ایران پوست انداخت
دوستان خیلی دوست داشتم متن را کوتاه بنویسم اما واقعا حیف بود اگر مثالها و کل مطلب را نمی آوردم.
زماني فکر ميکردم زندگي فقيرانه خيلي رنج آور و سخت هست. الان هم نميگویم سخت نيست، اما فکر ميکنم تغيير دادن عادتها و لذتهاي قبليمان خيلي خيلي سختتراز فقير بودن است، يعني اگر به ما پول و دانش بدهند و بگويند حالا زندگيت را بساز، اين سازندگي و تغيير رويه دادن مسلما سخت تر از زندگي کردن فقيرانه ای است که قبلا داشتیم. در واقع با زندگي فقيرانه، «فکر» و «لذت» فقير ميشوند و حالا چطور ميشود اين عقل و حس را وارد جريان زندگي عادي بکنيم؟
الان ميفهمم که عادت کردن به زندگي فقيرانه آن را براي آدم عادي ميکند، در عين حال يک احساس نارضايتي از اين وضعيت هم در انسان ايجاد ميشود. يعني دو حس متضاد، يکي حس خوب نسبت به همان شرايط يکي احساس نارضايتي.
انگار به شرايط قبلي فقط عادت نکرديم بلکه دوستش داريم، چون کليه تحولات زندگيمان، زيبايي دوره نوجواني، خاطرات خندهدار، جشنها و ... در ايران قبلي شکل گرفته، مفهوم عشق و لذت و ... به آن شکل قبلي جا افتاده.
حالا چطور کسي که يک عمر از بهترين روزهاي زندگيش را و يک عمر از روزهاي شکل گرفتنش را در دوران انقلاب و جنگ گرم و جنگ سرد و ... گذرانده ميتوانه زندگي بجز اين خلق کند؟ البته امکان دارد که ایران پوست بیاندازد زیرا بهرحال از انقلاب و جنگ زمان زیادی گذشته و ديگر تکرار زندگيهاي قبلي واقعا خسته کننده شده، اما دنياي جدیدی که روبروي دختري به نام ايران قرار دارد هرچند که ميتواند برايش رضايت و زندگي به همراه بياورد اما نوعي پوست انداختن است و به اندازه پوست انداختن سخت و دردآور.
مادرم يک مثالي ميزد که پادشاهي عاشق يک کولي ميشود، اما اين معشوقه لب به غذا نميزده، يکبار پادشاه کسي را اجير ميکند که بفهمد چرا او غذا نميخورد و چطور است که تا حالا زنده مانده، و ميبينند که اين کولي وقتي همه از روي ميز غذا ميروند در تنهايي غذاهايي را که به روي ميزمانده از اشخاص فرضي گدايي ميکند و در حاليکه دستش را به حالت گدايي گرفته ميگويد: «شاه باجي خانم يه ذره غذا بده».
حال پادشاه آسمانها عاشق ایران شده و ثروتهای عظیمی چون نفت٬ آب و هوای مناسب جهت کشت و صادرات انواع پسته٬ میوه ها٬ گذشته مناسب٬ زیباییهای بسیار برای جذب توریسم و نیروی انسانی کارآمد و تفکرهای بسیار دارد٬ اما دینش عربی٬ الگوی خانه ساختنش غربی٬ افتخار کردنش همان تیپهای غربی است٬ فخر فروختنش با اجناس و تجملاته ساخته ی غرب است انگار همه افتخار و لذت و حتی خدایش را از جهان گدایی میکند.
بهرحال برای پوست انداختن ایران باید تک تک ما پوست بیاندازیم٬ و درد شکنجه آورش را تحمل کنیم یعنی درد گدا بودن و به ثروت رسیدن٬ هر چند که بارها هم رسیدیم و خوشی زیردل ما را زد و دوباره زندگیه آشنای فقیر قبلی را برای خودمان ساختیم. منظور من از گدایی و فقر تنها درآمد نیست همچنین منظورم از ثروت تنها پول نیست که ثروت همان پول+خودباوری+ لذت بردن و دانستن و قبول کردن روشهای لذت بردن+ افزایش دانایی+ اجتماعی بودن و ... است.
سلام خوش اومديد، ليلا هستم، از کودکي عاشق مسائل فلسفي و رقص بودم، ليسانس آمار و فوقليسانس اقتصاد خوندم. از نظر من فلسفه ابزاري هست مانند ماشين که ميتوانه انسان رو تو جادههاي دروني ذهنش و وجودش حرکت بده و باعث شناخت انسان، جهان و ... ميشه، بنابراين شما به حس جديد، زندگي جديد، تفکر جديد و هر چيزي که بخواهيد ميرسيد، اين سفر دروني هيجان انگيز و از همه مهمتر زنده است و زندهگي و رشد ايجاد ميکند. در ضمن این وبلاگ در ادامه وبلاگ قبلی ام ایجاد شده با آدرس http://enteshar.javanblog.com/.