خدا چيست و يا کيست؟

خدا نيرويي‌ست که هر زمان به سراغش بروم من را آرام مي‌کند، چون تصور ميکنم وقتي از او درخواستي دارم به من پاسخگوست. خداوند يک شخصيت است، يک شخصيت پيچيده، عجيب گاهي مفيد و گاهي مضر.

او قدرتمند است و توانايي انجام هر کاري را دارد،

او خير همه انسانها را ميخواهد و اين خيلي مهم است، چون وقتي تصور ميکنيم که خدا خير مرا ميخواهد و خداي تو هم خير ترا ميخواهد و خداي منو تو يکي هستند يعني يک نيروي واحدي را به هم پيوند مي‌زنيم که خير من و ترا ميخواهد و خير من باعث بدبختي تو نيست و اين يعني وحدت در کثرت، يعني يگانه بودن و وحدت داشتن افراد کثيري از جهان، اين تصور به خودي خود وحدت ايجاد مي‌کند، ما به واسطه خدا حداقل يک قسمت کوچکي از ذهنمان را مال يکديگر و براي خير هم مي‌دانيم و اين يک تفکر بالغانه است که اگر من رشد کنم تو هم ميتواني رشد کني و من جاي ترا اشغال نکرده‌ام.

اما وقتي هنوز بزرگ نشده‌ايم مانند کودکي هستيم که هر چه مي‌بيند به دهانش ميبرد تا بتواند آنرا درک کند و وارد ذهنش کند بنابراين ما که نقطه اتصال جسم و روح هستيم و خداوند که روح است براي رسيدن به خدا گاهي نياز به وسيله‌هاي جسماني هم داريم يعني چيزي قابل ديدن و شنيدن و لمس کردن، نياز به مکان و زمان داريم، مانند کتاب، نوشته، محل دعا، زمان دعا و ... که البته گاهي بجاست و گاهي اشتباه، اشتباه اينجاست که اگر خداوند را که يک روح است را در عالم بيرون جستجو کنيم در حاليکه عالم بيرون تنها ميتواند واسطه‌اي براي درک دروني ما از خداوند باشد، در اينصورت قدرت ماورايي را در چراغ جادو يا حلقه و هر چيز ديگري مي‌يابيم يعني در چيزي خارج از وجودمان و اين باعث ميشود که ارباب حلقه‌ها و غول چراغ جادو و امثال آنها به ما فرمانروايي کنند در اينصورت حلقه‌اي که به دست سليمان وجودمان بوده به دست وسيله‌اي در بيرون يا به شکل دروني به دست ديو وجود مي‌افتد.

اما در اينجا شايد سئوال کنيد که : «اگر قرار باشد تنها به تفکرات خودمان تکيه کنيم هم خطرناک است چون افراد پارانويا و اسکيزوفرني هم تمام اتفاقات بيرون را با تخيلات خودشان تحليل مي‌کنند»،

مسلما درست است اما نيازي نيست که تنها با تفکرات خود يا تنها با توسل به چيزي خارج از وجودمان حرکت کنيم، حافظ  به زيبايي گفته:

طی اين مرحله بی همرمی خضر مکن / ظلمات است بترس از خطر گمراهی!

يعني در سير درونيمان اگر با اين تفکر به جلو برويم که اين وجود من است و خودم بايد بشناسمش، اگر آنقدر قدرتمند باشيم که خطايي نکنيم و به چاههاي درونمان نيافتيم، سالها طول مي‌کشد تا قدمي برداريم، همانطور که اگر بخواهيم رياضي و ساير علوم را از ابتدا خودمان کشف کنيم سالها طول ميکشد تا يک مرحله به جلو برويم بنابراين کمک از نسل بشر گذشته و اجدادمان يا شخصي به نام جمعيت که آثار و تجربياتش را برايمان بجا گذاشته به ما در جلو رفتن و حرکت درونيمان کمک مي‌رسانند، مشخص است که قسمتي از همه آدمها در حال توسعه علم و شناخت جهان و انسان هستند اين انسانها به منزله عقل جمعيت هستند، جمعيت زنده است ما انسانها که سلولهايش هستيم مي‌ميريم و دوباره سلولهاي جديد و آدمهاي جديد زاده مي‌شوند و زنده مي‌شوند اما جمعيت پابرجاست. اتصال به جمعيت به هر طريقي مايه زندگي و حيات است. بهرحال براي سير دروني بهتر است با عقل خود با کمک از تجربيات گذشتگان که به وسيله سلولهاي زنده(آدمهاي موجود) ادامه مي‌يابد حرکت کنيم، يکي از اين حرکت کردنهايي که به همرهي خضر است،  همان روانکاويست در روانکاوي انسان کاملا با عقل خود حرکت مي‌کند، اما سئوالهايي که روانکاو از من مي‌پرسد، من را به چالش مي‌کشد، حضوري زنده ميتواند پاسخگوي اين سئوالها باشد نه تکرار روشهاي تکراري، اين وجود زنده خود انسان است که در زير روشهاي تکراري مي‌لولد و تلاش ميکند تا پاسخ دهد و با اين سئوالها و پاسخها تحريک به حرکت مي‌شود و اگر بخواهيم رشد مي‌کند.

همانطور که در بالا بيان شد خدا به منزله مجموعه افکار ماست که خيرخواهي‌ها، قدرتها و خوشيها و ... را در يکجا متمرکز کرده. اما خطايي که رخ ميدهد فرافکني خدا به بيرون است که مايه اسارت ماست، خدا را به بيرون از وجودمان فرافکني مي‌کنيم زيرا اسير بودن و فرمانبردار بودن بسيار راحت‌تر از تفکر کردن است چون اگر خدا در بيرون باشد و نه در درون پس او مسئول همه اشتباههاي ماست، ميتوانيم خودمان را به خنگي بزنيم و بگوئيم ما نمي‌دانستيم و خدا گناه ما را ببخشد، تعجب نکنيد، بطور مثالي زنده، خيلي از انسانهايي که قتل مي‌کنند اعلام ديوانگي مي‌کنند تا از مجازات آن رهايي يابند، و اينجا ميتوانيم به  مسائل حقوقي و کيفرها ايراد بگيريم، اگراو ديوانه است که نميداند زندگي چيست و مرگ چيست پس بهتر است مجازات شود و بميرد، اما براي من که سالم هستم مي‌فهمم که حتي اگر ديوانه‌هم باشم حق ندارم کسي را بکشم وگرنه مجازاتم مرگ است بنابراين خودآگاه يا ناخودآگاه ديوانه نخواهم شد، ما هم در طول زندگي بسيار کارهايي مي‌کنيم که تصور مي‌کنيم جهان و خدا و اجتماع با ما اينگونه بوده و ما قدرتي در حل آن نداشتيم، در حاليکه اين تفکر يک دروغ است اما عادت کردن به اين دروغ زندگيمان را در ظاهر راحت‌تر کرده براي اينکه بتوانيم به خودمان حق بدهيم که مسئول اشتباهات خودمان نباشيم به يکديگر حق مي‌دهيم که از روي ناداني اشتباه کنند و نامش را بدبياري و ... مي‌گذاريم، البته در همه مراحل اينطور نيست، مثلا در درس خواندن همه مي‌دانيم يک روزه کسي نميتواند يک کتاب را بخواند و نمره خوبي هم بگيرد پس از هم توقع داريم براي اين کار برنامه‌ريزي کنيم حتي اگر همان روز مريض شويم (که باز هم يک فرار از امتحان است) مي‌توانيم حذف پزشکي کنيم (البته نه در دوره فوق‌ليسانس و دکترا) اما بهرحال چند واحد عقب افتاديم و صدمات اين کار را بايد خودمان متحمل شويم، و اين يعني سلامت، يعني اگر اشتباه کردي تا راحت‌تر باشي بايد تاوانش را بدهي، در حاليکه در خيلي از مسائل اجتماعي اينطور عمل نمي‌کنيم، کسي اشتباهي مي‌کند مثلا تصادف مي‌کنيم و متحمل ضرر مالي مي‌شويم، اما با والدين خود صحبت مي‌کنيم و آنها ما را مي‌بخشند، پدر و مادر متحمل ضرر مالي و زماني( خوابيدن ماشين در تعميرگاه) و ... مي‌شوند و من بعنوان فرزند تنها هزينه‌اي که بابت  اين اشتباهم ميدهم اين است که بدانم چطور از دل والدينم در بياورم، اين ايرادي ندارد و اتفاقا من انسان عاقلي هستم که به فکر رهايي از اين اتفاق بد هستم اما ايراد آن زماني آشکار مي‌شود که همين رفتار را وارد اجتماع مي‌کنيم و ناراحت مي‌شويم که چرا مورد بي‌مهري قرار مي‌گيريم و چرا کسي ما را درک نمي‌کند. مدتها در جا مي‌زنيم، رشد مالي، تحصيلي، عاطفي و ... نداريم و متعجب هستيم که چرا با اينهمه تلاش هنوز آنقدر که بايد رشد نمي‌کنيم. مانند کودکاني که در خانه‌اي بدون حضور والدين در حال زندگي هستند، يکي گوشه فرش را سوزانده و ديگري چون روز قبل يخچال را سوزانده بود چيزي نمي‌گويد و به او حتي حق هم مي‌دهد، اما اتفاقي که مي‌افتد اين است که در اين خانه فرش و يخچال سالم نداريم و از مزاياي استفاده آنها محروم شده‌ايم اما مسئول اين اشتباهات چه کسي است؟ اگر خداوند را قادر قادر بدانيد راحت‌تر است که مسئوليتش را گردن او بياندازيم و بگوئيم خدا بي‌رحم و بي‌انصاف شده ما را دوست ندارد و فقط به فکر افراد خوشبخت است.

اينطور تفکر کردن خيلي راحت‌تر است تا اينکه بگوئيم افراد خوشبخت خودشان را مسئول خوشبختي و بدبختي خودشان مي‌دانند، آنهامي‌دانند که اگر ضربه‌اي مي‌خورند از کجا خورده‌اند، کجا کم‌کاري و يا اشتباه‌ و يا ناداني کرده‌اند.

با تعريفي که از خدايمان و مسئوليتهايمان داريم گاهي ميخواهيم با خودمان مهربان باشيم و سخت‌گيري نکينم اما در واقع اين نامهرباني و ضايع کردن حقوق خودمان است، وقتي مي‌گوئيم ديوانه است و مي‌گذريم وقتي مي‌گوئيم فقير است و ناتوان است و ... در اينصورت ديوانه، و ناتوان و بدشانس بودن خيلي راحت‌تر از عاقل بودن و توانا بودن است، چون اگر من عاقل و توانا باشم مسئوليت ديوانه‌هاي جامعه هم بردوش من است.

از طرفي وقتي تصور مي‌کنيم با مرگ به سوي خدا مي‌رويم و آن جهان چه زيباست (چون اصولا کسي خود را در جهنم نمي‌بيند و فقط ديگري در جهنم است) مسلما پيش خداي مهربان رفتن که راحت‌تر از زنده ماندن و مسئول بودن است، زيرا خدا قرار است از مادرمان هم مهربانتر باشد پس همه اشتباهاتمان را بخشيد و ما را به بهشت ميفرستد، بهمين شکل خيلي از اوقات براي مرگ تلاش مي‌کنيم، نيروي خود ويرانگري و مرگ پرستي در همه ما وجود دارد اما با اين طرز فکرکه مردن چه زيباست و خدا چه مهربان، اين نيرو نسبت به نيروي زندگي قوت مي‌گيرد به همين دليل است که در جامعه‌اي مرگ زياد مي‌شود، مشکلات رواني به سمت ديوانه شدن بالا مي‌گيرد و به زبان ديگر در اين جامعه آفت جان مي‌گيرد و ريشه زندگي را خشک و يا لااقل ناتوان مي‌کند.