ادامه پست قبلی:

من هيچ وقت نمي دانستم چرا خواهرهام با همسرانشان وصلت کردند؟ از نظر من اونها مردهاي خوبي نبودند براي اينکه شومن نبودند يا بهتره بگم ظاهرشون چيزي نبود که من فکر ميکردم باید یه مرد زندگي و مرد روياها داشته باشه. از طرفي من از احساسات عميقتر خودم خبر نداشتم. تصور ميکردم کسي که ظاهرش خوب باشه رفتار اجتماعيش عالي باشه باهوش باشه و من دوستش داشته باشم بهترين گزينه است. هيچ وقت فکر نميکردم احساساتي عميقتر وجود داره يا بهتره بگم احساساتي طولاني مدت تر، به اين معني که من دنبال کسي هستم که کمي بالغتر باشه چيزي که اون زمان خودم هم نبودم و هر دو تفکر خام داشتيم. خيلي گذشت تا اينها را بفهمم و ميتوانم بگم حتي اگر روانکاوي نبود نميفهميدم. مسائلي مانند اينکه من نياز دارم با يک بار اشتباه و بد شدنم عشقم سرجاش باشه. من نياز دارم  بدخلقيهام باعث نشه اينهمه حسن و خوبيهام ناديده گرفته بشه. و حتی اون زمان نميدونستم اينها اینقدر  ارزشمند هستند. تصور کنيد ما وقتي زمستان ميشه وحشت نميکنيم چون ما قرار داريم. با بهار قرار داريم که بعد از زمستان بياد. حالا تصور کنيد زمستان باشه و زمستان و زمستان و شما هر بار ببينيد تصويري که داشتيد از عشقتون ميديديد مثل خودش تنها يک نمايش بود يک مرد نمايشي يعني در ظاهر بود و عمق نداشت. یک ماکت از بهشت.

حتي زمانيکه از محمد خسته شدم و از دست هم آزردگي پيدا کرديم آنقدر زياد که همديگه را رها کرديم هم متوجه نشدم چه اتفاقي افتاده، بلکه ضربه عاطفی خورده بودم و خشن شده بودم و افتخار میکردم که خوشبختانه اونقدر توانمند هستم که به هیچ مردی نیاز ندارم و تصور ميکردم بايد دنبال عشقي باشم که ارزش من را بيشتر بدونه عشقي که پولدارتر باشه عشقي که شوومني خانواده دار باشه و ... اما بهرحال يک مرد نمايشي و مرديکه ظاهرش خيلي مهم بود هميشه اولويت داشت.

اما حالا متوجه ميشم که درک کردن واقعي همديگه عشق توليد ميکنه. پذيرفتن شکل واقعي همديگه هست که به همراه روح زندگي و خواستن براي ساختن عشق و ساختن زندگي هست که عشق توليد ميکنه. تازه فهميدم که چرا خواهرام با همسرانشان خوشبخت هستند چون عشق اونها مثل طبيعت جاريه با يک زمستان از بين نميره هيچ توهمی از زنی بهتر از اونها و هيچ دخالتي و هيچ چيزي نميتوانه تهديدي براي زندگيشون باشه چون اونها قصدشون ساختن زندگي و عشق هست. چيزي که قربون صدقه هاي محمد و هديه هاي ارزنده اون و گلهاي بزرگ و آنچناني و طلاها و ... اي که برام ميخريد نميتوانست جاي خالي اون درک کردنها و پذيرفتنها و بطور کلي بالغ شدنها را پرکنه. من نميگم دوست ندارم عشقي که در آينده سراغم مياد وضع ماليش خوب باشه يا زنها را خوب درک کنه و برام کادوهاي آنچنان نگيره اما چيزي که برام اولويت داره اينه که فهميدم شعور و پختگي که شريکم داره ميتوانه حسي ارزشمند براي تداوم رابطه ايجاد کنه.

خيلي گذشت تا بفهمم، مرديکه توي فيلمها شاداب و پرانرژي هست و حرفهاي زيبا ميزنه و گلهاي آنچناني مي‌گيره و کارهايي براي شما مي‌کنه که خودتون هم براي خودتون نمي‌کنيد لزوما عاشق شما نیست و اگر بی انصافی نکنم میشه گفت شاید این نوع روابط مثل یک بوته هست که عمرش کوتاهه. اما مردي که بتوانه و دوست داشته باشه درکتون کنه، با شخصيتش و با نرمش و کارهاي خوبش ميتوانه حسي به زيبايي اون همه گل و ... به شما بده ضمن اينکه اين حس مثل درخت تداوم داره، يعني شايد زمستون و تلخي زندگي بياد و زردش کنه اما دوباره و دوباره سبز ميشه و تنومندتر از قبل، سبز سبز.

خيلي گذشت تا بفهمم، براي همين منتشرش کردم تا اگر کسي خواست بفهمه با هزينه کمتري بشنوه و درک کنه که پختگي، عشق مياره.

البته هميشه ميگند حال پخته در نيابند هيچ خام، شايد اگر ده سال پيش هم اينها را ميخواندم باز هم خواستگارهام را بدون فکر رد ميکردم تا مرد تخيلي ام بياد اما مطمئن هستم گاهي لااقل يک شکي هم ميکردم و يه فرصتي به خودم و شرايطم ميدادم، شايد به جاي ده سال پنج ساله ميتوانستم به اين باورها برسم. بهرحال باز هم خیلی خوشحالم که به اینجا رسیدم حالا که فرصت برای زندگی دارم.

زندگيتون، عشقتون، باورهاتون، ايمانتون به خدا‌ سبز سبز بمونه و تنومندتر از قبل.