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی نک یوسف کنعان شدتابادچنین‌بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تابادچنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه‌رحمت‌شدزهرش‌همه‌شربت شد ابرش شکرافشان‌شدتابادچنین‌بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا