زندگي در سطح با زندگي سطحي تفاوتهايي داره، از جمله اينکه ما مي‌توانيم عميق فکر کنيم و عميق زندگي کنيم اما در سطح هم زندگي کنيم و در سطح در همين اجتماع در همين لحظه در چيزي که از خودمون درک مي‌کنيم بعنوان يک خودآگاه ارتباط برقرار کنيم و زندگي کنيم.

زندگي سطحي چه شکليه؟ در زندگي سطحي همه چيز زود شکل مي‌گيره و زود هم ميتوانه خراب شه، چون بنظر عمق و ريشه نداره، چون قراره سطحي باشه. يعني ممکنه يکباره در نظر يکنفر، آدم احمقي به نظر بيايم و يکباره ميتوانيم کاري کنيم که در اوج باشيم و تصور کنيم که همه دارند ما رو تائيد مي‌کنند، عشق به خوانندگي نشان از اين داره که دوست داريم در يک لحظه همه ما رو ببينند و احتمالا تائيد کنند و براشون خواستني بشيم. يا مثلا براي جذب کردن کسي که جذبمون کرده، ميتوانيم بريم جستجو کنيم، چه تيپي بزنيم چطوري حرف بزنيم، حتي کمي بهش بي‌محلي کنيم و با يکي دو نفر ديگه هم کلام بشيم تا به ما جذب بشه اما براي ادامه ارتباط براي اينکه بتوانيم بيشتر از اون لذت ببريم و بيشتر او را داشته باشيم يک نگراني به سراغ ما مي‌آيد، زيرا زندگي و تفکرمان سطحي ست.

زندگي سطحي به شدت احساس پوچي بهمراه دارد.

براي درک تفاوتي که ميان «زندگي سطحي» و «زندگي در سطح» وجود داره،  مثالي مي‌زنم که ميتوانه کليه کارهاي ما را توضيح بده.

تصور کنيد وارد خانه‌اي مبله مي‌شويد، به داخل خانه، اساسهايش، دکورش نگاه مي‌کنيد، از پنجره خانه به بيرون نگاهي مي‌اندازيد، سپس دوباره به خانه توجه مي‌کنيد، کنترل تلويزيون را برمي‌داريد و آنرا روشن مي‌کنيد، اما روشن نمي‌شود! کمي دستگاه و پريز برق را چک مي‌کنيد، بنظر مشکلي نيست، شايد برقها رفته باشند، بدنبال کليد برق مي‌رويد اما در اين اتاق هيچ کليدي نيست، به اتاق ديگر رفته و کليد برق را مي‌زنيد، اتفاقي نمي‌افتد، حدس مي‌زنيد که برقها رفته. مي‌رويد تا آبي به دست و رويتان بزنيد اما آب هم نيست! به سر يخچال مي‌رويد اما با شيشه‌هاي خالي روبرو مي‌شويد، شايد ميوه‌هايي در يخچال باشند پس يک نارنگي بر مي‌داريد، اما اين نارنگي واقعي نيست بلکه تنها يک دکور است، تعجب مي‌کنيد، به سراغ تلفن مي‌رويد آنهم قطع است، پريز تلفن را چک مي‌کنيد، کمي عصباني مي‌شويد، سه شاخه از پريز بيرون نمي‌آيد، تلاش مي‌کنيد و ناگهان کل پريز از ديوار جدا شده و به دست شما مي‌آيد، کمي گند زديد، اما متوجه مي‌شويد هيچ سيمي به پريز وصل نيست، کم کم متوجه مي‌شويد همه چيز دکور است، تنها شايد آجر روي آجر گذاشته باشند، هيچ لوله‌اي هيچ سيمي در بطن خانه جريان ندارد، خبري از هيچ رگ و جرياني در وجود خانه نيست، از رگهاي آب و برق گرفته تا رگهاي فاضلاب، هيچ رگي نيست.

مثال بالا مربوط به زندگي سطحي همراه يک تفکر سطحي است که به دنبال عمق مي‌رود. اما خانه‌هايي که در آن زندگي مي‌کنيم همه رگ دارند، جسمي که در آن زندگي مي‌کنيم رگ دارد، کره زمين رگ دارد، روحمان، آسمان بالاي سرمان، هوايي که استشمام مي‌کنيم همه و همه مانند ريشه‌هاي گياه رگ دارند، حتي همين نوشته در وجود شما رگ دارد، تفکرات ما در وجود يکديگر رگ دارند، اما چرا اين رگها ترسناک هستند؟ شايد عمق را نمي‌شناسيم، شايد عمق تاريک است، بهتر است کمي بيشتر به عمق فکرکنيد و با عمق کار کنيم البته مسلما «طي اين ره بي‌همرهي خضر مکن».

زمانيکه نتوانيم اين عمق را درک کنيم، تفکر سطحي مي‌شود و تفکر سطحي احساس ناامني، تلاطمو  احساس از هم گسيختگي بهمراه دارد.

اما مزيت سطحي زندگي کردن اين است که در سطح به خودمان اين اجازه را مي‌دهيم که به راحتي ايجاد کنيم و به راحتي از بين ببريم، حتي اگر براي شروع زنده کردن آن خانه از همان پريز سطحي استفاده شود کم کم به رگ کشي در خانه مي‌پردازيم و خانه‌ي وجوديمان را کشف کرده و رگ زندگي را در افکارمان مي‌پراکنيم. زندگي کردن در سطح مزاياي زيادي دارد، شاديهاي کودکانه ناشي از بازيهاي ساده و کاملا بي‌دليل با هر چيزي است، بازي با يک نخ، بازي با خاک و ... همه باعث تغيير و تحولند. براي عميق شدن فقط و تنها به عمق نرويم، بلکه در زمان مناسب و در زمان خودش به عمق رفته تفکر خود را جان بدهيم و عميق کنيم و همينطور در زمان خودش در سطح زندگي کنيم.

همين زندگي معمولي و عادي، تمام ماست، تمام عالي‌هاي و افتضاحات ماست. همين زندگي معمولي تمام زندگي ماست. تفاوت زندگي و زنده بودن در اين است که هر بار ميتوان تغيير کرد و اگر بخواهيم هر بار مي‌توانيم از افتضاحات کم کنيم و بر لذتها اضافه کنيم. زندگي يعني روبرو شدن با واقعيت و شروع تغيير و تحول در جهت خواسته ها و لذتهاي زنده و ريشه دار.