چرا از ازدواجمان احساس رضايت نمي کنيم؟

این مطلب هم نوشته خودم نیست. اما بهرحال ما مجموعه ی تمام تفکرات خودمون و تفکرات یکدیگر هستیم. حتی نوشته های خودمون هم از تفکرات اجدادمان در زمانهای قدیم توسط کتاب یا سینه به سینه و گاها توسط رفتارها و ژنتیک به ما رسیده و همینطور افکارمان از افکار و نوشته های حاضر تشکیل شده که گاهی دگرگون شده و ترکیب شده و شکل و شمایل ما را به خودش گرفته و حتی گاهی خیلی بهتر و کارآمدتر  و پخته تر شده. انگار ما ماشینی هستیم که دریافتی های دنیای بیرون را هضم می کنیم و به شکل ذهنیت و کلام شخصی مان بر صفحه ای شکل می دهیم.
 
((چرا از ازدواجمان احساس رضايت نمي کنيم؟
پاسخ اين مسئله بر مي گردد به پنجاه هزار سال پيش،يعني زماني که پرنسس قصۀ ما براي پوشاندن بدن خودش به جاي لباس از پوست خرس استفاده مي کرد.

يک روز که اين پرنسس تازه بالغ شده رفته بود تا مقداري سيب جنگلي بچيند متوجۀ پلنگي شد که قصد داشت به او حمله کند.
پرنسس جيغي بس رعد آسا کشيد که نزديک بود پرده ِ گوش شاهزادۀ قصه که دست بر قضا همان نزديکي مشغول شکار
گوزن بود پاره شود! شاهزادۀ قصه که بسيار عصباني شده بود رفت تا عامل اين صداي ناهنجار را بکشد و از شرش راحت شود که با پلنگي بسي درنده و خطرناک روبرو شد. شاهزادۀ عصباني درنگ نکرد و با تيري پلنگ را کشت و براي رفع کامل عصبانيت لگدي به پهلوي او زد.

در همين حال پرنسس را ديد که با چشم هايي پر از تحسين و
قدرداني او را مي نگرد.
شاهزاده که سراپا
غرور و هيجان شده بود به سوي پرنسس رفت و او را روي دوش اش انداخت و به سوي غاري روانه شد. سپس صحنه شطرنجي شد و فيلم از طرف عزيزان دست اندر کار سانسور شد ...

حاصل اتفاق مرموزي که بارها در همين غار افتاد چند دختر و پسر کوچک بود که تصوير ازدواج در ذهنشان به صورت نجات زن توسط مرد و مورد
حمايت قرار دادن او حک شد.
قرن هاي بسياري اين تصوير راهگشاي جوانان بود. مردي از راه مي رسيد و زني را از چنگ پلنگ نجات مي داد. بعد او را به غار مي برد و صحنه شطرنجي مي شد.

خب بايد بگويم که در آن زمانها همه از اين وضع راضي و خشنود بودند...به زودي اشعار و داستانهاي
بسياري در وصف نجات دادن زن از دست پلنگ که مردانگي ناميده مي شد و مظلوميت و قدرشناسي زن که زنانگي ناميده مي شد نوشته شد.

ديگر همۀ زنان و مردان باور کرده بودند که راه ديگري براي رسيدن به غار و انجام آن صحنه ي شطرنجي
دلپذير وجود ندارد. حتما بايد مرد قدرتمند تر از زن باشد و زن به او تکيه کند. ..

اما به مرور پلنگها تغيير شکل دادند. آنها به شکل مشکلات مالي و مشکلات فکري و روحي و حتي
فلسفي در آمدند. به زودي زنان هم شيوه مقابله با اين پلنگها را ياد گرفتند.حتي گاهي بهتر از مردان با پلنگ مسائل مالي و مسائل فکري کنار مي آمدند. آنها مي توانستند به تنهايي زندگي خود را تامين کنند.از لحاظ مالي و فکري مستقل شدند اما تصوير همچنان پابرجا بود. ..

هنوز هم زنان براي رفتن به
غار نياز به مردي داشتند که آنها را از چنگ پلنگ نجات دهد.
..... اما وقتي مرد مي آمد تا آنها را نجات دهد آنها شروع به اظهار نظر مي کردند: بهتر نيست با آن يکي تير
پلنگ را بکشي؟ اصلا صبر کن من خودم تير بيهوش کننده دارم! ..
اينطور بود که مردان احساس سرخوردگي کردند. آنها ديگر نمي توانستند زن را نجات بدهند. زن ديگر با چشمهاي سرشار از تحسين و قدرداني به آنها نمي نگريست. حتي به نظر مي رسيد که خودش را صاحب نظر در شکار پلنگ مي داند و گويا در بعضي مواقع حتي از آنها هم بهتر
عمل مي کرد.

زن و مرد هر دو غمگين و افسرده شدند.گاهي که طبق غريزه به غار مي رفتند تا ... افکار ناراحت کننده به ذهنشان هجوم مي آورد. مرد با خود مي گفت: اين زن مرا نجات دهنده خودش نمي داند. مرا قبول ندارد وعصباني مي شد. گاهي حتي به جاي انجام امور لذتبخش براي اينکه قدرت و لياقت خودش را به
زن ثابت کند بر سر او فرياد مي کشيد و از همه تلاش هايش در مبارزه با پلنگ انتقاد مي کرد. زن هم با خودش مي گفت اين مرد اصلا لياقت نجات دادن مرا ندارد. من خودم بهتر از او بلدم خودم را نجات بدهم. بايد بگردم مرد قوي تري پيدا کنم که تواناتر باشد و چون پيدا نمي کرد سرخورده و غمگين مي شد.اما هيچيک از زن و مرد نمي دانستند که وقت آن رسيده که تصوير ذهني خود را عوض کنند))
خیلی جالب بود امروز صبح که از خواب بلند شدم به اتاقم نگاه کردم٬ ننه غرغروی درونم شروع کرد به حرف زدن:
اتاقم نیاز به مرتب کردن داشت اون هم زیاد.
هنوز موضوع پایان نامه را ارائه ندادم٬
مقاله سه تا از درسهام رو بزودی باید آماده کنم٬
ای بابا چرا ماشینو نمیبری کارواش٬ همش صدا میده چشه آخه؟ اون تعمیرکاره هم که نفهمید چشه نکنه وسط راه بمونم
پس کی خونه میخری بدبخت شدیم هر روز داره گرانتر میشه بیچاره شدم
چرا عضلاتت رو منقبض میکنی رها کن
دیر راه افتادی نکنه تاخیر بخوریم
....
بعد گفتم برای چی غر میزنی و برای چی کارهات رو تاخیر میندازی تا بتوانی غر بزنی؟
جوابش همین بود که بالا خواندید.
مرد و زن نداره گاهی برای اینکه یکی بیاد نجاتمون بده خودمونو میندازیم تو چاهه گرفتاری. یعنی انتخاب میکنیم همیشه ناراضی بمونیم تا یکی بیاد و راضیمون کنه. واقعا دنبال ناجی بودن مرد و زن نداره.
اما خدائیش رو بگم ارزش اینهمه هزینه کردن رو نداره. هزینه توچاه افتادن و غر زدن و اذیت شدن زیاده.
راههای بهتری هم برای لذت بردن از هم هست. من چشیدم خوب بود. منظورم رابطه ای هست که دنبال رابین هود قصه یا شاهزاده قصه نبودم و همراه بودیم. بدیش این بود که توهمی نبود یهو وارد رویا نمیشدیم اما خوبیش این بود که زنده بود هی میشد لحظات را به کنترل خودمون زنده کنیم و تولید کنیم. 

دوران جدید

سلام دوستان قصد دارم کمی از دغدغه های شخصی ام را وارد این وبلاگ کنم. ترجیح میدادم یک وبلاگ جدید تهیه کنم چون این دغدغه ها مثل کودک هستند و این وبلاگ مثل والد. اما بهرحال بالغ درونم واسطه شد تا بتوانم ایندو را کنار هم اینجا بنویسم.

۱- من شبها خیلی زود میخوابم ده یا ده و نیم خواب هستم. دیشب هیات محترم عزاداران امام حسین(ع) یک آپارتمان آنطرف تر خیمه زده بودند و احتمالا شربت میدادند اما صدای ضبط آنها آنقدر زیاد بود که من تا ساعت یازده که ضبط را خاموش کنند نتوانستم بخوابم البته شب قبل هم به همین منوال بود طوریکه رفتم و خیلی مردمی و محترمانه بهشون تذکر دادم اما حتی به من نگاه هم نکردند بنابراین دیشب اینقدر عصبی شده بودم که دنبال چیزی بودم آرومم کنه تا خوابم ببره. چی باید میخوردم؟ خیلی عصبانی بودم یک لحظه احساس کردم کنترلم از دست خودم خارج شده. قرص؟ نه من کلا با قرص مخالفم و خوشبختانه قرص هم نداشتیم. خواستم شربت عسل درست کنم اما تصمیم گرفتم دو حبه هل به همراه آب بخورم برای خودم هم جالب بود بهرحال خوابیدم و خواب آروم و خوبی داشتم.

۲- دیروز بعدازظهر کانالهای تلویزیون را عوض میکردم که اصولا من اکثرا کانال چهار یا هفت را انتخاب میکنم و همینطور شد کانال هفت برنامه "باز هم زندگی" داشت در مورد "والد" "کودک" و "بالغ" درون صحبت میکرد خیلی هم جالب و بدرد بخور بود همین شد که الان این متن حاوی همین بخشها بود. در رابطه با "والد" درون گفت: {کسانی که والد درونشان غالب هست افرادی خشک جدی و مدیری هستند و افرادیکه بخش کودکشان غالب هست برعکس افرادی شوخ  و بالغ درون مابین ایندو رابطه برقرار میکنه چون ما به هر دو بخش والد و کودک نیاز داریم.} البته  قبلا مطالب کاملتری خوانده بودم اما مطالب وقتی که تکرار می شوند شکل کاربردی تری میگیرند.

۳- دوست داشتم بخش سه رو هم بگم اما والد درون نمی گذاره از طرفی هم میترسم طولانی بنویسم.

در رابطه با حجاب

در رابطه با حجاب

فکر ميکنم از متنهاي قبلي مشخص باشد که بيشتر از ظاهر به باطن موضوعات پرداخته‌ام و مسائلي که عمق داشته‌اند را با ذهنم ماساژ داده‌ام.

همچنین قبلا هم به دوستان گفتم من ادعای فيلسوف بودن ندارم بلکه زندگي من از کودکي با طعم فلسفه آميخته شده همانطور که متنهاي کتابها با جوهر نوشته شده اما کتاب واقعيت جوهر را نمي‌گويد بهمين شکل زندگي من و در واقع ليلا واقعيت فلسفه را نمي‌گويد.(استفاده از جوهر در اينجا فقط به دليل جوهر خودکار نيست و اشاره به جوهر دروني دارم).

حجاب يک مرزبندي است، که از خانه به خانه هر ايراني مرزهايي متفاوت بعنوان عرف شکل گرفته است. حتي کشور به کشور نيز مرز متفاوتي براي حجاب دارند، در تهران اگر کسي با روبنده بعنوان شهروند معمولي در تاکسي و شهر به خيابان بيايد مسلما مورد پذيرش قرار نمي‌گيرد اما در عربستان که بسياري حجاب را با روبند مي‌شناسند حجاب ايراني با نگاهها مورد پرسش قرار نگرفته و مورد پذيرش است و همين مسئله موضوع حجاب را در ايران به چالش ميکشد.

اگر بهتر نگاه کنيم پذيرش در وجود ما ايرانيها نيست. حجاب و پوشش بر ذهن ماست و توانايي پذيرش اين جمله نياز به توانايي روحي بالايي دارد. حتی برای دریافت خود حجاب اگر با ذهنی ناتوان به آن نگاه کنیم به خطا و اشتباه می افتیم و معنی واقعی آن را درنمی یابیم.

اشخاص با ظاهر متفاوت(با حجاب، بي‌حجاب، و اصلا پوشش کرد، لر و ...) براي ما معاني متفاوتي دارند در حاليکه در عالم واقعيت هميشه اينطور نيست و مسائل آنقدر هم سطحي و ساده نيستند که ظاهر گوياي واقعيت انسان باشد.

و اگر اینقدر ساده و سطحی به مسائل نگاه کنیم این ما هستیم که در زندگی از انسانهای متفاوت فریب میخوریم در حالیکه شاید آنها قصد فریب ما را نداشتند بلکه نگاه سطحی ماست که باعث فریب ما شده است.

برای تشخیص قداست و شرافت باید معیارهای بیشتری در ذهن خود تعریف کنیم و ذهن خود را توانمندتر بسازیم.

"شرافت" سرمایه اجتماعی است

سلام دوستان. ایمیلی به دستم رسید که واقعا ارزشش را دارد که اینجا هم مطرح بشود. عین ایمیل را وارد میکنم:

(( حتما تو فیلم ها دیدین
دزده حین فرار پول پخش میکنه و ملت میریزن به برداشتن پول و دزده هم در میره - ملت هم صاحاب پول باد آورده میشن
این اتفاق پریروز تو رشت افتاد اما بعدش یه صحنه ای اتفاق افتاد که واقعا دیگه حسودی کارهای فرهنگ مدارانه کره ای ها و ژاپنی ها رو نکردم و کلی سرم به سقف خورد از این که ایرانی هستم

سه شنبه مورخ 27/7/91 حدودای ساعت 12 ظهر یه خانم و آقا به بانک مهر شعبه خیابان سعدی رشت مراجعه میکنن تا مبلغ حدود 14 میلیون تومن پول دستمزد کارگری در شالیزار خود و دیگر همکارانشونو از بانک بگیرند
بانک محترم هم تمام این پول رو به شکل اسکناس های 2000 و 5000 تومنی به این بخت برگشته ها میده و اینها هم میگیرین و میرند بیرون

آقا هه میره اون طرف خیابون تا ماشینو روشن کنه و بیاد که میبینه لاستیک جلوش پاره شده و پنچره -- تو همین حین که داشته خانمه هم از خیابون رد میشده تا سوار ماشین بشه یهو

یه موتوربا دو سرنشین به زنه نزدیک میشه و در چشم به هم زدنی کیسه پلاستیکی حاوی پولها رو قاپ میزنن و د برو

خانمه و شوهرش که از فرط بهت و فشار عصبی هر دو وسط خیابان از حال میرند اما............ 100 متر بالاتر یه جوانمرد بی خیال رنگ و بدنه ماشین نوی خودش میشه و میکوبه به دزدها .
دزدها می خورند زمین و یکی سریع بلند میشه و میپره رو موتور و درمیره - اما اون یکی که با کیسه پول وسط خیابون بود بلند میشه و کیسه به دست فرار میکنه
- دزده واسه این که بتونه راحت فرار کنه بسته های اسکناس 5000 تومنی و 2000 تومنی رو باز میکرده و حین فرار به هوا میریخته تا مردم به هوای جمع کردن پول بیان جلو و این تو شلوغی بتونه در بره
خلاصه این پهلوان قصه ما هم شروع میکنه به دویدن دنبال دزده و از برق چاقو دزده هم نمیترسه و میرسه بهشو باهاش درگیر میشه و عین هندوانه میکوبدش زمین -

دزده رو به زمین میکوبه و ناکارش میکنه - مردم هم تو این حین تمام پولهای پخش شده رو زمین رو جمع میکنن اما کسی تو جیب خودش نمیذاره پولهای جمع شده رو میارن و میریزن تو پنجره باز ماشین این جوانمرد که وسط خیابون مونده بود - ------ جالبه اینجاست که حتی وضع اقتصادی بد و غیره نتونست مانع وجدان و شرف مردمی بشه که پولها رو از رو زمین جمع کرده بودند و بعد از شمارش پولها دیده شد که فقط مبلغ 10 هزار تومن یعنی فقط دو تا اسکناس 5000 تومنی کمه که اونها هم پیدا شدن - ی چند تا 2000 تومنی تو جوی اب بد بو و راکد افتاده بود - چند اسکناس هم زیر لاستیک ماشین های عبوری پاره شده بود ن

راستش تو فیس بوک همیشه مطالب رفتار های درست اجتماعی که گذاشته میشه در مورد مردم ژاپن و آخریش هم کره بوده ( عکس مربوط به جمع کردن زباله های تو ورزشگاه بعد باز یایران و کره توسط تماشاگرای کره ای )

اما امروز به خودم میبالم
میبالم که ایرانیم و مردمم در عین تنگنای اقتصای همه هنوز با هم همدلند و وقت گرفتاری همنوع بجای فیلمبردار ی با موبایل خودشون آستین همت بالا میزنن و به خودشون بازیگر نقش اول قصه میشند نه نظاره گر بی تفاوت و بی عار

به خودم میابلم

چون ایرانیم و مردمی که هر روز باهاشون سرو کار دارم در عین فقر و اوضاع بد اقتصادی این قدر مردانگی و شرف دارند که بین پول خود و دیگری فرق بذارند و مال از کف رفته یه مظلوم رو رو بدون کم و کاست بهش بر گردونند

و به خودم میبالم

چون ایرانیم -- چون پدر و مادر های مملکتم طوری بچه هاشونو تربیت میکنن که در عین کودکی عزت نفس بالایی دارند - چون بیشتر پولهای پخش شده رو زمین رو بچه های مدرسه نزدیک محل حادثه از کف خیابان جمع کردند و بی هیچ چشمداشتی و بدون کم و کاست تحویل صاحبش دادند))

در اشعار حافظ به این موضوع اشاره شده که انسانهای بزرگ شمشیر به کمر نیستند تا ما را از بین ببرند. بلکه در مقابل زیبائیها و تمیزیهای وجود آنهاست که بوی بد کارهای زشت ما مشخص میشود و در واقع انسانی که در وجود زیباست با خم ابرویش که مثل شمشیر است تیغ به زشتی های ما میکشد.

نظریه ای در رابطه با «جبر و اختیار»

نظريه‌ي من:

در رابطه با جبر و اختيار نظريه‌اي دارم که چهار سال قبل يعني سال 1387 به ذهنم خطور کرد. از نظر من زندگي ما از لحظه شروع مثل حرکت موجودي روي تنه‌ي درخت ميماند. حرکت روي کليت اين درخت يک اجبار است، انتخاب شاخه‌هاي مختلف يک انتخاب.

البته درخت زندگي بسته به اينکه موجودي که روي اين درخت حرکت مي‌کند چه موجوديست قابل تغيير خواهد بود. بطور مثال اگر اين موجود کرم باشد مثال بالا برايش صادق است اما اگر کرمي باشد که در انتها پيله زده و سپس تبديل به پروانه شود انتخاب اين کرم در ادامه گسترش مي‌يابد. اجبار او جنگل موجود است و انتخابش تمام درختان و شاخه‌ها و گلهاي آن جنگل.

تجربه‌ي من:

تجربه‌ي من در رابطه با نظريه‌اي که مطرح کردم فقط يک حس و يک درک هست. بنابراين به اين تجربه به شکل يک داستان نگاه کنيد نه يک موضوع علمي جهت رد يا اثبات.

براي تعطيلات آبان ماه به کوير مصر سفر کردم. کوير مصر تقريبا مابين اصفهان و يزد است. جهت اسکان در خانه «مازيار آل داوود» که خانه‌اي روستايي را براي توريست‌ها تهيه کرده اقامت کرديم. البته يکي از دلايل اصلي من ديدار با «مازيار» بود. در رابطه با مازيار در اينترنت توضيحاتي هست که اگر علاقمند بوديد ميتوانيد جستجو و مطالعه کنيد. اما شخص من زمانيکه به مکانهاي متفاوتي مي‌روم احساسات متفاوتي دارم، در شب اول در خانه مازيار اينقدر محيط برايم متفاوت بود که تصور مي‌کردم دارم خواب مي‌بينم، و به شدت دوست داشتم اين سيستم را وارد خانه آبا و اجدادي‌ام يعني الموت کنم. شب اول خانواده‌ي مازيار شام لذيذي براي توريست‌ها تهيه کرده بودند که در حياط مياني سرو مي‌شد، براي سرو شام آقاي «امين حيايي» و سه نفر ازدوستانشان به حياط مياني آمدند، من اطلاعي از حضور ايشان نداشتم وقتي از اتاقم وارد حياط شدم و ايشان را ديدم حس عجيبي داشتم، البته اين گروه چهار نفري که همه مرد بودند به فاصله کوتاهي آنجا را ترک کردند، اما من احساس بدي داشتم، از خودم سئوال کردم چرا حس بدي دارم، امين حيايي تيپ کاملا مدرن و شيکي داشت، موهاي تيز که احتمالا براي کوتاهي اون مدل مو هزينه بالايي داده بود و لباس و کلاه پلنگي، خب اين تيپ براي من جذاب بود اما نمي‌فهميدم چي باعث ناراحتي من شده بود، اين حس را زماني که هشت سال قبل خانم «کتايون رياحي» را ديدم به من دست داد، البته مدت زماني که من و ايشان کنار هم بوديم لااقل بيست دقيقه بود و من کاملا حس بدي داشتم. يعني لزوما حس بد من به اين دليل نبود که جذب امين حيايي مشهور با تيپ مدرن مي‌شدم، قسمت سخت قضيه اين بود که در ناخودآگاه من اين اشخاص براي شخص من زحمت مي‌کشيدند و فيلمي را بازي مي‌کردند تا به مذاق من خوش بيايد و زمان بيکاري من را پر مي‌کردند و حتي گاهي زمان فراغتي که به بي‌حوصلگي مي‌رفت را زيبا هم مي‌کردند، اما زمانيکه آنها را ديدار کردم آنها نسبت به من بي‌تفاوت و حداکثر مؤدب بودند و با خرسندي و مذاق من هم کاري نداشتند و اين موضوع بود که کودک درونم را بسيار ناراحت کرده بود. بعد از ديدار امين حيايي، همه در حال شام خوردن دور حياط بوديم که با خانمي آشنا شدم که شخصيت جذابي برايم داشت، اين خانم همراه همسرش و دوست همسرش به کوير آمده بود و تقريبا هم سن و سال خودم بود و انگار داشتم خودم را در بعدي متفاوت مي‌ديدم، شخصيتي آرام نه به معني خوب، بلکه به معني آرامش داشتن با آن خانم هم صحبت شديم، و براي من اين حکم را داشت که دارم با ديدگاه متفاوتي از خودم صحبت مي‌کنم(البته هميشه همه گفتگوها همينطور هست اما شايد براي ما قابل درک نباشد و تفاوت اين داستان اين بود که من در آن لحظه اين حس را درک مي‌کردم)، انگار با زاويه‌ي ديگري از وجودم مرتبط شده بودم و احساس خوبي داشتم و کمي احساس بد، که چرا اينطور بودن را انتخاب نکردم ؟ شب براي خواب آنقدر خسته بودم که خيلي سبک و زود خوابم برد و صبح ساعت شش و نيم يا هفت با نور زردي که از سقف خانه گلي وارد خانه شده بود بيدار شدم، زرد بودن اين نور بخاطر اين بود که شيشه‌اي در سقف کار گذاشته بودند که نور خورشيد با بازتاب رنگ کاه‌گل خانه و اطراف شيشه ترکيب ميشد و نور داخل خانه را زرد رنگ مي‌کرد. زمانيکه از خواب بيدار شدم، خوابم را مرور کردم، خواب ديدم با محمد يکي از دوستان قبلي‌ام فيلمي طنز براي خودمان تهيه کرده بوديم و مي‌خنديديم در خوابم ما همسر بوديم و زندگي تقريبا خوبي هم داشتيم. در هنگام مرور خواب به واقع درک کردم که من مسلما اين کار را کردم انگار يکي از شاخه‌هاي درخت را ديدم، شاخه‌اي ادامه دار با محمد اما من اين شاخه را انتخاب نکردم(نه اينکه زندگي نکردم) چون شاخه‌اي بلندتر ديدم که انتخابهاي خيلي بيشتر و متفاوت‌تري را در خودش داشت، شاخه‌اي کمي طولاني‌تر و کمي قوي‌تر، شاخه‌اي که ميتوانستم در ادامه بتوانم روي آن پروانه هم بشوم.