ایران پوست انداخت

دوستان خیلی دوست داشتم متن را کوتاه بنویسم اما واقعا حیف بود اگر مثالها و کل مطلب را نمی آوردم.

زماني فکر مي‌کردم زندگي فقيرانه خيلي رنج آور و سخت هست. الان هم نمي‌گویم سخت نيست، اما فکر ميکنم تغيير دادن عادتها و لذتهاي قبلي‌مان خيلي خيلي سخت‌تراز فقير بودن است، يعني اگر به ما پول و دانش بدهند و بگويند حالا زندگيت را بساز، اين سازندگي و تغيير رويه دادن مسلما سخت تر از زندگي کردن فقيرانه ای است که قبلا داشتیم.  در واقع با زندگي فقيرانه، «فکر» و «لذت» فقير مي‌شوند و حالا چطور ميشود اين عقل و حس را وارد جريان زندگي عادي بکنيم؟

الان مي‌فهمم که عادت کردن به زندگي فقيرانه آن را براي آدم عادي مي‌کند، در عين حال يک احساس نارضايتي از اين وضعيت هم در انسان ايجاد ميشود. يعني دو حس متضاد، يکي حس خوب نسبت به همان شرايط يکي احساس نارضايتي.

انگار به شرايط قبلي فقط عادت نکرديم بلکه دوستش داريم، چون کليه تحولات زندگي‌مان، زيبايي دوره نوجواني، خاطرات خنده‌دار، جشنها و ... در ايران قبلي شکل گرفته، مفهوم عشق و لذت و ... به آن شکل قبلي جا افتاده.

حالا چطور کسي که يک عمر از بهترين روزهاي زندگيش را و يک عمر از روزهاي شکل گرفتنش را در دوران انقلاب و جنگ گرم و جنگ سرد و ... گذرانده ميتوانه زندگي بجز اين خلق کند؟ البته امکان دارد که ایران پوست بیاندازد زیرا بهرحال از انقلاب و جنگ زمان زیادی گذشته و ديگر تکرار زندگيهاي قبلي واقعا خسته کننده شده، اما دنياي جدیدی که روبروي دختري به نام ايران قرار دارد هرچند که مي‌تواند برايش رضايت و زندگي به همراه بياورد اما نوعي پوست انداختن است و به اندازه پوست انداختن سخت و دردآور.

مادرم يک مثالي مي‌زد که پادشاهي عاشق يک کولي مي‌شود، اما اين معشوقه لب به غذا نمي‌زده، يکبار پادشاه کسي را اجير مي‌کند که بفهمد چرا او غذا نمي‌خورد و چطور است که تا حالا زنده مانده، و مي‌بينند که اين کولي وقتي همه از روي ميز غذا مي‌روند در تنهايي غذاهايي را که به روي ميز‌مانده از اشخاص فرضي گدايي مي‌کند و در حاليکه دستش را به حالت گدايي گرفته مي‌گويد: «شاه باجي خانم يه ذره غذا بده».

حال پادشاه آسمانها عاشق ایران شده و ثروتهای عظیمی چون نفت٬ آب و هوای مناسب جهت کشت و صادرات انواع پسته٬ میوه ها٬ گذشته مناسب٬ زیباییهای بسیار برای جذب توریسم و نیروی انسانی کارآمد و تفکرهای بسیار دارد٬ اما دینش عربی٬ الگوی خانه ساختنش غربی٬ افتخار کردنش همان تیپهای غربی است٬ فخر فروختنش با اجناس و تجملاته ساخته ی غرب است انگار همه افتخار و لذت و حتی خدایش را از جهان گدایی میکند.

بهرحال برای پوست انداختن ایران باید تک تک ما پوست بیاندازیم٬ و درد شکنجه آورش را تحمل کنیم یعنی درد گدا بودن و به ثروت رسیدن٬ هر چند که بارها هم رسیدیم و خوشی زیردل ما را زد و دوباره زندگیه آشنای فقیر قبلی را برای خودمان ساختیم. منظور من از گدایی و فقر تنها درآمد نیست همچنین منظورم از ثروت تنها پول نیست که ثروت همان پول+خودباوری+ لذت بردن و دانستن و قبول کردن روشهای لذت بردن+ افزایش دانایی+ اجتماعی بودن و ... است.

ورود به جام جهانی

سلام. من در رابطه با فوتبال و میزان توانایی ایران برای ورود به جام جهانی اطلاعی ندارم. تنها بازی که تو زندگیم دیدم بازی ایران و استرالیا بود.اون هم بخاطر این بود که باید میرفتم کلاس و پدرم گفت صبر کنم تا بازی تمام شه منرو میرسونه. من هم نشستم با بابا بازی را دیدم. آخی بیچاره بابا٬ نه پسری داشت که باهاش همراه شه نه دختراش اهل فوتبال بودند٬ تنهایی ذوق میکرد٬ من خیلی نمی فهمیدم بابا چرا اینقدر خوشحال میشه؟ وقتی اومدیم بیرون تو راه همه برف پاک کنهاي ماشينشون را بالا داده بودند و چراغهاشون روشن بود و بوق مي‌زدند. من از اين صحنه خيلي لذت بردم و تازه فهميدم جام جهاني بايد خيلي مهم باشه. بابا من رو تا نيم راه رسوند و مابقي را خودم رفتم که حدود سه ساعت تو راه بودم نه راه برگشت داشتم نه رفت! وقتي رسيدم و مطمئن شدم (!) کلاس تشکيل نميشه. رامو گرفتم و از وسط جمعيتي که د رحال رقص و شادي بودند برگشتم. من فقط از شادي هموطنام خوشحال بودم اما حتي به مخيله‌ام هم خطور نميکرد که من هم ميتوانم با اونها شادي کنم٬ اينقدر محتاط بارآورده شده بودم که فکر ميکردم همين که در اين شلوغي به من آسيبي وارد نشه خوبه انگار بيشتر از شادي و زندگي منتظر آسيب بودم. يادمه تو راه برگشت که شيشه اتوبوس پائين بود خلاصه آرزوم برآورده شد و يه پسر مقنعه من را گرفت و اينقدر کشيد که کم مونده بود سرم هم کنده بشه هيچي بلاخره از دستش خلاص شدم و شيشه را بستم. چه طنزيه که وسط اينهمه شادي و شلوغي بي تفاوت و در حال نظاره فقط کار خودت را بکني. انگار هيچ وقت نميتوانستم لايه والدم را بشکنم و کودکم را رها کنم.

در هر صورت من فکر ميکنم ما امروز وارد جام جهاني ميشيم. تا حالا هيچ کدام از پيش‌بيني هام را نگفتم اميدوارم اين سري که ميگم ضايع نشم. از جمله پيش‌بيني‌هاي من تو دوران شهرداري احمدي‌نژاد، رئيس جمهور شدنش بود، البته اون زمان خودم هم متعجب بودم که چرا اينها بايد يک آدم غيرروحاني را بعنوان رئيس‌جمهوري بيارند روي کار؟ الان به جوابم رسيدم.

اما اگر ايران وارد جام جهاني بشه دوباره خوشحاليه اتحاد مليش چندبرابر ميشه، در هر صورت امروز فکر کنم دوباره بريزيم بيرون و شادي کنيم.

 

{{ خوشبختانه پیش بینی ام درست دراومد. دیروز رفتیم بیرون و حسابی جیغ زدیم و هورا کشیدیم و ایران ایران گفتیم. اولش نمیدونستیم مامور دیدیم باید تبریک بگیم یا بترسیم اما یکی از نیروهای پلیس به من لبخند زد منم بهش تبریک گفتم فهمیدم کاری به ما ندارند و اومدند تا جلوی خطر را بگیرند. وقتی از دور میدونها رد میشدیم به همه و پلیسها تبریک می گفتیم. اما خوشحالیه ایران در سطح کلان بلاتکلیف بود. گاهی شبیه استادیوم میشد گاهی شبیه عروسیها میرقصیدیم. برای خودش تعریف بخصوصی نداشت که مثلا یه جایی اگر شبیه اون را ببینیم بگیم خوشحالیه خیابونی(مثل استادیوم که من الان توانستم مثال بزنم و برای خودش تعریف داره). نگاهها بهم آشنا نبود. وقتی بهم نگاه می کردیم نمی دونستیم باید خشک و غریبه بودنه دیروز را تو خیابونها بیاد بیاریم یا با خوشحالی با نگاهمون بهم بگیم "دیدی بردیم" شاید اینها بخاطر اینه که یا ما زیاد اجتماعی نیستیم یا زیاد فکرهای آشنا و بهم نزدیک نداریم شاید بخاطر این باشه که تشکیل گروه در ایران سخته. یه خجالتی و خشکی دیده میشد که گاهی وقتی یکی خجالت را کنار می گذاشت و خوشحالی میکرد برخی هم میتوانستند از اون خشکی در بیاند و شادی کنند و برخی دیگر فقط نظاره میکردند. به برخی دخترها که نگاه می کردم به هم می خندیدیم و هورا می کشیدیم برخی دیگر نگاهی مبهم داشتند که معنی آن را نمی فهمیدم که ناراحت است یا شاد؟ حتی خودم که تقریبا همیشه مجلس گرم کن هستم و دیروز با شیطنت زیاد اینقدر دو انگشت پیروزیم را بالا برده بودم و رقصیده بودیم و از شیشه ماشین بیرون نشستیم و هورا می کشیدیم و به همه دست تکان می دادیم هم مثل قبلنها از این همه شادی ارضاء نشدم اما یادمه چند سال پیشها که عروسی میرفتیم و دنبال ماشین عروس دور دور میکردیم من واقعا از شادی و خوشحالیم ارضاء میشدم. از چیزهایی که مینویسم میفهمم یک توقفی در من برای ایجاد و خلق شادیهایی که راضیم میکنه ایجاد شده. انگار رشد جدید میخواد به زور خودش را شبیه دنیای قبلی کنه برای همین مجبور شدم شادی را متوقف کنم تا انرژی به سمت اضمحلال بره. این نوشته و این آگاهی برام خیلی لازم بود. 

http://anaj.ir/news/pages/40158

 

http://fararu.com/fa/news/153532/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D8%A2%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%88

 

http://gizmiz.com/happy-people-after-the-national-football-teams-in-world-cup/

}}

اتحاد دوباره ایران مبارک

سلام. دوباره قرار است اندیشمندان در راس قرار بگیرند. امیدوارم در این جریان٬ این گروه مشکلات و نواقص قبلی مملکت داری شان را برطرف کرده باشند.

البته آقای دکتر روحانی اعلام کردند که اعتدالگرا هستند هم دست گروه چپ را میگیرند و هم دست گروه راست. اما بهرحال ایشان به پشتیبانی آقای خاتمی و آقای رفسنجانی به راس قدرت رسیدند و مسلما کابینه دولتشان متشکل از اصلاح طلبان است. امیدوارم حیطه گسترش فکری اصلاح طلبان وسعت پیدا کرده باشد و به جای اعمال قدرت و راه انداختن بازی قدرت از ریشه ها شروع کنند و وحدت را میان ایرانیان گسترش بدهند. میوه ای که از وحدت به بار می نشیند آنقدر ارزشمند هست که بخواهیم هر قشری را بپذیریم.

برای آبادی ایران باید به مشکلات اصلی روحی ایران آگاه شویم. بدلیل ریشه قوی که سیستم ارباب و رعیتی٬ و صفر و یکی٬ و برنده و بازنده بودن و بدنبال غول چراغ جادو بودن در افکار ما ایرانیها دارد٬ بیماریهای متعددی گرفته ایم که مهمترین آن عقده خود کم بینی است. به دلیل مشکل خودکم بینی است که درصدد هستیم بگوئیم من خوبم تو بد٬ من برنده ام تو بازنده و ... در حالیکه برای رشد ایران اگر یکدل شویم و راه همراهی را پیدا کنیم در واقع تمام ما برنده ایم و بازیهای متعددی وجوددارند که برای آنها نیاز به بازنده نیست.

برخلاف آنچه که در مورد مردان پررنگ جمهوری اسلامی ایران فکر میکنیم باید بگویم راه حل در تعویض آنها نیست بلکه اشراف به مشکل اصلی است که در تک تک افراد ایران نهفته است. این تفکر که یکی می آید: مذهبیون میگویند امام زمان(عج) می آید و مسائل ما را حل میکند و مدرنها منتظر چیزی شبیه به آمریکا هستند که بیاید و مشکلات را حل کند! بهرحال با تمام سختی خودمان تنها راه حل هستیم.

http://arjanews.mihanblog.com/post/1809

http://www.bloggard.ir/tag/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%8A-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%BE%D9%8A%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%8A-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%D9%8A%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D9%8A%D8%B1/

 

http://www.footballebartar.ir/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AD/

http://khabareghtesadi.com/fa/news/13877/%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C

یک روانکاوی دیگر از خودم(ترکیب مرگ و زندگی)

من دوست دارم حالم از خودم بهم بخوره؟ انگار اين حالت براي من عاديه. براي اين حالت بارها و بارها جايزه گرفتم و لذت بردم. اما حالا ديگه واقعا خسته شدم. ديگه بسه. ديگه دلم زندگي ميخواد دلم روزهاي قشنگ حرکت و روان بودن را ميخواد. مثل دو تا چشم هستم داخل يک جسم که داره فلجم را مي‌بينه. واي که چقدر دردناکه. انگار بارها اين چشم به آگاهي رسيده بوده و فلجم را ديده بوده اما چون قدرت تحملش را نداشتم دوباره به خواب رفتم، تا اينکه کم کم اينقدر بزرگ شدم که بتوانم فلجم را ببينم و دردش را تحمل کنم. اما ترجيح ميدم بزرگتر بشم من درد را دوست ندارم، ترجيح ميدم در ريشه‌هام برم و براي فلجم کاري کنم. بله من قبلا عادت کرده بودم تا زمانيکه حسابي دردم نياد حرکتي به سمت زندگي انجام ندم براي همين وقتي نياز داشتم زندگي بيشتري رو وارد خودم کنم مجبور بودم درد بيشتري را حس کنم. توليد مرگم به همين مقصود بود. يعني توليد فلج و مرگ ميکردم که بتوانم به اندازه مورد نيازم درد داشته باشم. يعني توليد مرگ بيش از حد تعادل بود. براي همين مرگ کم کم غلبه کرد و تبديل به فلج و بيماري تنبلي و آفت و ... شد. در جهاني طبيعي مرگ هم بايد به اندازه خودش وجود داشته باشه زندگي هم همينطور، يعني ترکيب خاصي از مرگ و زندگي لازم داريم تا بتوانيم طبيعي زندگي کنيم و رشد کنيم، مثل ترکيب ترمز و گاز در رانندگي، حالا اگر ماشين خراب شده باشه و براي حرکت کردن طوري موتور کار کنه که نياز باشه زيادي ترمز بزنيم نتيجه‌اش اينه که يا حرکت نمي‌کنيم يا پس‌رفت مي‌کنيم يا با هزينه خيلي زياد و آسيب زدن به قسمتهاي مختلف ماشين ميتوانيم حرکت کنيم، ماشين کم کم مستهلک ميشه و يه روز با مرگ ظاهري از اين دنيا ميره. البته بيخودي هم نبوده که توليد مرگ در وجود من زياد بوده، يه زماني توليد مرگ براي من کاربرد مثبتي داشته اما حالا ديگه کاربردش منفيه. مثلا تصور کنيد در سراشيبي هستيد، براي کنترل ماشين مجبوريد زيادتر از حالتي که سربالايي رانندگي مي‌کنيد از ترمز استفاده کنيد، بعد از مدتي زيادي که درسراشيبي رانندگي ميکنيد عادت به ترمز زدن داريد و حالا به سربالايي مي‌رسيد اتفاقا بايد پرگاز و پرتوان(دنده‌هاي پائين ماشين) رانندگي کنيد. موضوع همين‌جاست که موقعيت زندگي من تغيير کرده، قبلا د رخانواده براي اينکه بتوانم کنار ديگران زندگي خوبي داشته باشم ترجيح ميداد به خواسته‌ها و اميال خودم ترمز بزنم يا سرکوبشون کنم، تا مورد قبول ديگران باشم، نياز من به ديگران به اندازه نياز نوزاد به شير مادر بود پس خيلي واجبتر از خواسته‌هاي ديگه‌ام بود اما حالا که ديگه اينهمه نياز ندارم و کم‌کم خيلي از خواسته‌هاي اصلي‌ام را خودم تهيه کردم و نيازم در حد واجب و اساسي نيست ديگه ميتوانم هم به خواسته‌هام ترمز نزنم و به جريان بندازمشون هم از روشهاي جديدم با ديگران رابطه‌اي که لازم دارم را برقرار کنم.

دليل اينکه اين متن را روي وبلاگ گذاشتم، لذتي هست که از غلبه بر حس مرگ دارم. حسهاي بدي که در گذشته دردناک و غيرقابل ديدن بود، طوريکه انکارشون ميکردم را حالا ميتوانم ببينم و انتخابشون کنم يا نکنم. از طرفي چندجنبه‌اي بودن اين متن بود: يکي ترکيب مرگ و زندگي هست که ما توليد مي‌کنيم و از حالت تعادل و طبيعي خارج هست، ديگري معرفي تنبلي و فلج به عنوان شکل ديگري از توليد مرگ بود که البته محصولات زيادي داره مثل افسردگي مثل عصبانيت و خشم زيادي که توسط ترمز زدن و سرکوب کردن زندگي بدست مياد، ديگري لذتي هست که در مقابل ديدن مشکلاتي دارم که قبلا برايم غول بزرگي بودند و هميشه ترجيح ميدادم انکارشون کنم، اما حتي در اين متن نوعي خودزني هم وجود دارد زيرا بهرحال من در اين متن بيش از توانائي من ابتدا ضعفهاي من نمايان مي‌شوند اينکه اين ضعفها را پررنگ مي‌کنم و در پنجره ديدگان ديگران قرار ميدهم که هم حس توانايي را در من بيدار ميکند و هم حس اينکه : توانايي من از طريق اعتراف به ضعفهايم بدست مي‌آيد! نه رشد قوتهايم! بهرحال هر چه که هستم فعلا اين هستم تا زمانيکه بخواهم تغيير کنم.

حفره ی شناور

   o     اين دايره را با تصورتان بزرگ کنيد به اندازه صفحه مانيتور و کمي بزرگتر .

ميتوانيد اين دايره را هر جا که خواستيد بگذاريد اما از ماهيتش خبردار نمي‌شويد. يعني سر و ته ندارد. هر چيزي که درونش مي‌اندازيد ناپديد ميشود. شايد شبيه چاه باشد، سکه، طلا، آشغال و ...مياندازيد شايد از انتهاي اين چاه صدايي بشنويد .هر چيزي درونش ميندازيد. اما تمام چيزهايي که تو اين چاه مي‌اندازيد فقط محو ميشوند و از هويت دایره چيزي به شما نمي‌گويند.

اما اين دايره٬  چاه نيست چون هيچ انتهايي برايش وجود ندارد. شما ازموجوديت اين دايره خبرداريد. ميدانيد چرا؟ چون ميتوانيد تصورش کنيد. پس چنين چيزي در وجودتان هست.

اما جالب اينجاست که سکه اي که درون آن چاه انداختيد از هويت اين دايره خبر ندارد. مگر نه اين است که وقتي سکه را درون چاه بياندازيد، تا انتهاي آن را ميرود و در آخر به شما صدا ميکند و با این صدا در واقع می گوید که «تا آخرش را فهميدم»، اما همین سکه زمانيکه درون اين دايره ميرود هيچ نمي‌گويد. اما ميدانيد يک راز و يک راز و يک راز بزرگ درون همين «هيچ» نهفته است. راز مگو. سکه صدا نمیکند و فهم سکوت میکند و عقل چیزی نمیگوید٬ نه اینکه چیزی نمیفهد بلکه چیزی برای فهمیدن نیست. مثلا زمانیکه موسیقی گوش میکنید٬ چیزی برای فهمیدن نیست یا لااقل گوش دادن و لذت بردن اولویت دارند.

درون همين دايره خالي. چيزي نيست.

شايد بشود  گفت که فقط يک دريچه ارزشمند است. مانند حفره‌ي سياهي داخل چشم، که اتفاقا اگر بسته باشد خطرناک است و حالا که باز است دريچه جهان بي‌انتهاي بيرون را به سمت مغز و حس و درک ما باز ميکند. در واقع سياهي درون چشم دو بي انتها را به هم وصل ميکند. بي انتهاي جهان بيرون و بي انتهاي حس و درک و شعور و عقل درون. از اين سياهي ها و از اين دايره ها زياد يافته ايم اما از ترس و وحشت آنها را قايم کرده ايم. زيرا بوي بد ميدادند بوي حس حقارت، بوي احساس پوچي و بي ارزشي و ... اينقدر اين حسها آزاردهنده بودند که مانع از اتصال بي نهايتها شدند، ثروتمندان درون اين حرفه کرور کرور و کاميون، کاميون طلا و جواهر و ظاهر و مد و فشن و شهرت و قدرت و حتي دانايي ريختند، آنها توسط این کار از احساس پوچي فرار کردند٬ مانند يک ساعت شني که حفره‌ي خالي وسط اين ساعت شنی به نظر توسط شن پر ميشود،  اما وقتي آخرين شن، به پائين افتاد دوباره اين حس شروع به صدا میکند. حسهاي دردناک لزوما دردناک نيستند بلکه يک رمز هستند به سمت ابديت. مثل عضلات فلج که زمانی که از حالت فلج خارج میشوند دردناک هستند.

کاندیدای ریاست جمهوری

سلام دوستان اصلا قصد تحمیل نظر خودم را ندارم. نیتم هم برای شرکت کردن در انتخابات ذره ای حرکت هست٬ به امید این که وضعیت بدتر نشه حتی اگر اسم این امید را حماقت بگذارید از نظر من گاهی حماقت خودش نوعی زندگیه. وقتی معنی اش را درک میکنم هر چی که اسمش باشه برام لذت بخشه.

همانطور که گفتم من منتظر آینده ی خوب برای ایران نیستم بلکه میخوام

 ما بین فلج واقعی و حرکت دردناک٬ لااقل حرکت را انتخاب کنیم.

یک نگاه سطحی به این توضیحات در ویکی پدیا بکنید. تجربیات. تحصیلات و ...

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81

این هم فیلم تبلیغاتی مربوط به این کاندیدا

http://www.yjc.ir/fa/news/4415770/اولین-فیلم-مستند-تبلیغاتی-محمدرضا-عارف-با-عنوان-در-امتداد-امید-روی-آنتن-رفت-فیلم

و سکانس پایانی فیلم تبلیغاتی

http://www.aparat.com/v/ngJWt

سپاس.

آفت و جنگل

ریشه ها در خاک با یکدیگر صحبت می کردند. بارها جوانه زده بودند اما هر بار بعد از فرصتی کوتاه ملخی و آفتی به جانشان افتاده بود. دیگر چیزی از کل جنگل باقی نمانده بود چه برسد به ریشه های این جوانه ها. یکی از ریشه ها بلند شد و گفت: خصلت من جوانه زدن است. خصلت آفت نابود کردن من.

زمانیکه تصمیم بگیریم دیگر جوانه نزنیم یعنی حقمان٬ «زندگیمان» را به آفت واگذار کردیم.

خوشبختانه در کلیت زندگی روی زمین آنچه برنده بوده جنگل بوده و نه آفت.

هر زمان که تن به سکوت٬ سکون٬ ترس و نا امیدی دادیم یعنی آفت به ما غلبه کرده.

هر چند که قبل از این مرحله باید بفهمیم که اصلا آفت چیست؟

آفت٬ منتظره اتفاق بدتر بودن است٬ زمانیکه ذره ای حق زندگی کردن داریم. خواهش میکنم کمی عاقل باشید و کوته فکری نکنید.هدف من موافق جمهوری اسلامی ایران بودن نیست که این خیلی هدف حاشیه ای است برای این متن٬ هدف من این است که به شکل سمبلیک زمانیکه حق حرف زدن داریم از آن استفاده کنیم. باور کنید تمام انسانها و تمام عزیزانتان که در بستر مرگ افتادند و این زندگی را ترک کردند در آخرین لحظه های عمرشان این کشاکش را با خودشان داشتند که تن به مرگ بدهند یا زندگی را واگذار کنند. کاری که به شکل سمبلیک الان در حال انجام دادنش هستیم٬ در آخرین لحظه های زندگی تکرار خواهد شد و شاید ما غلبه کنیم. 

آفت٬ تن به اشتباهات(و آفتهای) دیگران دادن است٬ وقتی که شاید به اشتباه خود پی برده باشند.

آفت٬ فرصت ندادن به یکدیگر است. فرصت ندادن به خودمان است.

من قبول دارم که ایران آفت دارد٬ ایران بستر مناسبی برای رشد کردن نیست٬ اما ریشه هایی که فهمیدند باید چطور در این سختی زندگی کنند دوباره ایران را به زندگی باز میگردانند و ریشه های مایوس که همیشه منتظرند زندگی را به آفت واگذار میکنند٬ بهترین محل رشد آفت جسد مردگان است.

پس عاقل باش٬ زمانیکه طوفان می آید سرکشی نکن. بلکه سرت را پائین بگیر و فکر کن و ببین کجا میتوانی رشد کنی؟ کجا میتوانی زندگی را ادامه دهی؟ کجا میتوانی اصالت انسانیتت را رشد دهی؟ کجا میتوانی تمام حسهای بدت را حسهای حقارتت را حسهای خشمت را حل کنی و عاشق شوی؟ که خشم راه مرگ توست و عشق راه زندگیست.

رفتار هميشگي ما!!

هر زماني کسي به سر کار آمد چه واقعا لايق بود و چه نالايق، با او مخالفتهاي بسياري کرديم، و زماني که از سر کار رفت، انگار به او عادت کرده باشيم، تازه به محبوبيت مي‌رسد.

کافيست به دوران رياست جمهوري هاي قبلي نگاهي بياندازيد که در دوران آنها چقدر در تاکسي و خيابان و مغازه و محافل عمومي در حال به چالش کشيدن بوديم، و حالا نقطه اميد ما دقيقا همانهايي بودند که موقع صحبت کردن تمام دانشجويان براي او «هو» کشيدند. من نمي‌گويم که او و اوها خوب بودند يا بد؟، دانشجويان دست بزنند يا هو بکشند؟، شايد بعد از او و اوها شرايط بدتر شد که ما راضي به اوها شديم.

اما اگر دختري به نام ايران را روي کوج روانکاوي ببريم بايد از او بپرسيم:‌«چرا هميشه در شرايطي قرار مي‌گيري که ناراضي هستي؟»

دکتر سريع‌القلم در کتاب: «چالش ها و موانع توسعه يافتگي ايران» مي‌گويد:

ايران نياز به گروهها و احزاب دارد، در حاليکه در ايران افراد تمايل به کارهاي فردي دارند تا کارهاي گروهي.

ايرانيها نياز به متخصص دارند در حاليکه اکثرا نقش رهبر را در تيم بازي مي‌کنند.

منظورم اينه که ايران دختري باهوش و تواناست اما نه د انا. و باز هم نه اينکه ايران نادان باشه بلکه بستر دانايي او فلج شده و براي ايجاد اين بستر ايران را بايد به روي تخت کوج روانکاوي ببريم. زيرا سلولهاي بدن اين دختر مدام در حال انتقاد کردن از يکديگر هستند و اتحاد را درک نمي‌کنند که اتحاد آنها يعني ايران که اينهمه جدايي داشتن نتيجه‌اش مانند کشور يوگسلاوي است که متلاشي شد و تبديل به چند کشور شد. اگر هم گاهي زور زدم و گفتم بايد حرفها مذهبي‌هاي متعصب را بشنويم، بايد کمي دمخور آن فشن مبتذل و توخالي بشويم فقط منظورم همين بود که متوجه بشويم که نهالهاي جدا شدن ما در حال رشد کردن هستند براي همين است که اينهه با يکديگر فرق داريم و حرف يکديگر را نمي‌فهميم. برای همین است که به این تفاوتها احترام نمی گذاریم.

در اين انتخابات رأي دهيم؟

زمانيکه پاي خاتمي به ميان آمد، گفتند حتي خاتمي هم کاري براي ايران نميتواند بکند، حالا نامزدهاي انتخاباتي در تلويزيون چنان صحبت مي‌کنند که در جاده‌اي هموار قصد چندطبقه کردن اتوبانها و ... را دارند، انگار نه انگار موجوديت اقتصاد، فرهنگ، سياست و ... کجاست؟  نيت من از نوشتن اين متن به چالش کشيدن سياستمداران نيست، که در برابر قدرتي بالاتر سرم را پائين مي‌آورم به احترام زندگي. و تا به حال هم نديده‌ايد که در اين وبلاگ حرف سياسي زده باشم، اين بار هم همينطور، که فقط از روي ترس نيست، بلکه فايده‌اي هم ندارد. اعتراض بيشتر از راهکار دادن و درست کردن، تنها يک خشم است. اما قصدم از اين نوشته اين است، که

رأي بدهيم، چون زنده‌ايم نه احمق

ما احمق نيستم، يعني توقع نداريم کسي بيايد و با کاموايي که هر چه ديگران تنيدن او پنبه کرد و هر چه او تنيد ديگران پنبه کردند و با اليافي با اينهمه ناهمگوني و گره برايمان لباس گرم زمستان ببافد.

من حتی امیدوارم نیستم رای من هیچ حاصلی بجز افزایش آمار رای دهندگان را داشته باشد. اما نمیتوانم موجودیتم را انکار کنم. همانطور که در جنگلی سراسر آفت٬ هنوز هم تمام ریشه ها تلاش برای رشد کردن دارند. که همين که نيت کنيم، خودمان را اصلاح کنيم و گره‌هاي وجودمان را باز کنيم به کل ايران لطف بزرگي کرده‌ايم. تا زمانيکه سالهاي سال بگذرد و فرد فرد ما روي خودش کار کند و فرهنگ مان که به ابتذال رفته به سلامت برسد. من توقع به اوج رفتن ايران را ندارم. من تنها آرزوي سالم شدن ايران را دارم. آرزوي اينکه تمام مسموميتهايش را درمان کند، به جاي آنکه ايرادهاي ايران را نبينيم اتفاقا بيماريها و ايرادهايش را ببينيم تا تمام غده‌هايش تبديل به چرک بشوند و بيرون بزند،‌و تمام غذاهاي ناسالم را بالا بياورد. و در انتها يک سوپ سالم به او بدهيم يک سوپ سالم به خودمان. تا که سالم شود و بهبود يابد. يک سلام به هم و يک پيام دوستي به تمام افراد متفاوت. يک پذيرش. به آن فشن به ابتذال رفته، به آن مذهبي متعصب، به آن روشنفکر و انديشمند نابالغ و خشمگين، به آن روحاني ساکت، به تمام آنهايي که پيغمبر نيستند و انيشتين نيستند و ... نيستند اما انسان هستند، با تمام ايرادها و نکات مثبتشان. سلام

این نه منم

تا حالا توجه کرده‌ايد گاهي چقدر با آدمي که مي‌شناختيد متفاوت هستيد؟ انگار فلان روز که از خودتان اثري بجا گذاشته‌ايد نفر ديگري بوده، حالا اين اثر ميتواند يک نوشته باشد که وقتي ميخوانيد تعجب ميکنيد، يا يک فيلم ازخودتان گرفته باشيد، يا ... .

قلم و خودکار ابزار خيلي جالبي هستند که ميتوانند اين موضوع را خيلي واضح بيان کنند.

به کره‌ي فلزي يا توپ فلزي روي نوک خودکار توجه کرده‌ايد؟ وقتي فقط خودکار را روي کاغذ فشار بدهيد، يک نقطه آبي رنگ روي صفحه ايجاد ميشود. يک دايره ريز کوچک. مثل خودآگاه ما و آن کره مثل ناخودآگاه ماست. کليت خودآگاه و ناخودآگاهه ما مثل همان توپ فلزي هست، خودآگاه ما همان قسمتي هست که با کاغذ در تماس است، حالا وقتي اين توپ بچرخد، هر بار قسمتي و دايره‌اي از اين توپ روي کاغذ تصوير ميشود. البته ناخودآگاه از اين منظر پيچيده هست که لايه لايه به نظر مي‌آيد يعني چندين توپ در داخل هم.

حالا جوهري که در حال چرخش، در حال حرکت و در حال روان بودن از ما به جا مي‌ماند خيلي مهم و قابل تامل هست. براي اينکه اثري به جا بماند، بايد مانند روان خودتان، شما هم جاري و روان شويد. حرکت جوهري با اين جوهريت وجودي مسلما فرق بايد داشته باشد. حرکت جوهري چرخشهاي توپ فلزي است که در اثر نوشتن و در واقع حرکات دست ايجاد ميشود، و اين حرکات دست هست که اين توپ را لايه لايه ميکند.

شايد بخاطر همين بوده که خداوند به قلم قسم خورده. که ترکيبي از جوهر و حرکات دست و تفکرات پشتش و ...، ‌اينقدر جهان به هم پيوسته و بزرگ و پيچيده بوده و داراي معنا به نظر مي‌آيد که اصلا در واقعيت آنچه که هست معنا ديگر بي‌ارزش است، مثلا وقتي شما لذت مي‌بريد معنا ارزش خودش را از دست ميدهد. در عين حال خنده دار و ساده‌تر از اين حرفهاست. گاهي قصدم صحبت کردن در مورد يک کفش هست اما مطلب خودش بزرگ ميشود و آدمي پشت اين حرفها ميبينم. يک شعور. که انگار خودش دارد حرف ميزند نه «من». انگار من نهايتا اون قلم هستم و او هست که مينويسد. شايد منظور از بداهه گويي همين باشد.

يعني مانع نوشتن او نشدن. يعني روان شدن. يعني محل گذر و تصوير او شدن.

او چيست؟ اين نه منم.

بازی

یه بچه خنگ نشسته بود پشت دستگاه بازی و داشت بازی میکرد و آدمکی که توی مانیتور دیده میشد را به سمتی که میخواست میبرد. جون آدمک بارها و بارها تمام میشد و بارها تو دره میافتاد یا توسط اژدها خورده میشد٬ بچه درد را نمیفهمید اما هر بار که آدمک تصادف میکرد و پدرش در میومد کلی عصبانی میشد و بچه به کارش ادامه میداد.

تصور میکنید این بچه شبیه به چیه؟ میتوانید مابین این بچه و این جمله ارتباط برقرار کنید:

«خدایا فکرمیکنم خسته شدی٬ بگو میخوای چکار کنی تا راهنمائیت کنم.»

تعریف شما از ناخودآگاه چیه؟ تعریف شما از خدا چیه؟