اعضاي بدن ما سمبل و یا ابزارهاي توانائيهاي بيروني ما هستند. اگر از دست خود براي مدتها و مدتهاي زياد استفاده نکنيم و آنرا تکان ندهيم، جريان خون در رگهاي دست کندتر و کندتر شده و دستمان بي‌حس و سر مي‌شود. توانائيهاي دروني ما بسيار زياد هستند و ريشه همه اونها در تفکر و عقل ماست، اما همة توانائيهايمان فقط عقل نيست بلکه عقل محل رشد توانائيهاي ما است، همانطور که درخت و سيب، خاک نيستند اما محل رشد آنها خاک است. توانائيهاي دروني ما هم فقط عقل و تفکر نيست، بلکه اين توانائيها در درون عقل و تفکر پرورش مي‌يابند و در آن ريشه دارند،  اگر از توانائيهاي دروني خود استفاده نکنيم کارايي آنها کم شده و دستيابي به آنها سخت مي‌شود،‌ براي مثالِ ساده اگر مدتي تحصيل نکنيم و درس نخوانيم، خواندن درس و فهم مطالب مشکل‌تر شده و باعث ميشود احساس ‌کنيم خنگ شده‌ايم در حاليکه اينطور نيست زيرا مطالعه نکردن به مدت طولاني، باعث مي‌شود درک مطلب ما کم و کمتر شده همانطوريکه جريان خون در دست و پاي بي‌حرکت کند و کندتر مي‌شود و حتي به حالت لمس خواهند رسيد عقل انسان هم کم کم نامرغوب مي‌شد و خبر خوب اينکه با تفکر کردن، مطالعه کردن (طوريکه باعث تفکر ما شود) عضله‌هاي ذهني و عقلي ما قوي مي‌شوند و مانند خاکي مرغوب محل رشد توانائيهايمان.

 تصور کنيد توانائيهايمان که مورد استفاده قرار نگرفته‌اند را به دستي تشبيه کنيم که در اثر استفاده نکردن از آن لمس شده است، اين دستِ بي‌حس توسط حرکت کردن کل بدن به اطراف برخورد مي‌کند و احساس درد خواهيم داشت (مانند زمانيکه اگر دست يا پايمان به خواب بروند در ابتدا هر حرکتي باعث ايجاد درد مي‌شود). بهمين شکل بسياري از دردهاي درونيمان به اين دليل است که توان درک آن مطالب را نداشته‌ايم و مسيرها را اشتباه رفته‌ايم زيرا به خوبي تفکر نکرده‌ايم يا به دلايلي که بالا گفته شد توانايي درک مسير درست را نداشته‌ايم. بسياري از اشتباهات دروني ما آنقدر ساده و خنده‌دار است که با کمي تفکر و حرکت مي‌توانيم بيشترين مشکلات خود را حل کنيم. براي درک اين مطلب به کسي فکر کنيد که آگاهي از ساختن ساختمان ندارد و دست به کار مي‌شود، نداشتن کوچکترين اطلاعاتي که يک استاد ماهر دارد، باعث مي‌شودکل ساختمان غير مسکوني ساخته شود و يا حتي گاهي خراب شود.

مثال: يکي از اين مشکلات از آنجا پديد مي‌آيد که ما وسيله‌ها را خالق يا هدف مي‌دانيم. مثلا جلوي تابلوي شمال مي‌ايستيم و تصور مي‌کنيم به شمال رسيده‌ايم يا وقتي عاشق شخصي مي‌شويم خود شخص را پرستيدني مي‌دانيم در حاليکه در واقع ارتباطي که مابين ما ايجاد شده چون همراه با عشق يا احساس خوب بوده دوست داشتني و پرستيدني شده است، اما شخص را با خود عشق اشتباه مي‌گيريم و او را مي‌پرستيم و به دنبال آن وقتي هم عشق به دلايل درونيمان کم شد او را مقصر مي‌دانيم. يا بعنوان مثالي ديگر، رئيس خود را اسباب رسيدن خود به مقام يا پول مي‌دانيم. البته نمي‌توان انکار کرد که آنها اسباب و وسيله رسيدن به شمال، عشق يا پول و مقام هستند و بايد به اندازة لازم گراميشان بداريم، اما واقعيت آن است که همانطور که ظرف حاوي عسل به دليل عسل داشتنش ارزشمند است آنها هم به اين دليل ارزشمند مي‌شوند که به همراه خود چيزي براي رفع نيازمان مي‌آورند. اما ما هيچ وقت از ظرف عسل توقع نداريم شيرين و مقوي باشد و به اين دليل که شيرين نيست آن را نمي‌شکنيم در حاليکه در دنياي درونمان ما وسيله‌ها را با حقيقت ديگري اشتباه گرفته‌ايم و آنها را مي‌پرستيم يا مقصر مي‌دانيم ومورد سئوال قرار مي‌دهيم.

و دوباره بعنوان مثالي بهتر، بستر رودخانه که رود را در دل خود دارد در ذات خود آب ندارد، يعني اگر آن رودخانه خشک شود يا پرآب شود دليلش بستر رودخانه نيست بلکه بايد دليل را در سرمنشاء رودخانه يا نوع آب و هواي آن سال، پيدا کرد.