برچسبها: در رابطه با روشنفکر, فهم نفهمی هایم, احساس حقارت, تبدیل شدن

اين مطلب ميتوانه موضوع جالبي در اين وبلاگ باشه براي همين يک توضيح اوليه براي کساني ميدم که شايد بعدها به اين وبلاگ مياند و از پيش زمينه اينجاد اين مطلب خبري ندارند.

در اين وبلاگ مسائلي را مطرح ميکنم که بهشون رسيدم، بالاي وبلاگم هم نوشتم

"نوشته‌هايمان تنها ثبت آنچه در راه ديديم است و نه هر آنچه بود و نديديم"

بنابراين مسائلي که مطرح شده مسائلي هست که در زمان نوشتن ليلا رو به چالش کشيده و باعث شده به نتيجه خاصي برسم و اون را در اينجا ثبت کنم. همين موضوعات سرمنشا گفتگوهايي در قسمت نظرات شده. يکي از دوستانم به نام "روشنفکر" يکي از تنومندترين آدمها در زمينه بحث هست. در اين مطلبي که اينجا مينويسم فقط تصور ذهني ام را در رابطه با روشنفکر ميگم چون ما هيچ وقت واقعيت همديگه را نميفهميم بلکه تنها تصويري که از ديگري بر وجود ما مي‌افته را ميفهميم حالا هر قدر وجودمان شيشه‌اي تر و صاف تر و آئينه‌اي تر باشه بهتر ميتوانيم ديگران را تصوير يا تصور کنيم و بهتر هم ميتوانيم خودمان را بشناسيم.

همانطور که گفتم مطالبي که اينجا مينوشتم باورها و ابزارهاي من و نتايجي بودند که طي راه بعنوان توشه براي خودم تهيه کرده بودم تا بتوانم با کيفيت بهتري زندگي و راهم را و رشدم را ادامه بدم بنابراين اين ابزارها کاملا توانمند هم نبودند و توسط تفکرات خودم به چالش کشيده مي‌شدند بحثهايي که با دوستان ميکردم اين تفکرات را به چالش مي‌کشيد و اون را زير سئوال مي‌برد. بحث با دوستم آقاي "علي يار جوادي" نويسنده وبلاگ "آدمها" هر بار بدون اينکه احساس بلعيده شدن به من بده باعث ميشد بهتر فکر کنم و بيشتر فکر کنم و بدونم که هم ميدونم هم نميدونم و علاقه به رشدم را زياد ميکرد. اما همه افراد توانمنديهاي اين دوستم را ندارند و من هم يکي از آنها. بنابراين در برخي از بحثها احساس زير سئوال رفتن دستها و پاهايم را داشتم، احساس قنداق شدن، تصور مي‌کردم دو نفر که يکي دست راستش کار ميکنه و دست چپش هنوز فعال نيست و ديگري پاي راستش کار ميکنه و پاي چپش هنوز فعال نيست با هم درگير شدند و همديگه را به چالش مي‌کشند. توانائي ها و فهمي در خودم ميديدم که در ديگري نميديدم و از طرفي توانائي و دانشي در دوستانم ميديدم(بعنوان نمونه دوستانم روشنفکر و کاوه) که در خودم نميديدم و تصور مي‌کردم حالا که من توانائي اونها را ندارم اين يعني من کلا توانائي ندارم و زير سئوال رفتم و اين يعني اونها توانائي دارند و من ندارم. و اين باعث شد احساس دفاعي به من دست بده. در واقع اشتباهم اين بود و در واقع اين درک هنوز به من اضافه نشده بود که گاهي مي‌فهمم و گاهي نمي‌فهمم. ديگران هم گاهي مي‌فهمند و گاهي نمي‌فهمند و در واقع عقل کلي وجود نداره. آدمها مي‌توانند وسعت آگاهيهاشون را بالا ببرند اما نميتوانند عقل کل بشند يعني نمي‌توانند باتمام دانشي که دارند همه چي را بفهمند و اصلا هم نياز به اين کار نيست وگرنه براي درست کردن دندانمان تبديل به دندانپزشک مي‌شديم و براي درست کردن ماشينمان تبديل به مکانيک و تمام عمر در حال تبديل شدن به يک متخصص بوديم و زمان زندگي و تبادل اطلاعات و تعامل و درک متقابل همديگه را نداشتيم. اما ميخوام از خودم سئوال کنم چرا دقيقا جايي که احساس توانائي ميکني يکي مياد و دقيقا ترو در همون زمينه نشانه مي‌گيره و به تو اين احساس را ميده که تو نمي‌فهمي و من مي‌فهمم(دوستان توجه کنيد من کاري به نيت ديگران ندارم و هدفم خودم هستم و احساسي که از اين فرآيند مي‌گيرم در واقع من اينجا دارم خودم را روانکاوي ميکنم بهمين دليل خواندن نظرات شما بعد از اين مطلب براي من کمي درد داره چون من در ملا عام دارم خودم را جراحي ميکنم و محيط جراحي نياز به استرليزه بودن محيط داره).

دوباره به سئوالم بر مي‌گردم: چرا جايي که ميخوام احساس کنم مي‌فهمم و به خودم پاداش بدم و دوستانم را هم در جريان قرار بدم و اونها هم منو تائيد کنند يهو اين احساس به سراغ من مياد که من نمي‌فهمم؟

چرا نفهميدن اينقدر درد داره و براي استرليزه کردن گاهي از پاسخ دادن طفره مي‌رم؟ من ميدونم اين براي همه درد داره که يکي بياد بگه تو نمي‌فهمي اما من دارم با ليلا زندگي ميکنم. چرا از خودم توقع دارم همه چيز را از همه زاويه بفهمم؟

جوابم اين هست که احساس نفهميدن به من اين حس را ميده که همه از تو بهتر هستند. همه. و تو از جامعه طرد ميشي.

اما جالب اينجاست که من خودم دوست دارم احساس کنم نمي‌فهمم همانطور که سالهاي سال خودمون را انکار مي‌کنيم من هم ميتوانيم خودم را انکار کنم و بگم من هميشه مي‌فهمم چون احساس نفهميدن درد داره من ميتوانم برم سراغ چيزي که به من تسکين بده مثل يک نفر که هميشه مي‌گه تو مي‌فهمي مثل مواد مخدر، گاهي هم نيايش با خدا که تسکين دهنده هست اما لااقل مخرب نيست اما بهرحال فرآيند انکار مخرب هست هر چند که براي کوتاه مدت اشکالي نداره چون "طي اين ره بي‌همرهي خضر مکن" و تا رسيدن به خضر ميشه احساس درد را فريز کرد و تسکين داد تا هر بار به خضر بيروني و دروني خودمون برسيم. بهرحال ميخوام جوابم را ادامه بدم.

چرا نفهميدن اينقدر درد داره؟

چون به اين معني هست که همه آدم هستند و قابل قبول اما من نيستم.

چرا من خودم ميخوام بفهمم که نمي‌فهمم يا در اينجا بايد بگم چرا دوست دارم احساس کنم که آدم نيستم؟

هنوز جواب کامل و پخته‌اي براي اين سئوال ندارم اما تجربه شخصي من بهم نشون داده هر وقت احساس کردم که نقصي دارم تمام انرژي‌هاي درونيم آزاد شده.

اگر به مطالب قبلي من توجه کنيد خيلي در رابطه با فلج ايران و فلج صحبت کردم(مثلا در تحليل فيلم "جدايي نادر از سيمين") و اون را به مديريت و توانا نبودن نيروي مردانه نسبت دادم.

"احساس ناقص بودن، نفهم بودن و احساس حقارت يا اينکه از ديگران کم هستم" وقتي در مقابل اين قرار مي‌گيره که : "من ميخوام مثل اونها باشم" قرار مي‌گرفت تمام نيروهايي که پشت دروازه فلج قرار گرفته بودند را با عصبانيت آزاد مي‌کرد و به اين مي‌رسيد که: " من ميخوام از همه اونها بهتر باشم" و اين يعني هنوز "احساس کم بودن و حقارت" سرجاش بود وگرنه اگر آدم احساس کم بودن نداشته باشه چه نيازي داره که بدنبال احساس برتر بودن بره؟ و در انتها اين باعث شد به اين سئوال برسم:‌چرا احساس کم بودن ميکنم يا بهتر بگم چرا دوست دارم احساس حقارت و بي‌ارزشي داشته باشم؟

خوب منطق به من ميگه اگر يک درخت سطح ناصاف خودش را نقص بدونه اين اشتباه تفکر اون درخت هست که فکر ميکنه بايد سطح تنه‌اش مثل آئينه صاف صاف باشه. اما منحرف کردن احساس حقارت به سمت بيرون در واقع يعني مقاومت. مقاومت براي اينکه نمي‌خوام ببينم. نمي‌خوام بدونم که خودم احساس حقارت را مي‌خوام. نمي‌خوام احساس حقارتم را از دست بدم. اما مگه احساس حقارت براي من چي داره که اينهمه بخاطرش مقاومت مي‌کنم؟

فکر ميکنم با اين احساس چيزهايي را براي خودم بدست آوردم. احساس خاکي بودن احساس مقدس و خوب بودن و دوست داشتني بودن احساس حمايت ديگران.

اما حس من ميگه همانطور که سالهاي سال با اين احساس زندگي کردم و احساس حقارت ميوه‌هايي ميداده و من را تغذيه مي‌کرده، بنابراين بايد بيشتر درکش کنم و بفهممش. هر بار که احساساتم را درک کردم و در رابطه باهاشون حرف زدم احساساتي که من را کنترل مي کردند همراه من شدند. مثل رياضي که اولش اعصابم را خرد مي‌کرد اما بعد از مدتي که با فرمولها ور مي‌رفتم کلي کيف مي‌کردم. اما يک مطلب رياضي نياز به سالها پيش‌نياز گذروندن داره و يک مطلبش نياز به يک ساعت وقت گذاشتن داره. و من الان سه ساله که دارم پيش نياز مي‌گذرونم تا به اين نقطه برسم.

دوست داشتم از شما بخوام که روانکاوي من را روي اين وبلاگ ادامه نديد. اما چرا اگر چيزي نقطه حساس من هست اون را اينطور واضح اينجا بيان مي‌کنم؟ هر مسئله‌اي حريمي داره و اين حريم من هست چرا اينجا عنوانش مي‌کنم؟

قسمتي از اين جواب اين هست که از پذيرفتن اشکالات در باورهام لذت ميبرم چون من را بزرگتر ميکنه. اما شايد دوست دارم اين لذت همراه با درد باشه. انگار قسمتي از وجودم که سالها طول کشيده درکش کنم و دردش به شکل يک چرک به سطح بياد را به عرصه نمايش گذاشتم تا هر کسي بياد و يک انگشتي بزنه و من بيشتر دردم بياد. يا وسط يک ميدان دارم دل و روده خودم را جراحي ميکنم. اين يک خودآزاريه.

هدفم چيه؟ تصورم اينه که من ميخوام چرکهام تحريک بشه تا شايد بيشتر بشه. من ميخوام درد بيشتري بکشم انگار اين درد لذت داره. در واقع يه قسمتي‌اش اين هست که من ميخوام فرآيند جراحي سخت تره و دردناک تر بشه. من ميخوام موضوع ناقص بودن حل نشه. امااگر حل بشه چه اتفاقي مي‌افته؟ من هموني هستم که هست چرا ناقص بودن اينقدر مهم هست؟

"من ناقص هستم و احساس حقارت دارم ا حساس اينکه از ديگران کمتر هستم" اينها حسهاي غالب من هستند نه اينکه حسهايي عکس اينها را ندارم اتفاقا دارم و خيلي هم کارآمد و قوي هستند اما حسهاي غالب اونها هستند. احساس "حقارت و نقص" دليل داشته، تصور مي‌کردم از ديگران کمتر هستم، شايد بخاطر همين پدرم به من توجه نميکنه من راضي بودم فلج باشم تا پدرم به من توجه کنه چون دلسوزي قوي‌ترين اهرمي بود که توجه و عشق اون را به سمت من مياورد. من ترجيح ميدادم احمق بنظر بيام تا مدتي از وقت پدر را به خودم اختصاص بدم. در واقع به يک معني احساس "حقارت و نقص" زماني يک توانمندي بزرگي بوده، خب حق دارم که نخوام از دستش بدم،  اما الان مدتهاست که اين فرآيند تمام شده. من روشهاي بهتري براي تجربه‌ي عشق و توجه و لذت دارم. روشهاي که شايد يک گياه به اندازه گلدان يا يک درخت چندساله باشه اما به تنومندي احساس "حقارت و نقص" نيستند که البته  اگر بخوام اين گياهها و درختهاي چند ساله هم رشد مي‌کنند. قبلا امن‌ترين روش فلج بودن و احساس حقارت بود اما الان روشهاي کم‌هزينه‌تر، قوي‌تر و با کيفيت‌تري را مي‌توانم استفاده کنم که احتمالا اون زمان نمي‌توانستم. شايد اون زمان مجبور بودم اما الان نه، د رواقع الان تنها اجبار من انتخاب هست من مجبورم انتخاب کنم، مابين روشهاي پرهزينه اما آشناي قبلي و روشهاي کم‌هزينه اما ناآشنا و بدون تجربه جديد. و حتي مجبور هم نيست بلکه بهتره بپذيرم بهرحال اون درخت تنومند هم هست و درختهاي جديد هم هستند، همانطور که يک کرم درون پيله‌اش ميتوانه انتخاب کنه قبل از پروانه شدن پيله‌اش را پاره کنه و برگرده و کرم بمونه يا نه پروانه بشه و خودش را يک موجود جديد با توانائيهاي جديد ببينه و بپذيره. پذيرش توانائيهاي جديد در ابتدا خيلي سخت هست. همانطور که براي اولين بار کارکردن با کامپيوتر يا آموزش رانندگي براي ما سخت بود، اما بهرحال من مطمئنم زندگي ما کرم بودن يا پروانه بودن نيست  بلکه قسمتي از موجوديت ما کرم هست و قسمتي از موجوديت ما پروانه. هر قدر محل پرورش کرمها را افزايش بديم و موقعيت پيله زدن اونها را امن‌تر کنيم بيشتر پروانه خواهيم داشت. اما انسان پديده‌ي عجيبي هست بعد از مدتي از عالم کرم بودن و پروانه بودن وارد عالم ديگري مي‌شويم که براي پرواز کردن نياز به گذر کردن از کرم بودن را نداشته باشيم. دقيقا زمانيکه بخشي از وجود ما کرم بودن را ديد و پذيرفت و رشد کرد و کرم بودن را هضم کرد و بعنوان يک پرنده به دنيا اومد. زمانيکه اگر دوست داشته باشيم يک پرنده هستيم و اگر هم دوست داشته باشيم ميتوانيم تجربه پرواز کردن را از کرم بودن شروع کنيم.

براي اينکه بيشتر اين موضوع را استرليزه کنم ميخوام از خودم بپرسم چرا اين مطلب را روي وبلاگت ميذاري؟ با اينکه گفتي اين خودآزاريه؟

خوب من هم خودآزارم هم آدم جالبي هستم و توانائيهاي جالبي دارم هر دوي اينها هستم.

اين مطلب براي من مثل يک زايمان بود.

اگر از متنهاي قبلي به اين نتيجه رسيدم که خيلي ميفهمم و خودم را در رحم مادرم نگه داشتم يا خودم را در رحم دانسته‌هايم نگه داشتم تا آسيب نخورم،  اشتباه بوده من واقعا همه چيز را نمي‌فهمم اما دوست داشتم باور کنم من همه چيز را مي‌فهمم چون از نفهميدن مي‌ترسيدم الان خواستم براي يکبار هم که شده توي وبلاگم ليلاي واقعي را ببينم. مثل آهويي که لحظه دنيا اومدن تقلا ميکنه بلند شدم در اين مطلب دست و پا زدم، زمين خوردم و دوباره بلند شدم. مسلما دوباره هم زمين ميخورم اما بهرحال راه رفتن و دويدن را ياد گرفتم و مي‌گيرم. مسلما قسمتايي از وجودم هنوز در رحم هستند و بخشي از وجودم به دنيا اومده.

سلام دوستان