ایران


نتیجه:




![]()
نتیجه:

من این دو را با هم ترکیب کردم و بلافاصله بعد از اینکه از خواب بدی بیدار میشدم ادامه خواب را تصویرسازی ذهنی میکردم و به ترسم غلبه میکردم یا باهاش کنار می آمدم و این غلبه کردن وارد خوابهای من شد و من در خوابهایم وقتی اتفاق ترسناکی می افتادم درست مانند تصویرسازی ذهنی ام از آن شرایط خودم را نجات میدادم یا سازگاری میکردم یا حتی ازش استفاده بهینه و ابزاری میکردم.
- اول چشم استخر را می بینند دوم نوک انگشت پا وارد آب میشود سوم کل موجودیتمان استخر را درک میکند و لذت میبرد. اتفاقات هم همینطور است. اول حس میکنیم بعد کمی لمس میکنیم بعد واردش میشویم. تلپاتی و الهام و ... همان دیدن اولیه است. البته تفاوت جسم با روح این است که روح امکان دارد شکاف داشته باشد و چند تیکه باشد و کل موجودیتمان اتفاقی را درک نکند اما جسم واحد است. روح شکاف دار درد و رنج زیادی دارد و باید منسجم شود من توسط روانکاوی منسجم شدم راه دیگه ای بلد نیستم.
- اکثر آدمهای خیلی خیلی عوضی از یک ناآگاهی رنج آور برخوردار هستند. پشت هر اتفاق خیلی بدی یک قسمتی هست که ناکام مانده از درک شدن و دیده شدن. مثل بوی گند آشغال که وقتی با آب هم نشینی کند و درک شود مشکل ما هم حل میشود.
- عقل بشر کوتاه مدت است وگرنه تاریخ تکرار نمیشد. اگر من عقل دیروز را داشته باشم میدانم دست زدن به جسم داغ سوزنده است پس دست نمیزنم. مشکل از آنجایی آغاز میشود که اتفاقات و جسم ما بیشتر از عقلمان بزرگ میشود و اشتباهاتمان تکراری میشوند و تاریخ تکرار میشود. تنها راه انتشار عقل است نه بزرگ کردن عقل یعنی نیاز نیست تمام علوم را یاد بگیریم بلکه تنها نیاز است این علم و دانایی به کل روح اشراف پیدا کند ونقاط شکاف یافته را دریابد . و نقاط قطع شده را بپذیرد(همانهایی که در اول به اشتباه تصور میکنیم ایرادهایمان است و در مقابلشان اینهمه مقاومت به خرج میدهیم) و با آنها پیوند بخورد.
-طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
پدرم موتور داشت، ياد نامه خواهرم افتادم پارسال که نوشته بود: «پدر سرما کشيد تا ما در گرما زندگي کنيم» و من بخاطر اون نامه خيلي عذاب کشيدم ترجيح دادم بهش فکر نکنم که بابا وقتي به خانه ميامد دستهاش مثل گوشت فريز شده در فريزر بود، زبر و خشن، نميدونم بابا چي بود شايد عاشق بود، به همکارم آقاي صدفي که فکر ميکنم(اين اسم مستعار است از يک شخص واقعي) اون هم هميشه با موتور به سرکار ميامد، اما اگر به شما بگم که داراييهاش آنقدر زياد بود و هست که شما حتي الان نميتوانيد حدس بزنيد دقيقا مدير چه جاهايي هست، شايد خيلي عجيب باشه که با اينحال سوار موتور ميشد، براي اينکه هيچ وقت پشت بار ترافيک نباشه. اما تفاوت صدفي با پدرم در اين هست که صدفي حق انتخاب داشت که با موتور نياد، هر چند که پدر من هم حق انتخاب داشت با اتوبوس بره که اينقدر سردش نشه،
بله هر چي فکر ميکنم بابا يک عاشق بود، اگر من هم عاشق کاري باشم بخاطرش هر سختي ميکشم، کار پدرم پرورش ما بود و دختران خيلي خوبي را پرورش داد، (اين را خودشيفتگي ندانيد من دارم از پدرم قدرداني ميکنم و در واقع از محصول کار پدرم تعريف و سپاسگزاري ميکنم). به عشق پدرم به همه موتوريهاي تو خيابون راه ميدم، به عشق پدرم بعضي از مردها و بعضي از شغلها را خيلي دوست دارم، اشتباه نکنيد پدرم پليس نبود اما نگهبان ما بود، پدرم بيشتر شبيه به يک معلم بود، ادبيات صحبت کردنش مثل تحصيلکردهها بود مثل انسانهاي اهل کتاب:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
خوش به حال پدرم که عاشق بود، پدرم چیزی داشت که بخاطرش اينهمه انگيزه داشته باشه. فکر میکنم من هم عاشق کار، همسر، فرزند و کشورم هستم، اما گاهي نياز به زمان هست تا همه محصولات به عرصه عمل برسند. اندکي صبر سحر نزديک است.میگند شری وجود نداره در واقع آدم و حوا از درخت توهم خوردند و این وهم خیر را تبدیل به شر کرد. وقتی روح خوابید خیر تبدیل به شر شد. من اینها را قبول دارم و میفهمم. در واقع خیال باطل باعث میشه تو زندگی کلی چوب بخوریم و گرفتار شر بشیم.
وقتی تفکری یک دوره جواب داده و دوره تفکر تمام شده این باور و تفکر تبدیل به شر میشه.
مثلا زمانی که راهرو هستی باید احترام رهبر را نگهداری و احترام گذاشتن و حرف گوش دادن و اطاعت کردن جزو نکات مثبت تو میشه و باعث رشدت میشه(در صورتیکه رهبرت کار درست باشه واقعا رشد میکنی) حالا بعد از مدتی که رشد کردی خودت تبدیل به رهبر میشی دیگه باورهای قبلی باید تغییر کرده باشه یعنی اطاعت کردن باعث مرگت میشه چون تو قرار هست رهبری کنی و جهت بدی و راهروان را به حرکت بیاندازی.
تفکری که تاریخ انقضایش رسیده خودبخود مرگ آفرین است و توهم زاست و چاه در زندگی تولید میکند و بارها در این چاه می افتیم و پایمان میشکند .
چاره چیست؟ مسلما بهترین چاره یافتن باورهای منقضی شده است و آشنایی باورهای جدید است اما در این بین یکهو نمیشه چاه را پر کرد و همانطور که سالهای سال با باورهای اشتباه بزرگ شدیم سالهای سال طول میکشد این چاهها پر شوند در این بین میتوان توسط ابزارهایی مانند امید و امثال آن یک تخته روی این چاه بگذارید و از روی این چاهها عبور کنید.
امید داشتن یعنی اعتقاد به اینکه میتوانیم یک قدم آنطرفتر برویم در صورتیکه تجربه نشان داده یک قدم آنطرفتر چاه است و دست و پایمان میشکند. بسته به آنکه چقدر امید ما قوی باشد میتوانیم روی این چاه تخته های بزرگتر و حتی یک پل بزنیم و از آن بگذریم. توکل و ایمان به خدا هم همینطور است. داشتن باورهای مثبت هم همینطور است.
پس باید توجه کنیم امید داشتن. توکل داشتن. باورهای مثبت داشتن تنها یک تسکین هستند و تنها یک تخته و یک پل هستند و درواقع چاهها و توهمات و باورهای اشتباه را تغییر نمیدهند. اگر به اشتباه تصور کنید که مسائلتان حل شده و باورهایتان را تغییر ندهید یکروز میبینید بالای همین تخته ها کلی خانه و مسکن مهر ساخته اید و این مسکن هایتان یک روزی از امید و توکلتان سنگین تر خواهند شد و در چاه فرو خواهند ریخت و شما دچار آسیب روحی میشوید و برای دوره ای ایمانتان را از دست میدهید. من بیخود از مثال چاه و مسکن و پل استفاده نکردم اینها در تفکر شما جای دارند.