1- بیا به جنگ تن به تن
آبي چقدر از وجود خودش کيف ميکرد، ميگفت من به رنگ دريا هستم، زندگي تو آب هست، تو دريا هست، البته گاهي مرداب را هم به من نسبت ميدهند اما من آب هستم من آبي هستم. مرداب خيلي وحشتناک هست، خطرناکه، براي اينکه مرداب نشويد همه بايد آب و آبي باشيد،هيچ کس نبايد با خاک قاطي بشه، خاک باعث مرگ هست، باعث ايجاد مرداب هست. خاکي به آبي گفت من به تو نياز دارم تو هم به من نياز داري، تو در بستر من حرکت ميکني در بستر من دريا ميشي و دوباره از آسمون به بستر من مياي و متولد ميشي.
آبي گفت حرف حرف منه، اگر به حرفم گوش نکني يعني قصد داري مرداب بشي.
ديگه حتي يکبار هم نميبارم!
اما خاکي هم پيش خودش فکر کرد از دست همين آبي هست که گاهي تبديل به مرداب شده، همان بهتر که اين راهش جدا باشه اون راهش جدا.
از طرفی مردابي خيلي هم ناراضي نبود چون انتخاب خودش بود. ترجيح ميداد مرداب باشه اما کوير نباشه، انگار نميدونست انتخابهاي ديگهاي هم داره يا نه؟ انگار فقط مجبور بود يا مرداب باشه يا کوير.
تکليف جدايي آبي و خاکي معلوم شد، آبي ديگه راهي براي رفتن نداشت، و خاکي غذايي براي خوردن نداشت، خاکي خشک و کويري شد و آبي يک باتلاق گنديده.
يک روز هم آتيش، آتيشي شد و همه درختهايي که خشک شده بودند را سوزاند.
بعد خاکي و آبي نگاهي به اين منظره کردند و ناراحت شدند، نگاهی تو چشمهاي هم ديگه انداختند و دلهاشون به هم گره خورد. آخه «ناراحتي» براي آبي و خاکي خيلي آشنا بود.
خاکي و آبي فقط وقتي خيلي ناراحت بودند با هم دوست بودند، اگر اوضاع خوب بود و شاد بودند، براي اينکه «ناراحتي» نبود اذيت ميشدند و با هم قهر ميکردند تا شايد «ناراحتي» ايجاد بشه. راحت تر بگم پيوند وفاداري با «ناراحتي» بسته بودند.
خلاصه خاکي و آبي دوست شدند و درختها دوباره جوانه زدند، بعد از مدتي که دوباره جنگل جون گرفت، از جنگلي ترسيدند، صداي پرندهها، آواز قورباغهها، صداي بي سر و صداي نسيم که آب و خاک و پرنده و آسمون را به هم وصل ميکرد همه و همه حاکي از نبودن ناراحتي بود. يه هو ترسيدند و چنان به هم چسبيدند که آبي از حرکت ايستاد و دوباره مرداب شدند و ... .
اين قصه آشنا بود؟
سلام خوش اومديد، ليلا هستم، از کودکي عاشق مسائل فلسفي و رقص بودم، ليسانس آمار و فوقليسانس اقتصاد خوندم. از نظر من فلسفه ابزاري هست مانند ماشين که ميتوانه انسان رو تو جادههاي دروني ذهنش و وجودش حرکت بده و باعث شناخت انسان، جهان و ... ميشه، بنابراين شما به حس جديد، زندگي جديد، تفکر جديد و هر چيزي که بخواهيد ميرسيد، اين سفر دروني هيجان انگيز و از همه مهمتر زنده است و زندهگي و رشد ايجاد ميکند. در ضمن این وبلاگ در ادامه وبلاگ قبلی ام ایجاد شده با آدرس http://enteshar.javanblog.com/.