هر زماني کسي به سر کار آمد چه واقعا لايق بود و چه نالايق، با او مخالفتهاي بسياري کرديم، و زماني که از سر کار رفت، انگار به او عادت کرده باشيم، تازه به محبوبيت مي‌رسد.

کافيست به دوران رياست جمهوري هاي قبلي نگاهي بياندازيد که در دوران آنها چقدر در تاکسي و خيابان و مغازه و محافل عمومي در حال به چالش کشيدن بوديم، و حالا نقطه اميد ما دقيقا همانهايي بودند که موقع صحبت کردن تمام دانشجويان براي او «هو» کشيدند. من نمي‌گويم که او و اوها خوب بودند يا بد؟، دانشجويان دست بزنند يا هو بکشند؟، شايد بعد از او و اوها شرايط بدتر شد که ما راضي به اوها شديم.

اما اگر دختري به نام ايران را روي کوج روانکاوي ببريم بايد از او بپرسيم:‌«چرا هميشه در شرايطي قرار مي‌گيري که ناراضي هستي؟»

دکتر سريع‌القلم در کتاب: «چالش ها و موانع توسعه يافتگي ايران» مي‌گويد:

ايران نياز به گروهها و احزاب دارد، در حاليکه در ايران افراد تمايل به کارهاي فردي دارند تا کارهاي گروهي.

ايرانيها نياز به متخصص دارند در حاليکه اکثرا نقش رهبر را در تيم بازي مي‌کنند.

منظورم اينه که ايران دختري باهوش و تواناست اما نه د انا. و باز هم نه اينکه ايران نادان باشه بلکه بستر دانايي او فلج شده و براي ايجاد اين بستر ايران را بايد به روي تخت کوج روانکاوي ببريم. زيرا سلولهاي بدن اين دختر مدام در حال انتقاد کردن از يکديگر هستند و اتحاد را درک نمي‌کنند که اتحاد آنها يعني ايران که اينهمه جدايي داشتن نتيجه‌اش مانند کشور يوگسلاوي است که متلاشي شد و تبديل به چند کشور شد. اگر هم گاهي زور زدم و گفتم بايد حرفها مذهبي‌هاي متعصب را بشنويم، بايد کمي دمخور آن فشن مبتذل و توخالي بشويم فقط منظورم همين بود که متوجه بشويم که نهالهاي جدا شدن ما در حال رشد کردن هستند براي همين است که اينهه با يکديگر فرق داريم و حرف يکديگر را نمي‌فهميم. برای همین است که به این تفاوتها احترام نمی گذاریم.