می‌آموزی و می‌آموزی

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

ا...ین‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...!

خورخه لوییس بورخس / مترجم : محسن عمادی 

 

وقتي اين شعر رو خوندم ياد پارسال افتادم، با دوستان چند روزي تو کوههاي گرگان طبيعت نوردي کرديم، سرراه به يک خانه روستايي دعوت شديم و از ما به خوبي پذيرايي کردند، افراد خانه به شدت کار مي‌کردند، من با يکي از عروسهاي خانه هم صحبت شدم، از زندگي سخت و کار زيادش گله کرد، به او گفتم که بسيار زيبا و دوست داشتني است، او مثل اينکه براي اولين بار کسي متوجه حضورش شده باشد شگفت زده شد و متحير به من نگاه کرد و به من گفت دوباره بگو.

ما با هم دوست شديم و از هم شماره تلفن گرفتيم، وقتي خواستيم از خانه اونها حرکت کنيم اون گريه کرد درحاليکه من فقط نيم ساعت بود که باهاش آشنا شده بودم، ياد بچگي‌ام افتادم زمانيکه وقتي با کسي دوست مي‌شديم همش به اون فکر مي‌کرديم، اگر با کس ديگه‌اي دوست ميشد باهاش قهر مي‌کرديم، اما کم کم بزرگ شديم و معني دوستيها تغيير کرد و البته مقداري تفکر خام و کودکانه در ما باقي ماند و وابستگي به دوست هم جنس در کودکي تبديل شد به دوست غيرهمجنس در بزرگي!

اما فکر مي‌کنم حالا وقت بزرگ شدن هست،

وقتش رسيده که بتوانيم با هم دوست باشيم و همديگه رو دوست داشته باشيم اما روحهامون رو به زنجير نکشيم و آزادگي و حق انتخاب رو از روحمون دريغ نکنيم.

وقتش رسيده که بدونيم هر حضوري نشانه همدل بودن نيست و هر دوري نشانه بي مهري نيست. 

 

مرگ و زندگی

ایمیل زیبایی بدستم رسید:

وقتی پوسته تخم مرغ از بیرون شکسته می شود یک زندگی خاتمه می یابد.

وقتی پوسته تخم مرغ از درون می شکند یک زندگی شروع می شود.

تغییرات بزرگ (زنده گی ساز) همیشه از درون انسان آغاز می شود.

قصه عشق

سلام دوستان این شعر رو پارسال نوشتم٬ اگر میتوانید وقت بگذارید و بخوانید٬ تضمین می کنم که حتما خوشتون بیاد.

سرما و گرماي مني                       پيوسته در ياد مني

از خاطرم مي‌گذري              در باورم، عشق مني

در کوزه‌اي، عيان شدي              از لب جوي نهان شدي

کوزه ما را چون عشق گشت       گشت نفسمان، مهر گشت

هر يک به پاي خودمان      سوي نداي جانمان

روان شديم درون آن        کوزه شد دنيايمان

هر  يک درون کوزه فتاد           گويي که هر يک جان بداد

هر يک بهم پيوند خورد       عشق آندو را در هم فشرد

از مجموع آن دو يک          محاسبه شده 2 به 1

هر يک دويي شد خودبخود      ديگر يکي از خود، نَبُد

هر يک نشان خود نديد           «من اين يکم يا آن خميد (خم بالاي سر عدد دو)

من اين دوا َم تو کيستي؟       بيرون فتادي؟ نيستي

بيرون ز کوزه رفته‌اي؟      از عشق گويا جسته‌اي»

سخن به خود مي‌گفتند          نشان خود مي‌جُستند

وانگه براي هر 1ي       دو 1 برون از دو دوئي

يک يک درون کوزه        جدا شدند هر روزه

در نظر دل سنگ شدند       بعد از کمي، دلتنگ شدند

آن يک کنار او برفت       اين يک کنار آن برفت

دوستي ميان آن دو تا        جوانه زد اينبار جدا

از هر دو يک، يازده شدند        افزون يکها، از ده شدند

هر دو شاد از اين عدد         از 11 خواستند مدد

هر يک برايش سود شد      عشق بسوخت چون عود شد

هر يک سهم خود بخواست    هر يک نشان خود نداد

«من اين دهم، يا آن يکم     يا او يک است، من آن دهم؟»

هر يک نشان خود نخواست    گفت يازده بر من رواست

«من اين دِهم، من آن دِهم    پس تو يکي، من آن دَهم»

آن يک يکي نشسته بود        از اين جدالها خسته بود

«پس عشق چه شد، چون سود شد؟       آن عشق بود يا که نبود؟»

رفت در ميان خاطره       در ذهن خود کرد قرقره

«کوزه نداي ما نکرد؟     سردي قلب را گرم نکرد؟

آن کوزه بود يا يک فريب    آن حس زيبا، شد ناپديد؟

کوزه نبود، آن عشق بود         بي عشق کوزه زشت بود

«عشق روان گشت که رويم       سويش ز غم رها شويم

کوزه مرا چون عشق گشت          گشت نفسم، مهر گشت

کوزه را مي‌پرستيدم           در عشق خود لغزيدم

عشق روان گشت چو جوي      کوزه خزان گشت، مجوي

کوزه بشکستيم نبود           عشق نهان گشته بود

کوزه نبود آن عشق بود     بي عشق کوزه زشت بود

درد و غم، پايمان ببست          کوزه پر شد از عبث»

در لب جوي، عشق شد عيان     از دانه‌اي در جانشان

جوانه‌اي بي‌دغدغه       بر پاي دردها زد گره

با رويشش شکوفه زد     بر دردهاشان خنده کرد

دردها را مست کرد    راهشان را بست کرد

در گير و داره درد و عشق     عقل مانده بود: درد يا که عشق؟

«به کوزه عادت کرده‌ام         درد را همدم کرده‌ام

در هجر عشق گريسته‌ام    آري زين داستان خسته‌ام»

باز در گرداب ذهنشان         يک شده بودند هر کدام

«غافل ز کار اين جهان        يکهاي بي نام و نشان

آواره بوديم، واي ِ مان     بيچاره بوديم بي‌گمان

جاري شديم، به سوي جوي     شکسته بوديم اين سبوي»

آرام آرام شکسته تر         خميده‌تر خميده‌تر

آن يک کجا اين خم کجا      شکسته‌ بودند در خفا

سر و ته‌شان يکي شدند       هر يک، يکي صفري شدند

چون حلقه بودند اما تهي      آري تهي از «من» «مني»

«در لبه‌ي درياي عشق         موجي به دست سرنوشت

ما را کشيد در بحر خود       جاري شديم در سطر خود

خارج شديم از کوزه‌مان        جاري شديم در رودمان»

اين رود من آن رود تو         اين سوي من، آن سوي تو

دور از ذهن هر يکي      هر دو روان شد در يکي

صفرها روان شد روي آب    وانگه خزان شد هر سراب

«اين ما هستيم اين دو تا؟       هر يکي صفري شديم جدا !؟»

هر يک صفري شد از عشق       جاري بدست سرنوشت

رودها ز جان جاري شدند        در بحر عشق جاري شدند

افکارشان چون عشق ديد      غصه‌ها گشت ناپديد

شادي از هر در پريد       در لحظه‌هاشان خزيد

«رقصيديم و خنديديم            غصه‌ها را برچيديم

غصه‌ها رقصان شدند         در ذهن ما باران شدند»

همچون دو قطب آهن ربا           مرد و زنند اين يک دوتا

آهن رباي اولي           کم ندارد از دومي

هر دو زنند هر دو مردند       هر دو جهان بي‌ من‌اند

 

آندو به عشق پيوستند           «صفرهامان يکي هستند»

ايندو صفر بهم چسبيده‌اند         چون حلقه‌هاي عقد‌ي‌اند

هر يک با خود انديشيد       چه عددي آمد پديد؟

انديشه‌ها افسون شدند      محاسبات افزون شدند

در آخر براي آيت          نامش شد بي‌نهايت oo    

وانگه به نشان صفرها     حلقه کردند روي يک‌ها

حلقه‌اي از جنس طلا     تا بدانند يکي‌ست اين دوتا

يکي که از «من» رسته‌ است        کمر به عشقش بسته‌است

«يکي که گاه کنارم است       گاهي جدا و با من است

يکي که صفر است و منم         هستم ولي بي‌«من» شدم

هر جا رود هر جا روم      در بحر عشقيم کمِ کم

با هم نيستيم و هستيم        زيرا به جانان پيوسته‌ايم

عشقي به وسعت دريا       پيوند زده ميان ما

شايد باشيم صفري جدا         بي‌نهايت گشته عشق ما 

آموزش و پرورش

آموزش بدون پرورش همچون ديکته کردن عقايد خودمان به ديگران است و مانع رشد بشر خواهد شد. چيزي شبيه به ديکتاتوري علمي رخ مي‌دهد در اين صورت در بشر احساس افسردگي، خودويرانگري و مرگ قوت مي‌گيرد.

پرورش بدون آموزش، نسلها و نيروهاي زيادي را به هرز مي‌برد و انرژيهاي بسياري را هدر خواهد داد. در اين صورت بشر به نوعي لوس شدن، هرز شدن و در انتها فاسد شدن خواهد رسيد.

اما اگر آموزش همراه با پرورش باشد، آموزش مانع از هرز رفتن پرورش مي‌شود و پرورش باعث رشد  خلاقيت و زنده بودن انسان مي‌شود.

اگر انسان را به خودي خود در جامعه بدون هيچ نوع آموزش رها کنيم چه خواهد شد؟  بطور مثال اگر مدارس، کتابها و موسسات آموزشي حذف شوند و بشر به دست خود رها شود، همانند اين خواهد بود که کليه جاده‌ها و وسايل حمل و نقل را از کشور و جهان حذف کنيم، در اين مسير انسانهاي بسياري مسير خود را گم مي‌کنند و برخي در اين مسير خواهند مرد، بطور مثال آموزش پختن غذائيکه براي اختراعش عوامل متفاوتي موثر بوده، حالا به راحتي در اختيار ما هست و طي يکي دو ساعت پخت و پز به غذاي دلچسبي خواهيم رسيد، اما موضوع اين است که اگر تنها توسط آموزش آشپزي، غذا تهيه کنيم ديگر حس خلاقيت در آشپزي ما نخواهد بود و غذاي جديدي را اختراع نخواهيم کرد، بنابراين نبود آموزش به اجبار باعث مي‌شود انسان به توانائيهاي طبيعي برسد، مثلا شهري که هيچ جاده‌اي به شهر ديگر ندارد شايد باعث شود به اجبار انسانهاي قادر به جهت يابي شوند و توانائيهاي بدني همچون استقامت و زندگي در طبيعت براي مدت طولاني را در خود فعال کنند اين يعني پرورش يافتن يعني رشد کردن و چيز زنده و جديد ايجاد کردن در اين روش انرژيها و زندگيهاي بسياري در کل جهان به هرز مي‌رود مثلا مسير شهر الف و ب را هزاران نفر بايد خودشان ياد بگيرند و زمان خود را بخاطر يافتن مسير از دست دهند، در حاليکه اگر کسي جاده‌اي در اختيار آنها بگذارد آنها رشد کرده و به تجارت و مراحل بعدي هم مي‌انديشند. پرورش بدون آموزش انسانهاي کوچک بسياري را کنار هم نگه ميدارد.

از طرفي آموزش تنها تفاوتي با ديکتاتوري ندارد، در آموزشي که خلاقيت وذهن انسان نقشي ندارد رشد و زنده بودن متوقف خواهد شد زيرا کتاب به انسان مي‌گويد چگونه فکر کن نه اينکه کتاب به اومسيري را بدهد و او را وارد مسير کرده و پوياتر کند، کتابيکه به ما مي‌گويد : تو فکر نکن من همه جوانب را سنجيده‌ام. کم کم ما را کوته فکر مي‌کند. آموزش بايد ذهن انسان را درگير کند در غيراينصورت فکر رشد نخواهد کرد.

دست و پاهای دیگر ما

 اعضاي بدن ما سمبل و یا ابزارهاي توانائيهاي بيروني ما هستند. اگر از دست خود براي مدتها و مدتهاي زياد استفاده نکنيم و آنرا تکان ندهيم، جريان خون در رگهاي دست کندتر و کندتر شده و دستمان بي‌حس و سر مي‌شود. توانائيهاي دروني ما بسيار زياد هستند و ريشه همه اونها در تفکر و عقل ماست، اما همة توانائيهايمان فقط عقل نيست بلکه عقل محل رشد توانائيهاي ما است، همانطور که درخت و سيب، خاک نيستند اما محل رشد آنها خاک است. توانائيهاي دروني ما هم فقط عقل و تفکر نيست، بلکه اين توانائيها در درون عقل و تفکر پرورش مي‌يابند و در آن ريشه دارند،  اگر از توانائيهاي دروني خود استفاده نکنيم کارايي آنها کم شده و دستيابي به آنها سخت مي‌شود،‌ براي مثالِ ساده اگر مدتي تحصيل نکنيم و درس نخوانيم، خواندن درس و فهم مطالب مشکل‌تر شده و باعث ميشود احساس ‌کنيم خنگ شده‌ايم در حاليکه اينطور نيست زيرا مطالعه نکردن به مدت طولاني، باعث مي‌شود درک مطلب ما کم و کمتر شده همانطوريکه جريان خون در دست و پاي بي‌حرکت کند و کندتر مي‌شود و حتي به حالت لمس خواهند رسيد عقل انسان هم کم کم نامرغوب مي‌شد و خبر خوب اينکه با تفکر کردن، مطالعه کردن (طوريکه باعث تفکر ما شود) عضله‌هاي ذهني و عقلي ما قوي مي‌شوند و مانند خاکي مرغوب محل رشد توانائيهايمان.

 تصور کنيد توانائيهايمان که مورد استفاده قرار نگرفته‌اند را به دستي تشبيه کنيم که در اثر استفاده نکردن از آن لمس شده است، اين دستِ بي‌حس توسط حرکت کردن کل بدن به اطراف برخورد مي‌کند و احساس درد خواهيم داشت (مانند زمانيکه اگر دست يا پايمان به خواب بروند در ابتدا هر حرکتي باعث ايجاد درد مي‌شود). بهمين شکل بسياري از دردهاي درونيمان به اين دليل است که توان درک آن مطالب را نداشته‌ايم و مسيرها را اشتباه رفته‌ايم زيرا به خوبي تفکر نکرده‌ايم يا به دلايلي که بالا گفته شد توانايي درک مسير درست را نداشته‌ايم. بسياري از اشتباهات دروني ما آنقدر ساده و خنده‌دار است که با کمي تفکر و حرکت مي‌توانيم بيشترين مشکلات خود را حل کنيم. براي درک اين مطلب به کسي فکر کنيد که آگاهي از ساختن ساختمان ندارد و دست به کار مي‌شود، نداشتن کوچکترين اطلاعاتي که يک استاد ماهر دارد، باعث مي‌شودکل ساختمان غير مسکوني ساخته شود و يا حتي گاهي خراب شود.

مثال: يکي از اين مشکلات از آنجا پديد مي‌آيد که ما وسيله‌ها را خالق يا هدف مي‌دانيم. مثلا جلوي تابلوي شمال مي‌ايستيم و تصور مي‌کنيم به شمال رسيده‌ايم يا وقتي عاشق شخصي مي‌شويم خود شخص را پرستيدني مي‌دانيم در حاليکه در واقع ارتباطي که مابين ما ايجاد شده چون همراه با عشق يا احساس خوب بوده دوست داشتني و پرستيدني شده است، اما شخص را با خود عشق اشتباه مي‌گيريم و او را مي‌پرستيم و به دنبال آن وقتي هم عشق به دلايل درونيمان کم شد او را مقصر مي‌دانيم. يا بعنوان مثالي ديگر، رئيس خود را اسباب رسيدن خود به مقام يا پول مي‌دانيم. البته نمي‌توان انکار کرد که آنها اسباب و وسيله رسيدن به شمال، عشق يا پول و مقام هستند و بايد به اندازة لازم گراميشان بداريم، اما واقعيت آن است که همانطور که ظرف حاوي عسل به دليل عسل داشتنش ارزشمند است آنها هم به اين دليل ارزشمند مي‌شوند که به همراه خود چيزي براي رفع نيازمان مي‌آورند. اما ما هيچ وقت از ظرف عسل توقع نداريم شيرين و مقوي باشد و به اين دليل که شيرين نيست آن را نمي‌شکنيم در حاليکه در دنياي درونمان ما وسيله‌ها را با حقيقت ديگري اشتباه گرفته‌ايم و آنها را مي‌پرستيم يا مقصر مي‌دانيم ومورد سئوال قرار مي‌دهيم.

و دوباره بعنوان مثالي بهتر، بستر رودخانه که رود را در دل خود دارد در ذات خود آب ندارد، يعني اگر آن رودخانه خشک شود يا پرآب شود دليلش بستر رودخانه نيست بلکه بايد دليل را در سرمنشاء رودخانه يا نوع آب و هواي آن سال، پيدا کرد.

در پاسخ به نوشته «بيمار جنسي يا فريبکار»

 «بيمار جنسي يا فريبکار» متني بود که توسط ایمیل دریافت کردم. در این متن سئوال شده بود: آیا کساني که بطور مثال نام يک روزنامه را به شکل تصوير يک زنی هرزه مي‌بينند بيمار جنسي هستند يا قصد فريب دادن ما را دارند؟

 

جهان بیرون ما چند بعدیست و درون ما نیز چند بعدیست اگر تنها از بعد جنسی به جهان پیرامون خود بنگریم مسلما کل آنرا جنسی می یابیم. بنابراین تمام شباهتهايي که اشاره مي‌کنند صحيح است و حتي با نگاهي عميق‌تر مي‌توان ديد کل هستي به کرنش و عشق بازی اشاره دارد اما اگر انسان از زیبایی و کرنش دوری کند٬ تشنه آن می شود٬ بنابراین تنها زاویه و بعد جنسی بودن به جهان می نگرد و ايرادي هم ندارد.

اين عين زيبائيست که عطش و محدوديتمان را در معماريها و طرحها نمايش دهيم.

اما در واقعیت کل هستي یک بعدی نیست و به هر چيز ديگري مثل موسيقي، علم، عشق، خلاقيت و ... نیز اشاره دارد٬ هر زمان رشد کرديم و مسير درست را پيدا کرديم کل را کل مي‌بينيم نه جزء.

 يکي از ابعاد هستي عشق بازي است که به هر چيزي نگاه کنيد مي‌توانيد ردي از آن بيابيد. همانطور که زمان گرسنگي کتابخانه را کبابخانه مي‌خوانيم زمانيکه عطش «زايندگي،‌عشقبازي، زنانگي» را داريم همه چيز را عشق بازي مي‌بينيم.

اما سئوال اين است که اگر عشق بازي در غريزه ماست و حقي است که خدا به ما عطا کرده چرا اينقدر آسيب زننده و گاهي خطرناک  است؟

زمانيکه چيزي وجود دارم عدم ندارد و شما با نديده گرفتنش نمي‌توانيد وجودش را انکار کنيد پس اگر آنرا نديده بگيريد از آن دور مي‌شويد و برايتان غيرقابل کنترل و ناشناخته‌تر خواهد ماند، دليل خطرناک بودن عشق بازي و خانه خراب کردن و ايجاد فسادش از ناشناخته‌ ماندنش است. زمانيکه از آن محروم شده‌ايم و ما را از آن ترسانده‌اند به طور طبيعي ما آنرا جايي درک خواهيم کرد که بيشتر مارا بترساند، زيرا محروم ماندن یعنی ناشناخه ماندن و هميشه تاريکي و ناشناخته ماندن ترس بهمراه مي‌آورد، چون هنوز فکر مي‌کنيم خطرناک و زشت و بد است پس زشتي و خطرناکي و بد بودن آن را مي‌بينيم نه واقعيتش را.. روح ما مي‌داند که عشق بازي را ميخواهد و آنرا دوست دارد اما از کودکي  در ذهنمان با خطرناک و زشت و کثيف بودن آميخته شده پس به عادت عشق بازي را اينگونه مي‌يابيم، اين آميختگي و تعريفهاي اشتباهي که در ذهنمان شکل گرفته نياز به عقلي دارد که آنرا پاک کند همانطور که با پاکسازی گياه «پنبه»٬ نخ و پارچه مي‌سازيم از افکار بهم ريخته و آميخته بايد واقعيت آنچه که نياز داريم را بسازيم، يعني عشق بازي سالم بدون حس کثيف بودن. اگر به اين مسئله اشراف نداشته باشيم حتي در زندگي زناشوئي بدنبال عشق بازي بد، خشن يا نادرست و آسيب‌زننده هستيم.

موضوع قابل توجه این است که مانند خیلی از تعاریف٬ تعریف عشق بازی و محدوده خطرناک بودنش در حال تغییر است٬ در گذشته‌هايي نه چندان دور (شايد ده يا پانزده سال پيش که حتي در فيلمهايي چون «چشمهايم براي تو» هم مي‌توانيم آنرا ببينيم) حرف زدن زن متاهل (خصوصا نامزدها) با مرد نامحرم و سوار ماشين مرد نامحرم  شدن به همان اندازه غيرقابل تحمل و ناپسنديده بود که خيانت در حال حاضر (به معني عشق‌بازي معشوقه‌ات با شخص ديگر) ناراحت کننده و غیرقابل تحمل است!!          اين مشخص مي‌کند که معني ناپسند عشق بازي در حال تحول است و شايد يک قدم از خامي تفکر در مورد آن به پختگي نزديک شده باشيم. هر چند که تفکر و بحث در مورد آن مانند کاتاليزوري به پختگي مبحث و واقعيت عشق‌ بازي کمک مي‌کند.

زنده گی بخش

- هر وقت به تنهايي خوشبخت بودي ميتواني با ديگران هم شاد و خوشبخت باشي اما اگر در تنهايي ناراحت هستي یا منتظر هستی و براي خودت خوشبختي دست و پا نمي‌کني، غيرعقلانيه که با ديگران شاد و خوشبخت بشي مگر براي مدت کوتاهي. بعد از این مدت کوتاه دوباره ناراحت و منتظری!

- به خوشبختي که توسط ديگران يا شانسي بدست بياد، نمیشه اعتماد کرد همیشه ماندنی باشه.

- در کمین خوشبختي باش نه به انتظار خوشبختي.

-  خوشبختي آئينة مقابل توست، اگر منتظر خوشبختي باشي خوشبختي هم منتظر تو هست، پس حرکت کن.

- اگر هميشه از آسمون برات بياد هيچ وقت به حس توانايي دست نخواهي يافت چون ديگر نيازي نداري توانا شوي تا چيزي را بدست بياوري،

   بنابراين هيچگاه رشد نخواهي کرد و ادامه بي‌حرکتي و بي‌رشدي و تنبلي، مرداب يا کوير است،

   مرداب و کوير هم بد نيست لااقل وجود دارد٬ پس اين انتخاب به توداده شده که آبي در جريان باشي و براي خودت جنگل و گل و حيوانات جمع کني يا کوير شوي.

- يادت باشه هميشه موانعي براي رسيدن به هدفت هست اما  گاهي خودت اونها رو توليد مي‌کني٬ وقتی بطور واقعی این رو درک کنی مثل جادوگر غصه ها موانع آب میشند و از بین می رند.

- تو بهرحال با قضاوتهای خودت زندگی می کنی اما آدمها رو زود قبول نکن و زود رد نکن، اجازه بده قضاوتهایت ميزان امتيازهاي منفي و مثبت را در مورد شخص تخمين بزنند و هميشه بدون چيزي حول و حوش همين امتيازها را خواهد گرفت و سپس تصميم بگير. 

جدايي نادر از سيمين،

اگر کسي معني واقعي «خدا مرد» را در «چنين گفت زرتشت-نيچه» درک کرده باشد، کاراکتر «پدر فلج» را در اين فيلم فلسفي از «اصغر فرهادي» راحت‌تر درک خواهد کرد.

در طول دو ساعت تماشاي اين فيلم کمي مضطرب خواهيد شد، همانطور که از زدن واکسنها مضطرب مي‌شويد، اما پس از اتمام تماشاي آن هر لحظه که مي‌گذرد بيشتر فيلم را درک کرده و برايتان خاطره‌اي لذت بخش مي‌سازد.

يکي از توانائي‌هاي «اصغر فرهادي» در فيلم نامه نويسي اين است که شما به همه کاراکترهاي داستان حق مي‌دهيد و هيچ کس به نظر نمي‌آيد که مجرم باشد و اين مسئله باعث مي‌شود نوعي توانايي جهت پذيرش ديگر انسانها در شما ايجاد شود، اين پذيرش زيبا،  در صورت رشد تبديل به وحدت و اتحاد مي‌شود، مسلما پذيرش ديگران به معني بي‌گناه بودن آنها هم نيست،

اما ترک کردن انسانها به دليل اشتباهاتشان باعث کوچک يا ضعيف شدن خودمان مي‌شود. به طور مثال در کل ايران حتي اگر دولتمردان با اعضاي يک شهر مشکل داشته باشند هيچ وقت آن شهر را از ايران حذف نمي‌کنند، حذف کردن کردستان از ايران فقط منجر به کوچکتر و ضعيف‌تر شدن ايران مي‌شود، گستردگي به نوبه خود يک قدرت است، هر قدر بتوانيم ديگران را بپذيريم و اشتباه آنها باعث قطع ارتباط (حتي تنها قطع ارتباط ذهني) ما با آنها نشود، ما انسان گسترده‌تر و قوي‌تري خواهيم شد و «اصغر فرهادي» در فيلم‌هاي خود چنين توانايي را به خرج داده که بتواند انسانهاي مختلف را ذهنا به هم نزديک کند، که اين خود دانة وحدت است که در خاک وجود ما يعني تفکرمان کاشته مي‌شود.

«پدر» در عالم «فانتزي» دروني ما و در تفکرات ما هر چيزيست که به دليل قدرتش به ما حکومت مي‌کند و ما تقريبا تحت کنترل او قرار مي‌گيريم، مي‌گويم عالم فانتزي تا به ذهنيت‌هايمان اشاره کنم و اگر ديد واقعي داشته باشيم، تمام زندگي واقعي ما همين افکار و ذهنيت‌هاي ماست.

پدرهاي بسياري در بيرون وجود دارند که واقعا «پدر» نيستند، يعني توانايي اداره کردن خانواده را ندارند و در اداره آن به معني ذهني فلج هستند،  پدر توانايي اداره کردن را ندارد زيرا آگاه نيست و آموزش نديده يا اشتباه آموزش ديده است، يعني آموزش نديده‌ که چطور مي‌توان يک خانواده، مدرسه، سازمان و ... را به درستي اداره کرد، و گاها کنترل ما بدست چيزي غير انسان مي‌افتد، در اينصورت پدر ما يا کنترل کننده ما داراي تفکر ذاتي نخواهد بود، مانند مواد مخدر، حتي اگر شما سيگاري باشيد و سيگار روي شما قدرت و تسلط داشته باشد، بايد بدانيد که سيگار تفکر ندارد تا شما را به سمت درست هدايت کند، سيگار تنها از روي خصلت وجوديش شما را شايد در نگاهي سطحي به لحظه‌اي بهتر و با نگاهي آگاهانه‌تر، به عمري کوتاه‌تر با کيفت کمتري هدايت مي‌کند.

هر جا که پدري توانا از بدست گرفتن قدرت جهت اداره کردن، ناتوان باشد، ناتواني به آنجا حکومت خواهد کرد.

 به طور واضح‌تر وقتي تفکر دروني شما جهت کنترل شما ناتوان است(پدر درون) شما را به دست سيگار مي‌سپارد. اما اگر پدر درون شما در کنترل شما توانا باشد، شايد براي مدت کوتاهي هم به سراغ سيگار برويد اما سيگار بر شما تسلط نخواهد يافت، يعني قدرت شما از سيگار بيشتر است، يا به معني فلسفي قدرت پدر درون شما باعث مي‌شود سيگار «پدر» شما نشود (بر شما مسلط نشود) و شما قدرت کافي جهت سازماندهي ما بين نيروهاي موثر بر خودتان را داريد.

وقتي کنترل شما از دست شما خارج مي‌شود يا وقتي قدرت شما تواني به اندازه کافي جهت کنترل و سازماندهي نيروهاي موثر بر شما را ندارد، شما فلج خواهيد شد.

فلج مي‌شويد زيرا اين نيروها انسجام ندارند. و هر کدام شما را در جهت خودش حرکت مي‌دهد، انسجام نيروهاي متفاوت،  توسط نيروي عقل و منطق و توانايي ذهني انسان، براي غلبه بر مسائل ايجاد مي‌شود.

بنابراين وقتي نيروي منسجم کنندة توانائيهايمان، از کار بيافتد، کنترلتان به دست «نيروهاي تاثيرگذار روي شما» خواهد افتاد، مثل سيگار، رئيس، همسر و ... و اين نيروها از جايگاههاي متفاوتي هستند پس وحدت ندارند و هر کدام هدف و خواسته‌اي متفاوت براي کنترل شما را دارند و شما هميشه در کشاکش نيروهاي مختلف درگير هستيد که هيچ‌کدام از آنها نمي‌تواند شما را به جلو حرکت دهد زيرا هيچ‌کدام از آنها توانايي غلبه کردن به نيروهاي ديگر را نداشته تا بتواند شما را به سمتي که خود مي‌خواهد ببرد.

هر قدر شما انسان بزرگتر يا وسيع‌تري باشيد فلج شدن شما کندتر و سخت‌تر رخ خواهد داد، به طور مثال قطع يک درخت تنومند بسيار سخت‌تر از قطع يک جوانه است. فلج يک سازمان خيلي سخت‌تر از فلج يک مغازه است، و مهارت اين فيلم‌نامه در اين است که وحدت و فلج شدن را در کنار هم نشانه گرفته، يعني در عين اشاره به زندگي نابسامان، پراکنده و فلج در اداره خويش، شما را به سمت پذيرش هموطنان و انسانهاي ديگر هدايت مي‌کند و اين فيلم از نظر من همانند «واکسن فلج اطفال» عمل مي‌کند که در عين تعريف داستاني در مورد ناتواني، انسان را به سمت پذيرش و توانا شدن در همان زمينه هدايت مي‌کند.

تنها راه رهايي از فلج ذهني در زندگي شخصي، اجتماعي و حتي در جامعه يکپارچه شدن و پذيرش يکديگر است، دليل اصلي آن اين است که پذيرش ديگران در واقع سمبلي از پذيرفتن جنبه‌هاي مختلف خودمان است، زيرا ديگران تنها تصويري از تفکراتمان هستند، يعني آنچه از ديگران در وجود خود برداشت مي‌کنيم چيزي غير از وجود خودمان نيست وگرنه آنها را به کل درک نخواهيم کرد.

بهترين انگيزه براي يکي شدن و پذيرفتن ديگران، مهر داشتن به همديگر است، زيرا عشق و مهر به انسان دليل نمي‌خواهد، شما مي‌توانيد در عين محکوم کردن يک جاني، موجود بودنش را دوست داشته باشيد، و اين اندازه وسعت داشتن براي شما بلوغ به همراه مي‌آورد. دوست داشتن ديگران به منزله محکوم نکردن آنها نيست و به منزله بخشيدن حقوق خودتان به آنها نيست، بلکه به معني اتصال انسانها به هم است، همانطور که وقتي باد مي‌وزد تمام هستي را به هم مرتبط مي‌کند، باد بارور کننده است زيرا هستي را به هم مرتبط مي‌کند و راه رها شدن از فلج و راه سلامتي و در انتها رشد انسانها مرتبط شدن با هم است.

رابطه ما با انسانها مانند فضايي نامرئي است که از ديده ما پنهان است اما واقعيت آنرا مي‌توانيم درک کنيم، به اين صورت که اگر فضاي ارتباط ما بين انسانها انباشته از ناراحتي و نفرت و ... باشد آن فضا منفي و آلوده است، فضاي آلوده مانع از رشد و تعالي ذهن و روح و تفکر مي‌شود. آلودگي بهر صورت وجود دارد اما هميشه راههاي براي تعادل وجود دارد، عشق و مهر داشتن به ديگران مانند درخت که طبيعت را پاکيزه مي‌کند،  وجودمان را متعادل مي‌کند.

مهر و عشق به خودي خود درمانگر است زيرا تعادل داشتن سلامت مي‌آورد و سلامتي رشد بهمراه دارد. مهر و عشق و ارتباط با ديگران (حتي فقط از نظر ذهني) روح جمعي را سالم و قوي مي‌کند. روح جمعي نسبت به روح فردي متفاوت است، همانطور که جنگل نسبت به درخت متفاوت است.

در انتها به اين موضوع اشاره مي‌کنم، اين مطلب معجوني از تحليل قسمتي از فيلم «جدايي نادر از سيمين» و نظريات فلسفي مربوط به آن بوده.

زنانگی (متن سمبلیک)

زن تيغه را به سمت قلب مرد نشانه گرفته بود،

مرد به زانو افتاد و گفت: اي الهه، خواهش مي‌کنم از جان من بگذر،

زن گفت به شرطيکه دوستم داشته باشي،

مرد گفت من زندگي را دوست دارم و اکنون زندگيم در دست توست، چگونه مي‌توانم ترا دوست داشته باشم در حاليکه ميخواهي آنرا از من بگيري،

زن گفت: من زندگيت را نمي‌خواهم من قلبت را مي‌خواهم،

مرد گفت از قلب من چه مي‌خواهي،

الهه گفت: زنانگي‌ام را، آن زمان که عاشقم شدي مرا الهه خطاب کردي،

چون ميخواستم برايت محبوب‌تر شوم پس من نيز الهه شدم و زنانگي‌ام را بخاطر تو از دست دادم. زنانگی ام را به تودادم. 

مرد گفت با مرگ من زنانگي تو که در قلب من است نيز خواهد مرد،

زن که از خشم تيغه را محکم در دستش گرفته بود، ديد که تيغه دستش را زخمي کرده،

مرد گفت: شايد تو زنانگي‌ات را نمي‌خواستي وگرنه آنرا به من نمي‌دادي، تو از زنانگي خود خشمگين هستي که اکنون نيز مي‌خواهي با مرگ من آنرا هم نابود ‌سازي.

زن سست شد     گريست و تيغه از دستش به داخل چاهي افتاد،

ناگهان اژدهايي هزار دست از چاه بيرون آمد و آنها را به درون چاه برد،

تيغه به بدن اژدها فرو رفته بود،

مرد از فرصت استفاده کرد و تيغه را از بدن اژدها بيرون آورد تا با آن اژدها را بکشد، اژدها و مرد درگير شدند،

زن به مرد گفت تو توان مقابله با اژدها را نداري، اما او را سرگرم کن تا آفتاب چاه را روشن کند،

زن آفتاب را صدا کرد،

آفتاب به بالاي چاه آمد، صورت اژدها آشکار شد،

زن به چشمان اژدها نگاه کرد، و به اژدها گفت: من ترا مي‌شناسم،

اژدها به سمت زن حمله کرد تا او را بترساند،

اما زن دوباره به اژدها نگاه کرد و اژدها تبديل به طناب شد،

مرد طناب را به تيغه گره زد و آنرا به بيرون از چاه پرتاب کرد و هر دو از چاه بيرون رفتند. 

 

 معنی سمبلها (اين سمبلها در سينمای معناگرا و علم روانکاوی استفاده می‌شود)

منظور از تيغة بدون دسته: قدرتِ بدون دانش است.  

                                 {چاقو در سينمای معناگرا:  آلت مردانه به معنی دال مردانگی.}

منظور از چاه: مجموعه اطلاعات ما که در گذشته طي تجربه بدست آمده مي‌باشد، اطلاعات ما در کودکي براساس تجربه در ذهن ما شکل مي‌گيرند، اما زمانيکه بزرگ شده و به امنيتي دست مي‌يابيم عقل بر تجربه، غالب مي‌شود، حال بايد اين اطلاعات را توسط عقل نيز ويرايش کنيم و آنها را به روز و جديد کرده، تعاريف درست ونادرست را باز نگري کنيم.  به همين خاطر چاه تاريک مثال زده شده، زيرا اطلاعاتي که طبق تجربه به دست مي‌آيد آگاهانه و عاقلانه نيست، حال بايد با نيروي عقل که در اينجا آفتاب است محک زده شود.

مرد با اژدها درگیر میشود: یعنی درگیری عقل با اطلاعات صحیح و ناصحیح که خودبخود باعث زندگی میشود بشرطیکه آفتاب در راه باشد. 

آفتاب: روشن شدن، آگاهي، شناخت، ديدن زمانيکه با بياد آوردن همراه شود.

نگاه کردن زن بمعنی شناختن است. یعنی دیدن وروشن شدن اشتباهات. که ترکیب آن با آفتاب یعنی روانکاوی. در اینجا ترکیب مردانگی آفتاب وزنانگی به ثمر می نشیند.

اژدها تبديل به طناب مي‌شود:

- اژدها درواقع همان اطلاعات غلط است که زندگي ما را خراب کرده، «خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثريا مي‌رود ديوار کج»،

- طناب وسيله‌اي براي بيرون رفتن از چاه يا در واقع راهکار است.

وقتي اطلاعات غلط را بررسي مي‌کنيم مسلما اشتباه کار را متوجه مي‌شويم و همين مسئله باعث مي‌شود تا کارهايمان سرو سامان پيدا کنند، به همين خاطر اژدها تبديل به طنابي براي بيرون رفتن از چاه مي‌شود. يعني بررسي اشتباهات خودبخود براي انجام کار درست به ما راهکار مي‌دهند.

در واقع همانطور که از زبان مرد گفته شده، زن از زنانگي خود خشمگين بوده، زن تيغه يا قدرت را به جاي زنانگي انتخاب مي‌کند، پس زنانگي از نظر زن با قدرت مخالف است يعني زنانگي براي او ضعف به حساب مي‌آمده که آنرا به مرد داده و قصد داشته با مرگ مرد، هم زنانگي (از ديد زن يعني ضعفش را) و هم مرد را از بين ببرد. اما همانطور که در طي داستان مشخص است زن، زنانگي‌اش را از ابتدا هم داشته، فقط به تصور خود آنرا به مرد داده تا از دست آن رها شود. اما در انتها زن مي‌بيند که با «قدرت» به مقصد خود نخواهد رسيد و غيرمستقيم خود را به سمت شناخت اشتباهش  رهنمون مي‌سازد. زن به شکل ناخودآگاه تيغه را درچاه می‌اندازد تا مجبور شود با اژدها روبرو شود و آنرا بشناسد تا زنانگی‌اش را به ياد آورد.

جهان هستم عقلم خوب کار نمی کنه

اسمش جهان هست٬

هر کدوم از چشمهاش به تنهايي يک چشم مجزا و مستقل هست. هر کدوم از چشمهاش چيزي متفاوت مي‌بينه.

 اما توسط رشته اعصاب و مغزش اونها رو با هم تطبيق مي‌ده و درک بهتري از عالم بيرون داره.

چشمها با هم دارند حرف می زنند:

"بهتره به هم متصل بشيم، خوشبختانه اين کار رو کرديم، توسط رشته سيمهایی که شبیه اعصاب هستند٬ با تلویزیون و آیفون تصویری و چت تصویری و ... البته گوشها هم اینکار رو کردند و بهم متصل شدند اونها با هم رابطه دارند٬ با رشته سیمهای تلفن این کار رو کردند، ‌متاسفانه ما هنوز کامل بهم مرتبط نشدیم شاید همدیگه رو نمی فهمیم !؟ "

خورشید میزنه تو چشم راست: "آخ دارم کور میشم"٬ چشم چپ میگه: "منم به عشق تو کور میشم تا تنهایی رنج نکشی".

خوشبختانه هیچکدوم کور نشدند٬ اما چشم چپ از دست چشم راست ناراحت هست که چرا بخاطر اون خودش رو اذیت کرد٬ چشم راست از دست چشم چپ ناراحت هست که چرا وقتی دید اذیت میشه کمکی به حالش نکرد٬ هر دوتاشون از دست دست ناراحتند که چرا عینک آفتابی نگذاشت روی بینی! هر دوتاشون از دست پا ناراحتند که چرا تو آفتاب راه رفت و نرفت تو سایه.

خب حق هم دارند٬ هیچ عقلی نبود که اینها رو بهم مرتبط کنه و به داد هم برسند.

چشم چپ و راست با هم توطئه کردند٬ سری بعد که جهان رفت تو آفتاب دوتایی با هم بسته شدند و جهان با مغز خورد زمین. الان آسیب دیده البته از اولش هم خیلی مغزش خوب کار نمی کرد. هر چند که ریاضیش عالیه٬ فلسفه اش هم خوبه اما فلسفه اش احساس سرما بهت میده٬ درسهای دیگه ام هم که نگو خصوصا فیزیک٬ اما کلا جهان عقلش خوب کار نمی کنه.

کلید اسرار

کلید اسرار٬ جنایت و مکافات!

چشمهام خوب نمی بینه لوچ شدم٬ یکی از پاهام به اون یکی پام گیر میکنه و بدجوری پام پیچ میخوره٬ تلوتلو می خورم٬ ناگهان از پله ها می افتم و کل پای راستم له میشه! عفونت می کنه دکترها می گند باید قطعش کنیم! بعد یک دادگاه ذهنی تشکیل می دهم٬ تقصیر کی بود چشمهام؟ نه تقصیر پام بود٬ قاضی تشخیص میده باید پای چپم رو هم قطع کنم٬ دستهام یک تبر پیدا می کنه بالا میره و با تبر پای دیگه ام رو هم قطع می کنه.

من جهان هستم.