سه شنبه 31 تیر1393

عشقم ایران

وقتي تو اتوبان همت از خونه خواهرم تا خونه خودمون طي مسير ميکنم، از همت همانقدر لذت ميبرم که وقتي تو جاده هاي شمال براي تفريح ميرفتيم لذت ميبردم. گاهي که خيلي کم، وقتي قصد رفتن به جايي را با تاکسي دارم مي‌بينم سر قراري که همه ميدونند راننده تاکسي ايستاده، و همه اي که امروز عزم رفتن را دارند مياند و پنج تايي به سمت مقصد حرکت ميکنيم، از اين قرار مرارها خوشم مياد و کيف ميکنم. تو هموطن من هستي. اينجا کشور منه دوستش دارم. خيلي خوشگل و عزيزه. از اينکه گاهي توي خيابونها که قدم ميزنم نگاه پر از کيفه دختر و پسري را به هم مي‌بينم که در پي رفع نيازشون کنار هم قدم ميزنند لذت ميبرم. از آوازهاي قشنگي که بعضي از هموطنام برامون ميخونند لذت ميبرم. از اينکه تتلو از خونه ايکه خوبه ميخونه، خونه‌ايکه بوي مامانو ميده، از آرزوش براي خوندن تو برج ميلاد ميگه، از جسارتش لذت ميبرم. خيلي از خواننده‌ها و حتي همکارهاي نزديکش از ايران رفتند اما تتلو حاضر شد توبه نامه هم بنويسه اما ايران را براي هميشه ترک نکنه. کسي مجبورش نميکنه که ايران را ترک نکنه، پس معلومه عاشق ايران و مردم ايرانه. حتي از خواننده هايي که از ايران رفتند و برامون خوندند تا آواز زنده تر بمونه، تا غرب زدگي کمي التيام پيدا کنه،‌ کيف ميکنم. وقتي واليباليست هامون را مي بينم که مقام چهارم جهان را کسب ميکنند، به وجد ميام و ميگم آآآآآفرين به شما اي ارزشمندهاي اين سرزمين ارزنده. وقتي کارهاي دستي ايران را مي‌بينم واقعا حظ ميکنم. دو سه روز پيش تو يه گالري فرش يک فرش دستي از قم ديدم که واقعا حيرت انگيز بود، چه طرح ريز و زيبا و وصف ناپذيري، چقدر نارک و لطيف، قيمتش 76 ميليون تومن بود و طي يک سال و نيم توسط يکي از استاتيد ارزشمند کشورمان بافته شده بود، تصور کردم طراح اين فرش و بافنده اش چه انسانهاي متفاوتي هستند که ميتوانند چنين فرش ارزنده اي را بيافرينند، و روح خود را در کاغذ و در الياف بدمند. مثل خدا که از روح خودش در وجود ما دميد. سپاس ايران
نوشته شده توسط ليلا در 9:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 14 تیر1393

تحمل کردن زیبایی

نتیجه تحقیقات پرفسور سمیعی هیپوتالاموس در مغز ماده ی هورمونی را ترشح میکند به نام کورتیکوتروفین. این ماده به همراه هورمونش وظیفه ی تامین انرژی لاز م بدن برای مقابله با استرس و شرایط بحران اضطراب را دارد. در واقع همان چیزی ست که به بدن کمک می کند بتواند مدیریت هیجان داشته باشد. اما عمر این ماده فقط یک سال است و گاهی به صورت خودکار درمغز ترشح میشود. حال چه چيز باعث ترشح اين ماده مهم در بدن مي شود كه ما بتوانيم در مواقع بحران با استرس و اضطراب كنار بياييم؟ پروفسور سمیعی (جراح بزرگ مغز و اعصاب و البته يكي از بزرگترين پزشكان مطرح در دنيا) تحقیقاتی انجام داده برای دانستن این مطلب که چه چیزهایی باعث ترشح بیشتر این ماده و یا قطع و تاخیر ترشح آن می شود. نتیجه تحقیقات چندی پیش در سایت پروفسور سمیعی منتشر شد. نتیجه تحقیقات برای علم روانشناسی بینظیربود و بسیار جالب: 1- وقتی شما از منظره ای یا دیدن چیزی لذت میبرید و از آن به صورت کلامی تعریف مي کنید و اهل به به و چه چه کردن هستید، میزان ترشح این ماده در مغز افزایش می یابد. 2- وقتی شما یک پارچه، گلبرگ گل یا چیزی لطیف را لمس می کنید و احساس خوشایندی دارید، میزان ترشح این ماده در مغز افزایش می یابد. 3- وقتی شما دست می زنید یا همان به اصطلاح کف می زنید حتی وقتی دریک كنفرانس حضور دارید و یا در یک مهمانی و حتی به مدت زمانی کوتاه، میزان ترشح این ماده را در مغز افزایش می دهید. نکات از ديدگاه من: 1- ما بسيار اهل انتقاد کردن و ايراد گرفتن هستيم؛ که اين مسئله دست کم باعث ميشود انرژي ما هدر برود و به جاي ديدن زيباييها ذهنمان متمرکز بر زشتي ها شود تا بيشتر بتوانيم انتقاد کنيم. 2- تصور ميکنيم ديدن زيباييها وقت هدر دادن است و تا زمانيکه کليه مسائل حل نشود نميتوان شاد بود و خنديد (در واقع هرگز نميتوان شاد بود). 3- تصور ميکنيم لذت بردن و تعريف کردن از زيبايي ديگران در واقع لطف به اوست نه به خودمان. در عوض مصرانه به دنبال يک نقص ميگرديم تا به رخش بکشيم. بطور خلاصه: تحمل ما در ديدن زيباييها بسيار کم است.
نوشته شده توسط ليلا در 1:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 11 تیر1393

مرفهين بي دردي که با دزدي به همه جا رسيدند؟؟!!!

داشتم بازيهاي جام جهاني را ميديدم که زنگ خونه را زدند رفتم دم در ديدم دو نفر دارند ميزنند تو سرشون وقتي بچه اي رو ديدم که سر تا پاش خونه تازه فهميدم اينها سرايدارمون هستند. نميدونم چي شده بود ميگفت تلويزيون افتاده سرش کل سر بچه شکاف خورده بود به پهناي يک بند انگشت. خيلي وحشتناک بود. استرس زيادي بهم وارد شد. سرشون داد زدم و گفتم خودتون راکنترل کنيد، اکبر به خودش اومد اما مادر بچه بي تاب بود و خيلي حالش بد بود خلاصه نفهميدم دقيقا چي پوشيدم و چطوري به جلوي بيمارستان کودکان رسيدم، پذيرشش کرديم، سي تي اسکن کردند تا تشخيص بدند آيا بايد جراحي بشه؟ زنگ زدم يکي ديگه از همسايه هامون هم اومد، برادر سرايدارمون و يکي از دوستانشون هم اومد، نزديک دوازده شب بود که برگشتيم خونه، به اکبر اطمينان داديم که نگران از هزينه مالي نباشه و ما هستيم. يکي دو روز بعد اکبر گفت که بچه جراحي شده، گفتم هزينه‌اش چقدر شد؟ گفت 4800 که رفته مددکاري و دفترچه سلامت گرفته و هزينه شده يک ميليون و پانصد هزار تومن، گفتم باشه من با نماينده ساختمان صحبت ميکنم، زنگ زدم نماينده گفت: من فکر نميکنم هزينه اش اينقدر (زياد) شده باشه. بهش بگو برگه‌هاي هزينه اش را بياره.

منظورش اين بود که داره دروغ ميگه. از دستش ناراحت شدم که چرا به آدمهاي ضعيف اينطور نگاه ميکنه. و دلم کمي براي اکبر با آن لباس و شلوار کردي‌اش سوخت. با اين حال به خودم گفتم اين خانم دو تا پيراهن از من بيشتر پاره کرده و تجربه کاري بيشتر با اين آدمها داره. وقتي اکبر را ديدم گفتم همسايه ها ميخواند کمک کنند برگه‌ها را بيار که بهشون نشون بدم، بهرحال ميخواند پول بدندديگه، همه‌مون با هم پول ميگذاريم. گفت آقاي سعيدي (همان همسايه اي که با من اومد بيمارستان) شماره کارتمو گرفته ميخواد کل هزينه را بريزه. گفتم تو نبايد چنين توقعي از اون داشته باشي. قراره همه با هم کمک کنيم. ديگه بهش چيزي نگو. برگه ها را بيار براي من. گفت الان 800 تومن پرداخت کرديم اما شنبه بايد 700 ديگه پرداخت کنيم. اينجا بود که ديگه واقعا بهش شک کردم. هزينه عمل را قبل از عمل کامل ميگيرند. با اين حال براي اينکه تهمتي بهش نزده باشم رفتم بيمارستان و گفتم براي تسويه حساب اومدم،‌ اسم را گفتم، گفت تسويه شده، گفتم چقدر کلا پرداخت کرديم گفت هفتاد هزار تومن.!!!! گفتم اشتباه نمي‌کنيد؟ آخه ما عمل جراحي داشتيم، گفت بله هزينه عمل شده 700.000 تومن که بخاطر بيمه سلامت فقط بايد 10 درصد پرداخت بشه، يعني همان هفتاد هزار تومن.

 

 اولا از بيمه سلامت تشکر ميکنم و سپاسگزارم. و خيلي غافلگير شدم از کار اکبر. به آقاي سعيدي زنگ زدم و گفتم من الان بيمارستانم و قضيه از اين قراره، اون هم خيلي تعجب کرد و ناراحت شد از اينکه اکبر ميخواسته از خوبي ما سوء استفاده کنه. گفتم يه عده تصور ميکنند اگر کسي کمي پول و پله داره حتما دزدي کرده براي همين فکر ميکنند اگر بتوانند از آدم يه تيکه هم بکنند و دزدي کنند خيلي زرنگ هستند.

ما بقي اش را هم تو دلم گفتم که چهارده ساله دارم کار ميکنم که کلي فکر اقتصادي به خرج دادم که مسلما پدرم اين رفاه را نداشته اما دزدي هم نکرده و با عشق و با نان حلال و با محبت ما را بزرگ کرد که اينها بزرگترين معجزه ها و بزرگترين هديه هاي پدرم به ما بود. بزرگترين هديه هاي پدرم تربيتش بود. از همه باباهايي که بچه هاشون را خوب تربيت کردند قدرداني ميکنم و دستاشون را ميبوسم.


برچسب‌ها: تشکر از بيمه سلامت, بهترين راه, راه راستي است
نوشته شده توسط ليلا در 10:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 7 تیر1393

ملخ

یه ویلای کوچیکی به همراه دو باغ تو الموت داشتیم که بعد از مرگ بابا فروختیمشون.

یه سال به این باغها آفت ملخ زد. ملخها خیلی خیلی زیاد بودند و بعضی از آنها اینقدر بزرگ بودند که اگر با چشمهای خودم نمی دیدمشون هیچ وقت باورم نمیشد که ملخ میتوانه به اندزه یک گنجشک باشه. الان که میگم گنجشک باز هم فکر میکنم ملخها بزرکتر از گنجشک بودند. بهرحال دیدنشون اینقدر چندش آور و وحشتناک بود که وقتی میخواستیم وارد باغ بشیم تصور میکردیم اینجا مال اونهاست و این ما هستیم که نباید وارد باغ بشیم نه اونها.

گاهی یک تصور و باور غیرمنطقی و اشتباه اینقدر در وجود یک انسان و حتی یک جامعه رشد میکنه که آدم به باورهای منطقی دیگه اش شک میکنه و آنها را زیر سئوال میبره.

گاهی در معماری ساختمان اشتباه کردیم و خشت اول را کج گذاشتیم و تا ثریا کج رفتیم و نمیخواهیم هزینه کج روی هایمان را بدهیم. برای همین ترجیح میدهیم همه باورهای درست دیگه را زیر سئوال ببریم اما اشتباهمون را درست نکنیم. حق هم داریم بهرحال خانه خرابی خیلی درده.

اما من فکر میکنم واقعا راههای دیگه ای هم وجود داره که نیازی به خانه خرابی نباشه اما فعلا که اون راهها تولید نشده باید باورهای قبلی را زیر سئوال برد و باورهای جدیدی پایه ریزی کرد.

نوشته شده توسط ليلا در 12:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 3 تیر1393

هر چی که تو بخوای

گاهی یا اکثر صبحها که از خواب بلند میشم همیشه آرزو میکنم ای کاش بیشتر میخوابیدم بجز مواردی که ساعت ده میخوابم که خیلی کیف میده و آنلاین خودم ساعت شش هفت بیدار میشم.

اما تجربه به من نشان داده هر قدر میخوابم از اونطرف شارژتر نمیشم بلکه کسل تر میشم. (بجز مواردی که واقعا با کم خوابی روبرو بودم مثلا بعد از مسافرتها حتی اگر یک هفته هم از اتمام مسافرتم گذشته باشه من خواب را جمع میکنم و یه روز تعطیل حسابی میخوابم و شارژ میشم)

دیروز عصر که داشتم ورزش عضلات شکم را میکردم٬ اینقدر شارژ شدم که کیف کردم. موقع ورزش و بعد از ورزش گاهی لحظه ها عضلاتم یه حسی بهم میداد که حس کیف کردن و لذت بهم دست میداد. انگار عضلات داشتند از ورزش من تشکر میکردند.

امروز داشتم به این فکر میکردم که ورزش کردن و خوابیدن به موقع خودشون که باشند چقدر لذت بخش هستند.

وقتی در زمان مورد نیاز بدن غذای بدن را بهش میدیم و ورزش میکنیم در واقع انگار داریم اعلام میکنیم که نیاز به شادتر بودن و قویتر بودن داریم و همین اتفاق هم می افته طوریکه از بدن و عضلات خودمون لذت خاصی میبریم.

وقتی که در زمانی که بدن نیاز نداره میخوابیم انگار داریم اعلام میکنیم من نیاز به تنبلی و کسالت دارم. و کسالت سراغ آدم میاد.

اینجاست که یک انتخابه. اینجاست که ما اعلام میکنیم چی میخوایم؟ لذت یا کسالت؟

اما بعدش دیگه انتخاب نیست. یعنی خواب زیادی که آدم را کسل میکنه خماری خودش را داره خماری یک هزینه هست نه یک انتخاب. هزینه ای که بابت انتخابمان میدیم. اینکه انتخاب کردیم کسل باشیم.

و لذت بعد از ورزش یک فایده و سود هست و نه یک انتخاب. انتخاب اینکه اعلام کردیم میخوایم شارژ باشیم. هوووم نمیتوانم بگم واقعا چه حسی دارم وقتی ورزش میکنم. انگار که عضلاتتون را بکشید و خودتون را کش و قوس بدید اینقدر لذت بخشه که امیدوارم همیشه تجربه اش کنیم و همدیگه را تشویق کنیم به لذت.

نوشته شده توسط ليلا در 12:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 27 خرداد1393

تهي

داشتم کار تحقيقي ميکردم و ديدم چقدر لذت ميبرم از اينکه تواناييم جريان مي يابه و شکل پيدا ميکنه. اينقدر اين لذت برام عزيز و خواستني هست که بابتش هر هزينه اي را ميدم. من روزهاي روز پشت ميزم مينشينم و بجز کاري که بهم محول ميشه کاري نميکنم و باعث ميشه احساس مفيد بودن نداشته باشم احساس بي ارزشي احساس تهي بودن و همه احساسهاي منفي آزار دهنده که دقيقا بعدش احساس حبس شدن و کوبيده شدن و خشم و عصبانيت زيادي در من نهفته ميشه و جون ميگيره که کل وجودم را ميسوزونه.

قديمها که گه گداري کسي به من ميگفت چقدر تند حرف ميزني يا چقدر تلخي من خيلي خيلي تعجب ميکردم و فکر ميکردم : منکه تمام تلاشم را دارم ميکنم خوب باشم و مهربان . پس به اين نتيجه ميرسيدم که طرف مقابل داره اشتباه ميکنه اما اين حرف تو ذهنم ميموند ضمن اينکه اين حرفها را از خيلي ها شنيده بودم. الان ميفهمم که اين تلخي و تندي از کدوم کوره تامين ميشده. هر حرکتي از ما ريشه اي داره تو خودمون ما انسانهايي سرشار از ريشه هستيم و لايه لايه. هر روزي از ما يک قسمتي از ما هويدا ميشه برامون .

تو روانکاوي ام فهميدم احساس تهي بودن و بي ارزشي ميکنم که اين حس طعم تلخ و زهرماري داره.

تو روانکاوي فهميدم من فکر ميکنم به خاطر فلان و بسار مورد هست که من احساس بي ارزشي ميکنم براي همين هميشه دارم ميرم شاخ غول را ميشکنم تا احساس تلخ و زهرماري نکنم. دارم ميرم کنکور امتحان بدم نفر نوزدهم ميشم تو فوق ليسانس. دارم ميرم عمل بيني کنم. دارم ميرم بهترين لباسها با بهترين برندها را ميخرم. بهترين رقص در جشنها و رفتن به بهترين آرايشگاهها براي اينکه هميشه اول باشم و همه هدفم از اينهمه شاخ غول شکستن همينه که به حس زهري تهي بودن و بي ارزشي نرسم.

اين حس واقعا مثل زهر مار تلخ هست و وقتي ميخوريش دقيقا عين زهر مار تمام عضلاتت فلج ميشه.

اما روي ديگه اين حس چيه؟

اينکه در مقابل اينهمه تاريکي و حس پوچي و خالي بودن، جايي هست که روشنه و پره و حس شيريني هست.

اين تفکر همان سم موجود در زهر مار هست که فلج کنندست. چون وقتي فکر ميکنيم چيزي هست که از ما توانمندتره و ميتوانيم بهش وصل بشيم، خب عضلات توانائيشون را از دست ميده يا يه مثال ديگه ميزنم وقتي چند ثانيه به خورشيد نگاه ميکنيد بعد اگر به اطراف نگاه کنيد همه جا سياهه. در کنار نور خورشيد نور لامپ و نور شمع حرفي براي گفتن نداره به همين شکل وقتي فکر ميکني توانايي تامي هست همين باعث ميشه توانائيهاي معموليت را هم از دست بدي.

وقتي تو روانکاويم ميگفتم من منتظر غول چراغ جادو هستم باور نداشتم بلکه فکر ميکردم من اين را ميگم چون ديگه حرفي براي گفتن نيست. چون انگاري روانکاوم اينطوري خوشحالتره. چون ديگه چي بگم که نگفته باشم و تائيد هم بشم؟

اما خيلي اوقات ديدم که بله واقعيت داره من منتظرم. من زل زدم به خورشيد.

گاهي اين تفکر مثل يک آفت هست مثل يک بيماري عين يک بادام که قبل از آنکه مغزش بگيره خراب شده.

اما الان کم کم تبديل به يک بادام تلخ شدم. تلخم اما وجود دارم.

موجوديت پيدا کردم

بعدها تبديل به بادام شيرين و درشتي ميشم.

وقتي مجبور بودم از محمد دست بکشم بارها و بارها دوست داشتم برم سمتش اما ميديدم اواخر رابطمون چيزي جز زجر و ناراحتي نداشت من به چه اميدي برم سراغش؟ الان هم مثل يک انسان معتاد هنوز دوست دارم منتظر باشم که همه چي خودش درست شه و خدا معجزه کنه مثلا يه شوهري کنم که فک همه باز بمونه مثلا يه مقاله بدم که بترکونم خيلي عالي باشم دهن همه کج بشه، پشت اين حسهايي که ميگم يک خشم شديده از اينکه چرا تا حالا از خودم لذت نبردم و خوب نبودم و بايد منتظر باشم براي بهتر شدن، چرا يک عمر از بهترين دوران زندگي ام را از جواني ام را از شادابي ام را در راه انتظار گذروندم؟ و چرا کسي ظهور نکرد؟ چرا اينهمه حماقت. خشم و خشم. خشمي که وجودم را ميسوزونه و فلج ميکنه اين خشم هم دقيقا هدفش انتظار بيشتره.

و روانکاوي لطف بزرگي بود که پخته شم، بفهمم تقريبا بفهمم چي ميخوام. خشمم را درک کنم و ببينمش و در موردش تو روانکاويم حرف بزنم. از درد خام بودنم حرف بزنم. از اينکه از دردها من سود و عايدي داشتم حرف بزنم. و هزينه و فايده ها را بهم وصل کنم.

اگر روانکاوي نبود من هيچوقت به اين وضوح نميفهميدم کي هستم و دارم چکار ميکنم و چي ميخوام. نميفهميدم من هميشه منتظرم. و در مقابلش هم نميفهميدم چقدر عالي هستم و عجب توانايي خاصي براي خودم دارم. که در انتهاي امر با صبوري و توانايي و رشدم به همه اينها غلبه ميکنم و مديريتشون ميکنم و به لذت ميرسم. که اگر رنجي هست خودم عصاره اش را اضافه کردم و اگر نيست خودم اينکارو کردم.

دستهايي که فلج بودند براي انجام يک کار معمولي مثل حرکت به راست يا تکان دادن انگشت سبابه

براي انجام همين کارهايي به همين سادگي ميديدم که دستم فلجه و تکان دادنش مثل يک معجزه است ومن منتظر معجزه هستم اما کم کم مثل يک معلم صبور خودم را از فلج به حرکت و کنترل رسوندم. به سلامت. هنوز هم خيلي راه دارم اما بهرحال خوشبختانه عمل اومدم. وقتي تمام رنجهام را ديدم و تفکرات سمي ام را تفکرات فلج کننده و توهماتم را ديدم و مي بينم که هنوز هم هست و ميپذيرمشون و کارخودم را انجام ميدم،  حس خوبي پيدا ميکنم. حس زندگي.

حتي گاهي مثل زماني که سيل يا زلزله مياد مجبور ميشم تن بدم به افکار و باورهاي توهمي ام اما باز هم اين دلپيچه ها تمام ميشه و من کار خودم را ميکنم. مثل ژاپن که بعد از هر زلزله خانه هاي بهتري ميسازه من هم عوامل زلزله را شناسايي ميکنم تا زلزله کمتري بياد(همان توهماتي که باورهاي من بودند) و هم باورهاي سالمم را هوشمندانه تر ميسازم.

نوشته شده توسط ليلا در 11:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 21 خرداد1393

یک سو’ استفاده تاریخی

هميشه نقش آدمهاي خوب را بازي ميکردم. براي همين هميشه نقش قرباني را داشتم. در کودکی و نوجوانی ام داخل خانواده و مدرسه اينقدر از نقش قربانی بودن سود عايدم ميشد که این نقش برام ماندگار شد حتی بعد از سالها که ديگه نه تنها برام سود نداشت بلکه برام ضررهاي بسيار داشت ديگه باورهام را به روز نکردم و سالها نقش يک دختره ناز نازي گل گلاب را بازي ميکردم که تا خرتلاق هميشه داره قرباني ميشه و سرش کلاه ميره و اين بازي بود که خودم شروعش ميکردم و همين باعث ميشد دوستهاي خوبي را از دست بدم و دوستهاي سوئ استفاده کن زيادي اطرافم باشند.

همين نقش قرباني در مقابلش يک بمب توليد ميکرد. بمبي از خشونت طوريکه دوست داشتم همه انسانهاي اطرافم را از خوب و بد نابود کنم. درست مثل پرتو درماني براي درمان سرطان که همه سلولهاي خوب و بد را با هم از بين ميبره.

اگر ميخواستم بمب خشونتم را رها کنم که اولين نفر خودم که بهش چسبيده بودم تيکه تيکه ميشدم (که چندين بار هم شدم اما با هزينه هاي بسيار خودم را دوباره جمع کردم)

اگر هم نميخواستم خشونتم را رها کنم که هر روز اين بمب بزرگتر ميشد. خ

لاصه بهترين کار اين بود که در مورد خشونتهام و نياز به اينهمه نقش قرباني داشتنم در روانکاويم صحبت کنم اين نوعي خنثي سازي بمبه اما هميشه هم کار نميکنه اما حداقلش اينه که از توليد بمبهاي جديد به انتخاب خودت جلوگيري ميکنه.

 

خلاصه در مقابل اينهمه نقش قرباني که داشتم ميخوام يک سوئ استفاده را تعريف کنم که عجيب بود. من از يک آدم سوئ استفاده کردم. پارسال که براي خانه قبلي پرده تهيه کردم، آقاي پرده فروش يک دل نه صد دل عاشق ما شد اما از آنجا که در و تخته ي ناجوری بود ما بهش کاري نداشتيم و اون هم بي خيال شد. امسال که جامون را عوض کرديم نياز به ميلهاي فلزي و يکسري خرت و پرت و تغيير در پرده ها داشتيم که به دلايلي کمي هم عجله اي بود من رفتم تجريش هزينه اش نسبتا زياد ميشد ضمن اينکه خيلي هم دير تهيه ميشد و باید سفارش می آورند که بیارند! ياد نصاب قديمي افتادم که هر چي گشتم تو موبايلم شماره اش را پيدا نکردم بعد ياده اين خواستگار افتادم و بهش زنگ زدم٬ گل از گلش شکفت و گفت هنوز دوستم داره و هر وقت بگم مياد خواستگاريم!، یعنی از همین حرفها که زنها خیلی خوششون میاد٬ منم تو دلم گفتم دلیل بیار که بشه خوشت نياد ترو خدا، هيچي بهش گفتم و گفت خودم برات تهيه ميکنم با مبلغي حدود نصف مبلغ و در عرض يک روز برام تهيه اش کرد و قرار گذاشتيم و ازش گرفتم، اومد نشست تو ماشينم (چه پررو) و کلي قربون صدقه ام رفت و گفت: تو منو دوست نداري و از اين حرفها....   

خب منم سي و چهار سالمه ديگه اين لباسها را خيلي خوب کهنه کردم و قبلا مزه این حرفها را چشیدم و گول گنده تر از اين آدمهاش را خوردم،

ميدونستم غیر از دوز و کلک بازی که شاید خودش هم دوست داره تصور کنه که دوز و کلکی نداره میشه باور کرد این آدم کمی توهم داره٬ در مورد آدمهاي خوشبخت و بدبخت و احتمالا فکر ميکنه بعضي آدمها خاص هستند و خوشبخت و متفاوت و یک یک که من براش جزء اونها هستم  و بعضي بدبخت و صفر و خودش هم جزء صفرهایی هست که اینقدر زرنگه یک را بدست بیاره. 

که البته همه اينها يک توهمي بيش نيست اما من که نميتوانستم توهمش را تغيير بدم تازه سالها طول کشيد توهم خودم را بفهمم و مقداريش را تغيير بدم٬ اما بهش گفتم تو پيش خودت در مورد شرايط من داري فکر ميکني نه من گفت نه اينطور نيست، تو دلم ميگفتم آخه يکسال که آدم عشقش داغ نميمونه اينهمه مدت خب چکار ميکردي سرد نشدي؟ يهو موبايلمو ديد و گفت عه من هم فايو دارم ، گفتم جدا؟ گفت:‌فکر کردي مااينقدر داغونيم؟ دوباره پيش خودم فکر کردم اين چرا اينطوريه چرا فکر ميکنه هر کس پولداره آدمه و هر کس نداره داغون؟ هيچي موبايلش را در آورد و اس هاي من را نشان داد و اشتباه بزرگ را کرد که اسم چند تا دختر ديگه هم بود يکيش شيما و من ديدم چه اس هاي باحالي براش فرستاده، موبایلشو گرفت و گفت این یه وسیله شخصیه و این هم زنداداشمه، گفتم تو خوبي و خنديدم، گفت داري بهم فحش ميدي؟ گفتم: !!!!!! چرا؟ گفت اعصابمو خورد کردي چرا با اعصابم بازي ميکني که همون موقع دوستش صداش کرد و گفت بريم از ماشين من پياده شد و رفت تو ماشين دوستش و زنگ زد و گفت اعصابمو بهم ريختي، گفتم ناراحت نباش اگر ميخواستي اعصابت بهم نخوره راحت تر بود که بگذاري همه اس هات را بخوانم گفت همين الان بيا. گفتم الان ديگه پاکشون کردي. برو حالا بعدا با هم صحبت ميکنيم.

بيشتر داشتم فکر ميکردم من از اين آدم و اشتياقي که نسبت به من نشون ميداده دارم سوي استفاده ميکنم حالا يکجورهايي احساس دين بهش دارم و با اين اسي که ديدم خيالم راحت شد که بهش ديني ندارم. خودش اهل بازيه. الان مقداري احساس بدجنسي دارم که بهش نياز داشتم. دوست دارم گاهي که لازمه بدجنس باشم. حالم از اينهمه خوب بودن بيخودي بهم ميخوره و احساس جسد بودن ميکنم. هنوز با خودم کنار نيامدم بنابراين لطفا لطفا لطفا اصلا دوست ندارم کسي من را به راه راست هدايت کنه من خودم زيادي خودم را انتقاد ميکنم. ترجيح ميدم يا نظري نديد يا تشويقم کنيد که گاهي بدجنس باشم. :)

الان تازه دارم فکر ميکنم آدمهايي که در مقابل من نقش غول چراغ جادو را بازي ميکردند به جز خوده من و هديه‌هاي حسي و تحسين و کارهايي که انجام ميدادم عايدي ديگه اي نداشتند. دقیقا عین شعبده بازها که اگر کلکشون را بفهمی دیگه بازیشون جذاب نیست. تمام جذابیت شعبده بازها به اینه که تصور میکنی داره کاره خارق العاده ای انجام میده اما اگر بفهمی دو دو تا چهارتاست دیگه کسی پول بهشون نمیده.

پولی که به شعبده باز و انسانهای کامل نما داده میشه همین توهمات ماست.

غول چراغ جادوهای زندگی من هم براي من نقش آدم يک را بازي ميکردند تا من را پيرو خودشون کنند، نقش آدم کل و آدم يک را٬ یعنی همان آدمي که اصلا وجود خارجي نداره و تنها يک توهم کور کنندست٬ طوريکه اگر تو ذهنت بهش اعتفاد داشته باشي اينقدر کور ميشي که نميتواني منافع و ضررهاتو ببيني.


برچسب‌ها: شعبده بازها
نوشته شده توسط ليلا در 10:49 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 18 خرداد1393

تغيير مکان اداره گذرنامه از بلوار پروين به يافت آباد

وقتي گذرنامه يا پاسپورت شما گم ميشه يا سرقت ميشه بايد به اداره گذرنامه اطلاع بديد. اداره گذرنامه شش ماه ديگه به شما وقت ميده براي اينکه تو اين مدت شايد گذرنامه شما پيدا بشه. بعد از شش ماه شما دوباره ميريد اداره گذرنامه و يک برگه ميگيريد که به پليس+10 اجازه داده ميشه که براي شما پاسپورت المثني صادر بشه. براي مفقودي شناسنامه شش ماه پيش به مديريت گذرنامه در فلکه اول تهرانپارس - بلوار پروين - طبقه اول - قسمت فقدان رفتم و حالا بايد دوباره ميرفتم تا مجوز دريافت پاسپورتم را بگيرم. اينهمه راه از شمال تهران تا شرق تهران يعني تهرانپارس رفتم تازه گفتند

منتقل شده به جنوب غربي تهران يعني :

چهارراه يافت آباد - چهار راه قهوه خانه- بلوار معلم (تلفن ۶۶۲۰۸۵۸۷)

نزديک به يک ساعت با ماشين خودم رانندگي کردم تا به اونجا رسيدم . خيلي شاکي بودم که چرا اطلاع رساني نميشه. چون من ديروز تو اينترنت جستجو کرده بودم اماهمان آدرس قبلي پروين درج شده بود. خلاصه اميدوارم کساني که جستجو ميکنند وبلاگ من را ببينند و اشتباه نرند. دوستاني که اين متن را ميخوانند اگر سئوالي غير از مفقودي پاسپورت داريد بايد بگم من اطلاع بيشتري ندارم لطفا از پليس به اضافه ده بپرسيد يا از خدمات الکترونيک انتظامي استفاده کنيد .

نوشته شده توسط ليلا در 2:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 4 خرداد1393

خنده های خواب

تا حالا خواب دیدید که می خندید؟

من زیاد خواب دیدم. دوست دارم بدونم حسی که از این خواب داشتید چی بوده؟

وقتی بچه بودم تابستانها که هوا گرم میشد مجاز میشدیم بریم حیاط آبتنی کنیم.

لباسهامون را در می آوردیم شلنگ را می آوریم با یک تشت مسی که پر از آب بود و کلی آب تنی می کردیم. یکی از کارهامون این بود که شلنگ را رو به آسمان می گرفتیم و انگشتمونم روی نوک شلنگ. طوریکه آب از بالا مثل باران ریز روی تن لخت آفتاب زده مون می ریخت و توی گرمای تابستون وقتی نسیمی از حیاط ما رد میشد با تن خیسمون احساس خنکی خیلی لذت بخشی را میداد.

ای خدا. وقتی یادم میاد کیف میکنم.

من وقتی خواب خندیدن خودم را می بینم همان حس بهم دست میده که توی بچگی در حال آبتنی کردن بهم دست میداد.

اینها رو که میگم یاد این آهنگ می افتم:

http://titre1.ir/fa/news/20113/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86

 

نوشته شده توسط ليلا در 1:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 30 اردیبهشت1393

خير و شر

از کتاب:‌چهار اثر از فلورانس اسکاول شين

چيني‌ها معتقدند که آب نيرومندترين عنصر است، زيرا مقاومت نمي‌کند. آب مي‌تواند سخره‌ها را بشکافد و هر چيزي را که سر راهش قرار دارد ببرد.

عيسي مسيح گفت: «در برابر شر مقاومت نکنيد». زيرا او معتقد بود در واقع شري وجود ندارد.

شر از افکار منفي و پوچ انسان  به وجود مي‌آيد، از دوگانگي اعتقاد انسان به خير و شر به جاي اعتقاد صحيح يعني اعتقاد به وحدانيت و قدرت خدا نشأت مي‌گيرد.

اين حکايت را شنيده‌ايم که آدم و حوا دز درختي خوردند که نامش درخت «وهم» بود. يعني به جاي يک قدرت واحد خداوند، دو قدرت خير و شر را ديدند و دچار وهم شدند.

قانون شر از طريق روح خفته بوجود مي‌آيد، انسان با اعتقادات کهن خود به خواب رفته(((يعني با تغيير کردن بشر انسان خودش را به روز نکرده بنابراين به خواب رفته، منظورم اينه که قانونها طي زمان تغيير ميکنند بنابراين تفکري که در گذشته پاسخگو بوده الان با تغيير قوانين، ديگر پاسخگو نيست و بايد باورها را هماهنگ با طبيعت تغيير و تحول داد))). خواب روح تفکر نفساني به شکل ترس انسان در امورش بازتاب پيدا مي‌کند.

اگر شما اداره‌ي ذهنتان را در دست نگيريد، کسي ديگر هدايت آن را بر عهده مي‌گيرد.

از ليلا:

جمله آخر متن بالا با جمله اول که مي‌گويد در مقابل شر مقاومت نکن شايد به نظر متضاد بيايند، زيرا از يک طرف ميگويد در مقابل شر مقاومت نکن، از طرف ديگر مي‌گويد اداره‌ي زندگي و ذهنتان را در دست بگيريد.

توضيح اينکه: همانطور که گفته شد منظور از شر، يک تفکر خواب آلود است که زندگي را به شکل توهمي خير و شر يا سياه و سفيد مي‌بيند، وقتي در مقابل شر مقاومت نکنيم، يعني در مقابل تفکر و حتي توهم خودمان و پذيرفتن خودمان مقاومت نکرده‌ايم،(توجه کنيد که حتي مقاومت کردن يا ناديده گرفتن بطور کوتاه مدت که از روي خودآگاهي باشد و خودخواسته باشد مناسب است، بطور مثال ما يک روزه نميتوانيم خانه تکاني کنيم، بنابراين يکسري از کارها را به فردا و پس فرداها مي‌اندازيم، به همين شکل يک روزه نميشود تمام شر وجوديمان را حمل کرده و حل کنيم و نياز به سالها و زمانهاي زيادي است)، وقتي مقاومت نکنيم، شر را پذيرفته‌ايم که تبعات خودش را دارد، يعني درد دارد، اين درد انگيزه‌ي محکمي براي حل مسئله ميشود، حال اگر (به شکل صحيح و روانکاوانه) به دنبال سر منشأ درد بگرديم، آن را در باور خود مي‌بينيم، و اين به بيداري ما کمک مي‌کند، که بتوانيم تفکرات گذشته را بطور تدريجي و به شکلي ملموس‌تر به روز کرده و تغيير بدهيم که اين خودش به معني به عهده گرفتن مسئوليت خويش و اداره‌ي ذهن است.

وقتي بين اتفاقات پيرامون و باورهايمان ارتباطي واقعي (نه توهمي يا خواب گونه) برقرار مي‌کنيم، حالا مي‌توانيم اداره‌ي ذهن را به عهده بگيريم.

نوشته شده توسط ليلا در 11:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 29 اردیبهشت1393

لورانتوس و بلوط

لورانتوس نوعي گياه است، ميوه‌اي زرد رنگ (به اندازه آلبالو) و چسبناک و شيرين دارد . راه گسترش اين گياه اين است که پرنده ها از ميوه آن تغذيه کرده و بدليل چسبناک بودنش آنرا توسط پا يا پرهايشان به ديگر جاها منتقل ميکنند.

محل زندگي اين گياه روي تنه ي درخت بلوط است. ريشه هاي مکنده اش را وارد درخت بلوط ميکند و دست مايه او را ميمکد. بعد از مدتهايي طولاني درخت بلوط مي ميرد.

لورانتوس را آفت بلوط ميدانند. راه حل مبارزه با اين آفت بريدن شاخه هاي بلوط است. همان شاخه هايي که مبتلا

 

من هنوز با لورانتوس و بلوط به گفتگو ننشسته ام، که بدانم حق با کيست. اما اينطور که بويش به مشام ميرسد ريشه لورانتوس در بدن بلوط  است و ريشه بلوط در خاک. سئوالهايي دارم:

با مرگ بلوط، آيا لورانتوس هم مي‌ميرد؟ (احتمالا جواب مثبت است)

اگر جواب خير است که بهرحال ما نياز به هواي پاک داريم که لورانتوس هم با برگهايش ميتواند براي ما هواي پاک تهيه کند. اما وقتي بلوط بميرد که غذايي براي لورانتوس نيست و او هم مي ميرد پس بايد جواب مثبت باشد. که در اين صورت  لورانتوس مرگ زودرسي براي بلوط آورده و جنگلي که باعث ايجاد اکسيژن و سلامتي ماست را از پا در مي‌آورد.

من نمي دانم لورانتوس چه خواصي دارد. شايد خيلي مفيد باشد که در اينصورت بايد محيطي براي زندگي او مهيا کنيم که به جنگل هم آسيب نزند يا  ميزاني از جنگلها را در نظربگيريم که براي تهيه يک ماده بسيار مفيد استفاده شوند. لورانتوس وحشت آور است براي اينکه ميتواند مرگ تدريجي درختان بلوط را طي ساليان موجب شود و جنگلها را تبديل به مرگ کند. اما پس از اين مرگ چه اتفاقي مي افتد؟ ميزان اکسيژني که ما نياز داريم روي کره زمين کم ميشود و ما هم به مرگ نزديکتر ميشويم. به روزمرگي به تلخي. بنابراين اگر اينطور باشد لورانتوس يک آفت انساني است.

اما اين چه عقليست که راه درمان بلوط همان قطع کردن شاخه هايش است. مانند زمان قديم که وقتي پاي کسي عفونت زياد ميکرد آنرا قطع ميکردند. 

نشناختن لورانتوس باعث ترس من شده!! چون اين تنها شناخت است که ميتواند باعث شود بفهميم چطور لورانتوس را کنترل کنيم. او را کم کنيم يا حتي اگر لازم باشد پرورش دهيم.

لورانتوس شبيه تفکر وباورهاي اشتباه است. شبيه آدمهاي دروغگوست که دست مايه ديگران را محصول خود معرفي ميکنند.

اما بعيد ميدانم بلوط اين وسط مقصر نباشد. با اين حال مظلوم بودن بلوط و يزيد بودن لورانتوس کمکي به من نميکند. من دنبال درمان بلوطها هستم.

نوشته شده توسط ليلا در 1:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 21 اردیبهشت1393

جشن

با خانواده پنجشنبه عصر راه افتادیم و تا جمعه عصر الموت بودیم. از شانس خوب ما٬ بعد از یکسال که به الموت می رفتم(فکر میکنم طی ده سال اخیر کلا دو سه بار به الموت رفته باشم) جشن بود.

الموتیها گاهی خوش گذرون هستند. 

سیزده بدر باران شدیدی اومده بود و راهها مناسب نبود٬ برای همین جشن را انداخته بودند پنجاه بدر و از شانس دقیقا روز نوزدهم اردیبهشت مصادف با این جشن ما رفتیم الموت. تو دوران کودکی من جشنهای الموت با ساز و دهل همراه بود٬ اما از دوران نوجوانی به بعد جشن مدرن-سنتی شد یعنی یک گروه ارکستر و یک گروه ساز و دهل برای جشن می نواختند. که این بار هم همینطور بود.

گروه ارکست از ظهر شروع به نواختن کردند ما ساعت سه و نیم چهار به میدان جشن رفتیم. قبلا این میدان دقیقا وسط ده بود٬ اما شاید به دلیل اینکه وسط ده محل رفت و آمد بیشتری شد و مدرسه ساخته شد و ...٬ جشنها را در پائین ده برگزار میکنند٬ قبلنها تمام عروسیها در این ده گرفته میشد٬ اما حالا جشنها را در تالارهای قزوین برگزار میکنند. من شانس این را داشتم که بارها و بارها عروسی الموتیها را ببینم.

وقتی به میدان رسیدیم تیکه تیکه آدم این طرف و اون طرف بودند. کسی جمع نمی شد. اما بعد از گذشت پنج دقیقه تقریبا با آدمها یک میدان دایره ای تشکیل دادیم. اما کسی نمی رقصید!! چون از هم خجالت می کشیدند. مثل همه ایرانیها الموتیها هم اعتماد به نفسشون پائین هست. حتی اگر کسی قبل از آنکه یخها باز بشه شروع به رقص کنه مسخره اش میکنند تا شاید خجالت و اضطرابشون کم بشه. اما یکی دو نفری که رفتند وسط ما شروع به تشویق کردیم و کل کشیدیم. البته من هم بدم نمیامدم خجالت بکشم اما وقتی به کیفه گرم شدن مجلس فکر میکردم یک ذوق باحالی تو دلم ایجاد میشد که به راحتی میتوانستم خودم باشم.

بهرحال جمع خیلی خوب بود٬ چون عده زیادی بودند که آنها هم تشویق کردند و کم کم افراد بیشتری رفتند وسط و رقصیدند از همه بیشتر یکی از همشهریان قدیمی ما بود که خیلی هم از قدیم زن زیبایی بود رفت و با صدای ساز و دهل مدل سنتی رقصید و همه یخها در هم شکست و حسابی مجلس گرم شد و خوش گذشت. من دومین دختری بودم  که رفتم و رقصیدم. در کل یاد قدیم افتادیم و خیلی خوش گذشت. فقط خیلی خیلی کوتاه بود چون ما باید سریع بر می گشتیم تهران.

دیشب داشتم کتاب "عشق٬ رقص زندگی" که از حمید بنگری گرفته بودم را میخواندم. حمید بنگری برای خودش یک بودا در تهرانه! در این کتاب نوشته بود زندگی را باید جشن گرفت٬ چون ما هر آنچه که میخواهیم را بدست می آوریم. یکبار مرد قصه (احتمالا خوده اوشو) همراه مریدانش به دهی رفتند که هیچ کس به آنها پناه و غذا نداد و آنها در سرما بودندکه اوشو گفت: خدایا تو را سپاس میگویم که هر آنچه میخواهم به من میدهی. یکی از مریدان عصبانی میشود ومیگوید زیاده روی نکن ما الان در شرایط سختی هستیم و اوشو می گوید: من امروز فقر را میخواستم و خداوند به من فقر را داد.

من به این حرف اعتقاد دارم که ما هر آنچه که میخواهیم را بدست می آوریم اما درک کردنش برای من نیاز به چهار سال و نیم روانکاوی داشت. همانطور که ورز دادن یک خمیر آن را تبدیل به ما میکند. من روانم را لمس کردم و ورز دادم تا لیلا را فهمیدم و این واقعا جشن دارد.

شناخت و اکتشاف و در نوردیدن خود چقدر لذت بخش است.

صبحها که از خواب بلند میشم گاهی تلویزیون روشن میکنم و آدمهایی را میبینم که در حال ورزش هستند و بارها اعلام میکنند که انجام ورزش و حرکات کششی چقدر در همان لحظه حس عالی به آنها میده که مدتها هم با آنها همراه هست.

ورز دادن بدن اسمش ورزشه و ورز دادن روان اسمش روانکاوی.

اصلا ورزش کردن و روانکاوی کردن یک جشن است.

ورزش به کل بدن و تک تک عضلات اعلام میکنند شما یکی هستید و همه با هم وحدت دارید و هماهنگ هستید. شما مربوط به یک تن هستید. پس با این هماهنگی و وحدت لذت ببر و جشن بگیر.

روانکاوی می گوید تمام حس من و روح من برای من است و قسمتهای مختلف را با هم آشنا میکند و  تک تک آنها را به کل انسان وصل میکند. روانکاوی جشن یکی شدن و انسجام یافتن روح است.


برچسب‌ها: ورزش, روانکاوی, جشن پنجاه بدر
نوشته شده توسط ليلا در 9:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 16 اردیبهشت1393

پایان کار و سند تک برگی زمین یا ساختمان

با سلام

جهت اطلاع تمامی دوستان مدتی هست که دیگه سندهای دفترچه ای زمین و ساختمان(آپارتمان٬ مغازه٬ ویلا و ...) دیگه باطل شده در نظر گرفته میشه.

به همین منظور شما باید به سازمان ثبت مربوطه مراجعه کنید و سند تک برگی بگیرید. این تبدیل سند دفترچه ای قدیم به سند تک برگی ۴۵ روز کاری یا دو ماه طول میکشه. بنابراین حالا که هیچ برنامه ای برای خرید یا فروش منزل یا مغازه ندارید سریعتر اقدام کنید٬ مدارک مورد نیاز:

 ۲ تا فرم هست که همانجا از سازمان ثبت میگیرید پر میکنید.

اصل سند(کپی نمیخواد)

اصل و کپی بنچاق

اصل خلاصه معاملات (کپی نمیخواد)

اصل و کپی کارت ملی و شناسنامه

اگر سند وکالتی هست یا سهمی هست: اصل وکالتنامه همراه شناسنامه و کارت ملی و اصل تقسیم نامه. اصل سند تقسیم ارث .

 

همینطور الان چهار ماه هست( از دی ماه سال ۱۳۹۲) دیگه پایان کار ساختمان سر یک سال منقضی میشه و شما هر بار باید یک پایان کار جدید بگیرید٬ یعنی میاند خانه را بازدید میکنند و مجدد به شما پایان کار میدهند. که این مرحله هم ده٬  دوازده روز طول میکشه. یعنی وقتی میخواهید معامله فروش بنویسید قرارداد را زودتر از دو سه هفته ننویسید.

برای پایان کار هم دوباره اصل و کپی :سند و بنچاق و شناسنامه و کارت ملی را میخواد. همینطور سند تفکیکی آپارتمان . پایان کار قبلی(اگر موجوده) و پایان کار کلی ساختمان را میخواد.

شاید برای شما سئوال بشه که چرا دوباره پایان کار؟ خیلی از ماها خانه هامون را بازسازی کردیم٬ بعضی ها در حال بازسازی ستونهای اصلی را برداشتند و کلی نشست ساختمان و مرگ و خرابی بوجود آمد به همین دلیل٬ چون در زمان نوسازی شهرداری قانونی کاری نمیتوانه بکنه(مگر در مواردی که همسایه ها اطلاع بدهند) پایان کار را یکساله کردند تا بازدید بشه و ببینند نوسازی منزل به سلامت شهر و ساختمان آسیب اساسی نزده باشه. البته قانونش خوبه اما موقع اجرا مسلما با رشوه میشه پایان کار گرفت. حتی شما بطور قانونی میتوانید همانجا نامه بزنید که اجازه ندادید از منزل شما بازدید بشه!!!! و آنها براساس پایان کار قبلی به شما پایان کار میدهند اما باز جلوگیری شما از بازدید منزل باعث میشه تنها یک روز از پروسه پایان کار گرفتن کاهش پیدا کنه و نزدیک نه تا یازده روز طول میکشه پایان کار را بگیرید.

نوشته شده توسط ليلا در 3:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 9 اردیبهشت1393

مرا دوست بدار

کلمه دوست داشتن را که میشنوم یاد مادرم می افتم و همینطور یاده دورانی که به غیر هم جنس عشق می ورزیدم که تصور میکردم تمام دنیا مال من است٬ و هر آنچه میخواستم بدست آوردم. که انگار دنیا همین است که من دارم٬ البته خیلی هم اشتباه نمیکردم٬ اما امان از کوه یخ فروید که یک دهم آن بیرون است و نه تای آن زیر آب قایم شده و یواشگی و ناهوشیارانه مرا کنترل میکند٬ و با تخسی تمام مرا به زمین میزند٬ و وقتی حرکت جدیدی می آیم با تلخی تمام مثل زهرمار می شود.

زهر مار که میگویم یاد قهرهایم با عشق گذشته های دورم می افتم(اسمش را نمیگویم چون خوده شخص الان دیر زمانیست دیگر از نبض عشق افتاده اما آن دوره حس عشق نسبت بهش داشتم برای همین می گویم یاده عشقم). وقتی از دستش ناراحت میشدم مثل یک سیستم دفاعی چنان تلخ میشدم که هر بنی بشری به فرار می افتاد و دیگر هم گذر از این کوی به ذهنش خطور نمیکرد (شاید بتوانید حدس بزنید حالا چرا تنها هستم)٬ دقیقا مثل زهرمار٬ خب اگر زهرماری هست مسلما یک مار هم هست و شاید یک اژدهای خشمگین٬ اما این اژدها چه میگوید:

"اگر مرا دوست داشتی فلان کار را برایم انجام میدادی٬ حالا که علم غیب نداری و نیازم را برطرف نمیکنی٬ پس معلوم است که مرا دوست نداری٬ معلوم است که داری میگویی من ناقص هستم و تو کامل هستی٬ اما چون مرا دوست نداری مرا کمک نمیکنی و به من لطف و محبت نمیکنی"

این اژدهای بیچاره اول اژدها نبود و از دهانش آتشی بیرون نمی آمد٬ پیشتر شبیه به سرندیپیتی بود٬ کلی ناز و غمزه داشت و مثل یک نوکر حلقه به گوش٬ گوش به فرمان من و نیازهایم بود٬ برای همین دوست داشتنی هم بود تا زمانیکه دیگر بزرگتر شدم و نیازهایی غیر از خوراک و توجه والدین و ... در من حلول پیدا کرد٬ که من هنوز آنها را نمی شناختم. تصور میکرد اگر همان کارهای قبلی را بکند زندگی خوشایند است٬ که اگر حرف اربابش را گوش دهد نیازهایش برطرف میشود٬ این ارباب هر لحظه یکی بود٬ یکبار والدینم٬ یکبار دوستم٬ یکبار عشقم٬ یکبار دانشگاهم... خیلی اوقات جواب می گرفتم اما کم کم دیگر جوابی نبود٬ یعنی تلاش کردم اما نیازهایم برطرف نشد و دلیلش این بود که اصلا نیاز در من به رسمیت شناخته نشده بود و نیازهایم که جدید است و منحصر به لیلا میشود را بلد نبودم بفهمم و بشناسم اینجا بود که این سرندیپیتی هر قدر زحمت کشید به رفع نیازهایش دست نمی یافت. کم کم عصبانی تر و عصبانی تر شد و مار شد و اژدها شد و تلخی میکرد گاهی و  هدفش هم این بود که به رفع نیازهایش دست یابد.

تا ما دست لیلا را گرفته و آرام آرام وارد روانکاوی کردیم و فهمیدیم اصلا رفع نیاز بطور کل که محال است و راهی نیست که تمام نیازها برطرف شود اما مسئله مهم این است که ما اصلا نیازهایمان را نمی شناسیم.

که اگر نیازهایمان را بشناسیم دوباره نوکر حلقه به گوش لیلا شده و برای هر کسی هر کاری که لازم باشد میکنیم تا به رفع نیاز برسیم و چه دل نشین است این رفع نیاز و چه لذت بخش و چه زندگی بخش.

سپاس به بلوغ و سپاس به پذیرش واقعیت در مقابل توهم کمال.

نوشته شده توسط ليلا در 2:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 6 اردیبهشت1393

مافیا

تا به حال با دو گروه مافیا بازی کردم.

آخر هفته پیش با دوستان به دیدن لاله های واژگون رفتیم که خیلی زیبا بود. در اولین فرصت عکسش را در همین پست میگذارم.

دیروز موقع برگشت با هم بازی مافیا کردیم. خیلی جالب بود و اصلا به نظرم خیلی خوبه این بازی بیشتر انجام بشه لااقل من که تازه دارم به چیزهایی توجه میکنم که تا حالا توجهی بهشون نداشتم.

گروه ما دو قسمتی بود٬ گروه تابلوها (صادق و کمی ناشی) و گروه هفت خط ها(در این بازی خبره شده بودند و فوت و فنهای کلکش را فهمیده بودند).

خدای بازی کاملا نسبت به چیزی که دلش میخواست جبهه داشت مثلا سری اول موافق گروه هفت خط ها بود و سری دوم موافق گروه ما و کاملا جهت دار خدایی میکرد.

سری دوم که بازی تقریبا دست ما بود(صادقیون) ناشی گری خودمون کار دستمون داد. بازرس خیلی تابلو خودش را معرفی کرد اما ما شانس اوردیم شخص دیگه ای خودش را بازرس معرفی نکرد وگرنه نمیشد فهمید واقعا بازرس کی هست.

صداقت ما خیلی به ما کمک کرد٬ همه مطمئن بودندکه من مافیا نیستم و من از نگاه اونها مطمئن بودم(البته این یک بازی حرفه ای نیست در بازی حرفه ای نباید اینطور باشه). اما دو نفر را مطمئن شدیم که مافیا هستند و شهروندان به هر دو نفر رای دادند٬ خیلی مسخره بود٬ رای مافیا با هم برابر شد و کسی نمرد.

ما در مرز مساوی قرار گرفته بودیم که خدا به من که دکتر بودم تقلب رسوند(یعنی مانع نشد که به من تقلبی نرسه) و ما بردیم.

شاید این فرمول خوبی باشه که همه به ریسمانیکه در هم تنیده شده چنگ بزنید٬ منظورم این هست که وقتی قراره صداقت داشته باشی لااقل باید وحدت نظر هم داشت وگرنه انرژی بیخود هدر میره و نتیجه ای عاید نمیشه.

اگر مسیر اصلی رود دریا باشه٬ هر چند که به چپ و راست منحرف شود و بالا و پائین برود٬ لااقل اگر به دریا نرسد٬ مرداب نخواهد شد. هر چند که راه مستقیم باعث میشه آب کمتری هدر بره و سریعتر به دریا برسیم.

نوشته شده توسط ليلا در 11:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 2 اردیبهشت1393

در حال تغییر

سفر رفتم خوب بود. بندر ترکمن(که عالی ترین سفرم بود) خوزستان- کرمانشاه- لرستان- آبشار ورسک در شمال.

یکی بود که میگفت: اگر میخوای ایران را ترک کنی اول برو همه جای ایران را ببین و بعد ترکش کن که بدونی چی داشتی و کجا زندگی میکردی.

اگر هم میخوای تو ایران بمونی باز هم برو همه جای ایران را نگاهش کن تا عاشقش بشی و توش زندگی کنی.

با اینکه:

-  با اینکه ،، زندگی کردن تو اینجا برام خیلی دشواره٬ همه تو کاره همدیگه هستیم و ...٬ همینطور هر چی تلاش میکنم توی این کویر و این خرابه انگار دارم در جا میزنم و گاهی واقعا دپرس میشم و دردم میاد

- با اینکه ،، خواهرم که آلمان زندگی میکنه شرایط من را برای مهاجرت خیلی خوب میدانه و به من میگه احمق هستم که تا حالا نرفتم و اگر برم آلمان دیگه آرامش آنجا را ول نمیکنم که برگردم ایران و از من خواسته برای يکبار هم که شده برم آنجا را ببینم که البته من قصد کردم برم اما آلمانیهای بی شعور(تا حالا دیدید من اینجا به کسی فحش بدم؟ واقعا بی تربیت بودند و واقعا بی احترامی کردند) به من ویزا ندادند با اینکه دعوت نامه داشتمَ گواهی دانشجویی داشتم گردش مالی خیلی خوب و سند خانه. من هم بهم برخورد . امسال برنامه سفر به کشورهای  دیگه ای را دارم این را بگم که تا حالا از ایران خارج نشدم  و با کمال افتخار سه بار اصفهان- یکبار یزد- همدان-توییسرکان- کردستان-شوش- خراسان و همانهایی که بالا گفتم را رفتم و قصد دارم بیشتر و بیشتر ایران را بگردم. اصلا ولعم برای دیدن ایران بیشتر شده.

- با اینکه ،، خیلی سپاسگزارم از والدینم بخاطر مهاجرتشون از الموت به تهران چون خودم را با دختران دوستان مادرم و پدرم و فامیلهای دیگه که مقایسه میکنم می بینم ازشون خیلی جلوترم (البته میدونم این به شخصیت و تربیت والدینم بیشتر ربط داره تا مهاجرتشون)

آماااااا:

من دوستان زیادی دارم همینطور فامیل تو انگلیس آلمان آمریکا و وبلاگهایی که خواندم(قبول دارم کافی نیست) من را به این نتیجه میرسانه که نياز من هجرت به کشورهاي جهان اول نيست بلکه ما الان به هجرت بهتری نیاز داریم.

نه هجرت از ایران به کشورهای جهان اول(البته جهان اول از نظر هوش اقتصادی و نه لزوما شعوری بالاتر از من)

بلکه هجرت از فرهنگ ایرانی کنونی که در حال عطف و تلاطم است به ایرانی که قرار است امثال ما آنرا بسازیم

درست است که ما خیلی کار به کار هم داریم و فضول هم هستیم و در پی آزار هم و خلاصه که بايد قبول کرد چيزهاي زيادي را قبول نداريم و بلد نیستیم و خیلی جاها واقعا فرهنگ و شعور کمی به خرج دادیم . اما همین دردی که از ایران کنونی داریم خودش نشان از سلامت ماست. همین فضولی که نسبت به هم داریم نشان از میزان تاثیرگذاری و تاثیرپذیری هست که از هم داریم و میشه خیلی امیدوار بود.

من دوست دارم مرکز توریستی بزنم تو الموت- من عاشق تدریس کردن هستم، وقتی چیزی را یاد میگیرم خیلی عالی میتوانم انتقالش بدم به دیگران. مثل دکتر اي.جي.هوگ که تدريس کننده انگليسي هست که من الان دارم ازش استفاده ميکنم که درسش را با عشق انتقال ميده براي همين خيلي فراگير شده و عاليه. (به نام روش: انگليسي بدون تلاش مشهوره)

تصور ميکنم کاري که ميکنيم مهمه اما عمق کاري که ميکنيم خيلي مهمتره. هر قدر عميقتر باشه تاثيرگذاريش بيشتره.

انسانهايي که مغز يک مملکت هستند تاثيرگذاريشون زياده و ما متاسفانه خيلي از اين زنبورهاي عسل ارزشمند را از دست داديم.

هر قدر کسي روي کاري مسلط باشد ، به اين معني است که عمق کار را فهميده و بنابراين ميتوانه آن را انتقال بده.

اما گاهي انسان غير از مسلط بودن عاشق هست. اين انتقال خيلي سريعتر و پوياتر هم هست.

من عاشق تدريسم. فعلا بايد رشد کنم تا قدم به مغزم برسه . يا بايد بهتر بگم. فعلا بايد منسجم تر بشم.


برچسب‌ها: مهاجرت از ايران کنوني به ايران
نوشته شده توسط ليلا در 11:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 11 اسفند1392

مقدمه ای برای خداحافظی

پوست انداختم

اتفاقات خوبی افتاده و داره می افته طوریکه به من کاملا احساس پوست انداختن میده٬ شاید توقع یک اتفاق بیرونی را داشته باشید اما منظورم من چیزه دیگه ای هست البته از نظر بیرونی هم خانه ام را از یه جای خوب دارم میبرم یه جای خیلی بهتر با شرایط بهتر و زندگی کمی راحت تر و از این موضوع خوشحالم.

نوشتن در اینجا برام لطف داشت بخاطر وجود دوستان گلم:

سارایی که همیشه به من حس باصفا بودن خودش را انتقال میداد

فرهادی که یک لحظه از آدم غافل نمیشه و دوست و همراه گرمی هست

میکروبهای شیطون و با نمک

دعواها و جر و بحثهایی که با روشنفکر داشتیم(یادش بخیر کلی مخ همدیگه رو خوردیم)

پارادیزو و نیما که گه گداری دیر به دیر مثل یک فلاش از خودشون یک اثر خوب بجا میگذاشتند

امیر که ثانیه به ثانیه حرکات من را مثل حرکات خورشید ثبت میکرد یا تائید و یا رد میکرد

آقای جوادی(آدمها) دوست ارزشمندم که یک لحظه تو وبلاگها برای چند سالی تابید و رفت

و دوستان دیگه ای که گاهی بودند و گاهی نبودند و وجودشون باعث گرما بود مثل منجوق خانم

یا کسانی که گذری اومدند و رفتند

احساسم اینه که چیزه دیگه ای برای گفتن ندارم هر چی بگم تکراریه اما نه یک تکرار زنده(مثل غذا خوردن) برای من دیگه تکرار مکرراته و لطفی نداره اما مسلما دیر به دیر به اینجا خواهم اومد و مطلب خواهم گذاشت که در اونصورت بخاطر دیر به دیر اومدنم دوستانم و شکل روابطم با اونها بخواهیم نخواهیم تغییر خواهد کرد.

اما همیشه یک چیز ثابته

خاطرات وبلاگی من طی این سنهای خاص و طی این دوره از عمرم که گذشت و دیگه تکرار نمیشه٬ همیشه با این دوستان تداعی خواهد شد.

البته این یک مقدمه برای خداحافظی هست و همانطو رکه گفتم (میخوام روم بشه) مطلب باز هم خواهم گذاشت اما در کل اینجا برای من تمام شد. مگر اینکه به شکل دیگه ای جان بگیره نمیدونم.

سپاس دوستان

نوشته شده توسط ليلا در 11:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 23 بهمن1392

ایران

نتیجه:

 

نتیجه:

نوشته شده توسط ليلا در 11:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 17 بهمن1392

مجموعه

- یک دوره برای کمک به خودم به سی دی های موفقیت دکتر فرهنگ گوش کردم و دو موضوع را با هم ترکیب کردم و این ترکیب خیلی به کارم اومد و به دوستانم و خانواده ام هم کمک کرد. قبلا اینجا گفتمش اما دوباره میگم: ۱- با ترسها باید روبرو شد ۲- خواسته هاتون را تصویر سازی ذهنی کنید تا بهش برسید.

من این دو را با هم ترکیب کردم و بلافاصله بعد از اینکه از خواب بدی بیدار میشدم ادامه خواب را تصویرسازی ذهنی میکردم و به ترسم غلبه میکردم یا باهاش کنار می آمدم و این غلبه کردن وارد خوابهای من شد و من در خوابهایم وقتی اتفاق ترسناکی می افتادم درست مانند تصویرسازی ذهنی ام از آن شرایط خودم را نجات میدادم یا سازگاری میکردم یا حتی ازش استفاده بهینه و ابزاری میکردم.

- اول چشم استخر را می بینند دوم نوک انگشت پا وارد آب میشود سوم کل موجودیتمان استخر را درک میکند و لذت میبرد. اتفاقات هم همینطور است. اول حس میکنیم بعد کمی لمس میکنیم بعد واردش میشویم. تلپاتی و الهام و ... همان دیدن اولیه است. البته تفاوت جسم با روح این است که روح امکان دارد شکاف داشته باشد و چند تیکه باشد و کل موجودیتمان اتفاقی را درک نکند اما جسم واحد است. روح شکاف دار درد و رنج زیادی دارد و باید منسجم شود من توسط روانکاوی منسجم شدم راه دیگه ای بلد نیستم.

- اکثر آدمهای خیلی خیلی عوضی از یک ناآگاهی رنج آور برخوردار هستند. پشت هر اتفاق خیلی بدی یک قسمتی هست که ناکام مانده از درک شدن و دیده شدن. مثل بوی گند آشغال که وقتی با آب هم نشینی کند و درک شود مشکل ما هم حل میشود.

- عقل بشر کوتاه مدت است وگرنه تاریخ تکرار نمیشد. اگر من عقل دیروز را داشته باشم میدانم دست زدن به جسم داغ سوزنده است پس دست نمیزنم. مشکل از آنجایی آغاز میشود که اتفاقات و جسم ما بیشتر از عقلمان بزرگ میشود و اشتباهاتمان تکراری میشوند و تاریخ تکرار میشود. تنها راه انتشار عقل است نه بزرگ کردن عقل یعنی نیاز نیست تمام علوم را یاد بگیریم بلکه تنها نیاز است این علم و دانایی به کل روح اشراف پیدا کند ونقاط شکاف یافته را دریابد . و نقاط قطع شده را بپذیرد(همانهایی که در اول به اشتباه تصور میکنیم ایرادهایمان است و در مقابلشان اینهمه مقاومت به خرج میدهیم) و با آنها پیوند بخورد.

-طی این مرحله بی همرهی خضر مکن            ظلمات است بترس از خطر گمراهی

نوشته شده توسط ليلا در 9:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 13 بهمن1392

گرمای عشق و سرمای زمستان

امروز وقتي تو بزرگراه همت در حال رانندگي بودم و بخاري ماشينم هواي سرد بيرون را برام لذت‌بخش‌تر هم کرده بود، به پليس‌هايي فکر کردم که در اين سرما و برف در کنار خيابان بخاطر شغل‌شان بايد سرما بکشند، به پياده‌هايي فکر کردم که قسمتي از مسير را در سرما هستند به موتوريهايي فکر کردم که تمام مسير را در سرما هستند.

پدرم موتور داشت، ياد نامه خواهرم افتادم پارسال که نوشته بود: «پدر سرما کشيد تا ما در گرما زندگي کنيم» و من بخاطر اون نامه خيلي عذاب کشيدم ترجيح دادم بهش فکر نکنم که بابا وقتي به خانه ميامد دستهاش مثل گوشت فريز شده در فريزر بود، زبر و خشن، نميدونم بابا چي بود شايد عاشق بود، به همکارم آقاي صدفي که فکر ميکنم(اين اسم مستعار است از يک شخص واقعي) اون هم هميشه با موتور به سرکار ميامد، اما اگر به شما بگم که دارايي‌هاش آنقدر زياد بود و هست که شما حتي الان نميتوانيد حدس بزنيد دقيقا مدير چه جاهايي هست، شايد خيلي عجيب باشه که با اينحال سوار موتور ميشد، براي اينکه هيچ وقت پشت بار ترافيک نباشه. اما تفاوت صدفي با پدرم در اين هست که صدفي حق انتخاب داشت که با موتور نياد، هر چند که پدر من هم حق انتخاب داشت با اتوبوس بره که اينقدر سردش نشه،

بله هر چي فکر ميکنم بابا يک عاشق بود، اگر من هم عاشق کاري باشم بخاطرش هر سختي ميکشم، کار پدرم پرورش ما بود و دختران خيلي خوبي را پرورش داد، (اين را خودشيفتگي ندانيد من دارم از پدرم قدرداني ميکنم و در واقع از محصول کار پدرم تعريف و سپاسگزاري ميکنم). به عشق پدرم به همه موتوريهاي تو خيابون راه ميدم، به عشق پدرم بعضي از مردها و بعضي از شغل‌ها را خيلي دوست دارم، اشتباه نکنيد پدرم پليس نبود اما نگهبان ما بود، پدرم بيشتر شبيه به يک معلم بود، ادبيات صحبت کردنش مثل تحصيل‌کرده‌ها بود مثل انسانهاي اهل کتاب:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت               به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

خوش به حال پدرم که عاشق بود، پدرم چیزی داشت که بخاطرش اينهمه انگيزه داشته باشه. فکر میکنم من هم عاشق کار، همسر، فرزند و کشورم هستم، اما گاهي نياز به زمان هست تا همه محصولات به عرصه عمل برسند. اندکي صبر سحر نزديک است.
نوشته شده توسط ليلا در 10:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 7 بهمن1392

چاه و پل

با نگاهی متفاوت بخوانید از نظر خودم که خیلی ارزشمند و کارآمد بود:

میگند شری وجود نداره در واقع آدم و حوا از درخت توهم خوردند و این وهم خیر را تبدیل به شر کرد. وقتی روح خوابید خیر تبدیل به شر شد. من اینها را قبول دارم و میفهمم. در واقع خیال باطل باعث میشه تو زندگی کلی چوب بخوریم و گرفتار شر بشیم.

وقتی تفکری یک دوره جواب داده و دوره تفکر تمام شده این باور و تفکر تبدیل به شر میشه.

مثلا زمانی که راهرو هستی باید احترام رهبر را نگهداری و احترام گذاشتن و حرف گوش دادن و اطاعت کردن جزو نکات مثبت تو میشه و باعث رشدت میشه(در صورتیکه رهبرت کار درست باشه واقعا رشد میکنی) حالا بعد از مدتی که رشد کردی خودت تبدیل به رهبر میشی دیگه باورهای قبلی باید تغییر کرده باشه یعنی اطاعت کردن باعث مرگت میشه چون تو قرار هست رهبری کنی و جهت بدی و راهروان را به حرکت بیاندازی.

تفکری که تاریخ انقضایش رسیده خودبخود مرگ آفرین است و توهم زاست و چاه در زندگی تولید میکند و بارها در این چاه می افتیم و پایمان میشکند .

چاره چیست؟ مسلما بهترین چاره یافتن باورهای منقضی شده است و آشنایی باورهای جدید است اما در این بین یکهو نمیشه چاه را پر کرد و همانطور که سالهای سال با باورهای اشتباه بزرگ شدیم سالهای سال طول میکشد این چاهها پر شوند در این بین میتوان توسط ابزارهایی مانند امید و امثال آن یک تخته روی این چاه بگذارید و از روی این چاهها عبور کنید.

امید داشتن یعنی اعتقاد به اینکه میتوانیم یک قدم آنطرفتر برویم در صورتیکه تجربه نشان داده یک قدم آنطرفتر چاه است و دست و پایمان میشکند. بسته به آنکه چقدر امید ما قوی باشد میتوانیم روی این چاه تخته های بزرگتر و حتی یک پل بزنیم و از آن بگذریم. توکل و ایمان به خدا هم همینطور است. داشتن باورهای مثبت هم همینطور است.

پس باید توجه کنیم امید داشتن. توکل داشتن. باورهای مثبت داشتن تنها یک تسکین هستند و تنها یک تخته و یک پل هستند و درواقع چاهها و توهمات و باورهای اشتباه را تغییر نمیدهند. اگر به اشتباه تصور کنید که مسائلتان حل شده و باورهایتان را تغییر ندهید یکروز میبینید بالای همین تخته ها کلی خانه و مسکن مهر ساخته اید و این مسکن هایتان یک روزی از امید و توکلتان سنگین تر خواهند شد و در چاه فرو خواهند ریخت و شما دچار آسیب روحی میشوید و برای دوره ای ایمانتان را از دست میدهید. من بیخود از مثال چاه و مسکن و پل استفاده نکردم اینها در تفکر شما جای دارند.

نوشته شده توسط ليلا در 11:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 30 دی1392

دانشگاه بابا، وابستگی والدین به فرزند

۱

پدرم کارمند یک دانشگاه بود که ما بهش میگفتم دانشگاه بابا!!  هر تابستان یکی دوبار من و خواهرم را به محل کارش میبرد٬ تو این ایام کلاسهای دانشگاه خالی بود و تو کل دانشگاه جمعا ده نفر کارمند هم نبودند و منو خواهرم در این محیط کارمندی خیلی جذاب بودیم یادم هست برای یکی از همکاران پدرم که مسن و خوش تیپ بود کلی غمزه میومدم٬ چون خیلی نازم میداد. یک سارافون سرمه ای داشتیم که یقه قرمز داشت و هر دو همان را می پوشیدیم و ست میکردیم.

گردشگری تو دانشگاه خالی خیلی مزه میداد. یادمه یکبار به دستشویی که رفتیم جهت فضولی یک دکمه ای را فشار دادیم و صدایی شبیه صدای موتور اومد و ما فکر کردیم نکنه برای کل ساختمان باشه و ما کار بدی کرده باشیم و فرار کردیم. بعدها که بزرگ شدم فهمیدم خشک کن بوده.

۲

وقتی ماجراهای زندگی برخی از خانمهایی را میشنوم که برخی از خانواه همسران چقدر حسود هستند و دخالت میکنند و هزار تا ماجرای سخت و سیاست در رابطه با این مسائل باید بلد باشیم باز هم ترجیح میدم کلا ازدواج نکنم مگر با آدمی که خانواده خیلی سالمی داشته باشه. وقتی فکرش را میکنم که نکنه پشت سر فلان آدمی که ازش خوشم میومد اینجور خانواده ای باشه خیلی خوشحال میشم که کار به ازدواج نکشید. البته من دوست دارم یک روزی بچه دار شم اما واقعا حوصله اینطور سیاستها را ندارم٬ خصوصا با خصلت حسادت خانوادگی اصلا نمیتوانم کنار بیام یا حتی درکش کنم که چطور میشه آدم نسبت به برادرش و زندگی و آسایشش حسادت و دخالتی داشته باشه. البته پسر و دختر نداره در کل خیلی از خانواده های ایرانی تصور میکنند جواهری را به کسی بخشیدند و میخواند ازش پس بگیرند.

وابستگی خانواده ها به فرزندانشان اینقدر زیاد هست که ناخواسته مانع ازدواج آنها میشند و تحمل خوشبختی آنها را ندارند.

اما کی هست که باور کنه همین خانواده خودش هستند که با استقلال یافتنش مشکل دارند و تمایل به ازدواجش ندارند.

یک دوره برای خانواده هامون هستیم یک دوره برای ازدواج یک دوره برای تنهایی یک دوره برای دنیایی دیگر هر بار باید دنیای قبلی را ترک کرد وگرنه نابود میشیم.

نوشته شده توسط ليلا در 3:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 21 دی1392

چن تا لایک داره؟

گاهی دیدن بعضی از فیلمها خیلی جذابه٬ خصوصا اون قدیم قدیما زمانیکه محدودیت دیدن فیلمها از نظر تعداد فیلمها و مجاز بودن آنها زیاد بود ٬ ما بیشتر میفهمیدیم چقدر دیدن فلان فیلم برامون جذابیت داره.

گاهی دوست داشتیم بعضی از بخشهای فیلم مورد علاقه مون را بزنیم جلو٬ چون شاید حوصله آدم را سر میبرد یا شاید اعصاب خرد کن بود٬ اگر تلویزیون بود که مجبور بودیم تحمل کنیم تا به صحنه های جذاب و خواستنیش برسیم.

الان برای من دیگه فیلمها جذابیت قدیم را ندارند٬ دیگه دنبال فلان فیلم نیستم یا سریال خاصی را دنبال نمیکنم یا اگر بخوام بی انصافی نکنم باید بگم این کشش در من خیلی خیلی کم شده. در حال حاضر و از سالهای سال پیش من هیچ فیلمی را دنبال نکردم و نمی بینم مگر اینکه اتفاقی تلویزیون را روشن کنم و برنامه جالبی پخش بشه.

 

اما چن تا لایک داره؟ چن تا؟ که شما بتوانید خصوصی ترین لحظات زندگی یک زن با محدودیتهای ایران را ببینید؟ ببینید این زن در واقعیت امر جدا از گفته ها و شنیده ها٬ بایدها و نبایدها واقعا چه خواسته هایی داره؟ خواسته هاش چه از نظر موفقیتهای اجتماعی٬ مقام٬ پول٬ قدرت٬ عشق٬ خانواده و ... و موانعی که سر راهش هست چیه؟ پشت کدام موانع می ایستد؟ و تا کی می ایستد؟ چطور از این موانع عبور میکنه یا شاید هم جاده سازی میکنه برای خودش و دیگران؟

شاید همانقدر لایک داره و همانقدر جذابه که زندگی یک مرد آزاده دیدن داره.

آزاده یعنی رها از تعاریفی که دیگران برایش ساختند: که مرد قوی است٬ سایه سر دیگران است٬ گریه و ضعف ندارد٬ در امور اجتماعی باید از زنان موفق تر باشد و تمایلات جنسی بسیار قوی دارد و در عین حال نجیب است٬ اما واقعیت این مرد چیه؟ چه خواسته هایی داره؟ چی از زندگی میخواد؟ چه چیزهایی براش چه زمانی جذابیت داره؟

انسانهای زیادی هستند که نقش انسانهای ساختگی را بازی میکنند و کمتر به تضاد بین آنچه جامعه و دیگران و فیلمها ازشون ساختند و آنچه خودشون هستند پی میبرند.

اگر کسی تقریبا نزدیک به همانی هست که واقعا میخواهد باشد که خیلی لایک و خیلی تبریک زیادی داره٬ خب کمتر در این نوع تربیت قرون وسطی ما چنین انسانهایی پرورش پیدا میکنند.

اما اگر شما مابین آنچه هستید و آنچه میخواید باشید تضادی احساس میکنید که بابتش ناراحت می شید و دردتون میاد٬ باید بهتون تبریک بگم٬ شما یک انسان آزاده هستید.

بهتون تبریک میگم که زندگی کردن به جای شما خیلی لایک داره.

نوشته شده توسط ليلا در 1:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 19 دی1392

سگ سیاه افسردگی

اولین باری که این کتاب را خواندم اینقدر برام ارزشمند اومد که سریع اسکنش کردم و درقالب پاورپوینت برای دوستانم ایمیلش کردم حالا فیلمش اینجا موجوده و تنها چند دقیقه وقت شما را میگیره.

http://20ist.com/archives/32173

موفق باشید

نوشته شده توسط ليلا در 9:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 17 دی1392

دست و پای فلسفه بسته شد

هدفم از این نوشته هیچ فلسفه و هیچ جیزی نیست فقط تو کاره خودم موندم تو کاره کارگردانی کردن زندگیم.

 

روزی که پایان نامه ام را ارائه کردم٬ مطمئن بودم  کل نمره را میگیرم. استاد داورم آن روز حین ارائه پایان نامه٬ سئوالی کرد که پایان نامه ام رو به چالش کشید٬ من میدونستم کارم اشکال نداره اماجوابش را نداشتم و الان جوابش را میدونم که فایده نداره. بهرحال بخاطر همین چالش به من ۰.۲۵ کم دادند.

حالا امسال با معدل فوق لیسانس بالای ۱۸ دکترای بدون کنکور بر میدارند.

و من دقیقا برای معدل ۱۸ نیاز داشتم که اون  ۰.۲۵ را داشته باشم.

باورتون میشه؟

نه نیم نمره نه یک نمره نه پنج نمره دقیقا معادل همان ۰.۲۵ را کم دارم.

الان مدتیه هاج و واجم نمیدونم با فلسفه ام کجا را تحلیل کنم جواب بده؟

نوشته شده توسط ليلا در 3:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 15 دی1392

خیانت

زمانی بود که دلمون برای کسی که می تپید٬

اگر رقیبی میومد و جلب توجه خاصی داشت دلمون بیشتر می تپید و مضطرب میشیدیم و فکر میکردیم جامون را میگیرند.

چقدر ساده بودیم.

الان میفهمم واقعا هر کسی نمیتوانه از هر کسی خوشش بیاد حتی اگر خیلی عالی و خوب باشه٬ تا زمانیکه حسها رابطه نداشته باشند عالی بودن ظاهری و باطنی فرقی نمیکنه.

الان درک کردم وقتی که حس آدم درگیر کسی هست دیگه جای زیادی نداره تا برای دیگری جا باز کنه٬

الان میفهمم بودن با شخص الف و رفتن با شخص ب در واقع یک بازی سه نفره هست . تا الف نباشه ب هیچ جذابیتی نداره. و در واقع بازی خیانت٬ یک خشم کهنه مربوط به گذشته های ما هست که روی شخص الف پیاده میشه(فرافکنی میشه).

البته این را بگم که من اون زمانها تنها کسی برام جذابیت داشت که تصور کنم داره از دستتم میپره برای همین بود که استرس پیدا میکردم. وگرنه اگر فکر میکردم یار من برای کسی جذاب نیست خب برای من هم جذابیتش را از دست میداد.

یک عمر در عالم هپروت سیر کردیم. باز هم لااقل خوب بود و کشاکشی بود و زندگی بود٬

زندگی آنجایی سخت میشه که طوری زندگی کنی که دیگه قلبت برای کسی کشش نداشته باشه.

نوشته شده توسط ليلا در 10:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 7 دی1392

شهرزاد نمادي از اميد

""با عضویت در بانک سلول هاى بنیادى میتونید قهرمان داستان زندگى انسانى باشید.
یه تست ساده شما رو عضو این بانک میکنه.
اگر ایران هستید در تهران میتونید به
بیمارستان شریعتى، طبقه سوم، واحد سلول هاى بنیادى رفته و با انجام تست خون عضو این بانک جهانى شوید""

 

شهرزاد، دختر جوان ایرانی ساکن تورنتوی کانادا که از مدت ها پیش مبتلا به سرطان خون بود و مدت بیش از یکسال با این بیماری مبارزه و پیشگام جنبش کمک به بیماران سرطانی شد، بر اثر شدت عفونت بیماری در یکی از بیمارستان های کانادا درگذشت.

بد نیست بدانید که مؤسسه “One Match” که یکى از عضو هاى اصلى و فعال در جمع آورى اهدا کنندگان سلول هاى بنیادى در جهان است در تقدیرنامه اى به “شهرزاد” از زحمات او براى برگزارى برنامه ها و اطلاع رسانى و اضافه کردن تعداد زیادى از ایرانیان به این بانک جهانى تشکر و قدردانى کرد.
به گزارش این مؤسسه با اطلاع رسانى هاى انجام شده در سال ٢٠١٣ از طریق برنامه هاى شهرزاد، تعداد اهدا کنندگان در ایران و ایرانیان سایر کشورها به بیش از ۵٠٠٠ نفر رسید.

 

 

شهرزاد در یکی از پست هاش نوشته بود:
کمک فقط نباید سیر کردن شکم نیازمندى و یا کمک مالى به شخص فقیرى باشد.
براى نجات جان یک همنوع نه احتیاج به جان فشانى هست و نه شجاعت و قدرت خاصى میخواد!
حس هم نوع دوستى میخواد و نیم ساعت وقت!
با عضویت در بانک سلول هاى بنیادى میتونید قهرمان داستان زندگى انسانى باشید.
یه تست ساده شما رو عضو این بانک میکنه.
اگر ایران هستید در تهران میتونید به بیمارستان شریعتى، طبقه سوم، واحد سلول هاى بنیادى رفته و با انجام تست خون عضو این بانک جهانى شوید
در هر جاى دیگه این دنیا لطفا به وب سایت زیر مراجعه کنید.
شاد باشید و با انجام این تست شادى رو با انسان هاى نیازمند به کمک شما قسمت کنید.
دوستتون دارم
شهرزاد

 در پست دیگر
من براى پیدا کردن اهدا کننده خودم تقریبا ١ سال منتظر شدم.
پیدا کردن اهدا کننده اى که از هر لحاظ نمودار سلول هاش شبیه باشه آسون نیست و بعضى از مریض ها هـیچوقت اهدا کننده خود رو پیدا نمیکنند.
همه ما در صورت احتیاج به انجام پیوند مغز استخوان به بانک جهانى سلول هاى بنیادى وابسته هستیم و این بانک اطلاعات تمام اهدا کننده ها در سراسر دنیا رو داره ولى یه راه ساده تر هم هست و اون نگه داشتن بند ناف بعد از تولد است.
زمان من این تکنولوژى وجود نداشت ولى الان در اکثر دنیا از جمله ایران با هزینه نه چندان زیاد میتونید بند ناف رو براى سالها نگه دارید که در صورت احتیاج شخص به پیوند مغز استخوان از همان بند ناف براى خود شخص پیوند میزنند و دیگر اون شخص نباید دنبال اهدا کننده باشه.
دوست دارم همه اینو بدونن چون همیشه قسمت بزرگى از همه مشکلات نداشتن اطلاعات کافى است.
همیشه شاد و سلامت باشید
شهرزاد

لطفا برای مطلب کامل به این آدرس مراجعه کنید:

http://20ist.com/archives/31761

نوشته شده توسط ليلا در 9:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 5 دی1392

جریان زندگی

خوشبختانه مدتی هست که چشمان کودکم باز شده٬

تا حالا اطرافتان نوزادی به دنیا آمده که وقتی چشمانش را باز می کند ببینید چه حس لذت بخشی به شما می دهد؟

قبلا فکر میکردم زندگی خیلی خوبی وجود دارد و از اینکه من آن زندگی خوب را نداشتم ناراحت بودم٬ فکر میکردم برخی آدمها هستند که خوشبخت هستند و من خوشبخت نیستم و باز هم ناراحت بودم. همیشه برای بدست آوردن این خوشبختی دست و پا میزدم و هر بار با ناامیدی و خستگی مفرط روبرو میشدم. نمیدانستم تا کجا باید بروم تا به این حس برسم٬

تمام تلاشم را کردم که حس مرگ را به کل از بین ببرم تا حس زندگی یکدست بیرون بیاید ومرا در آغوش بگیرد و بهمین دلیل بیش از آنکه به زندگی بپردازم به مرگ پرداختم.

اما حالا چیزهای جدیدی را درک کرده ام٬ نمیگویم فهمیده ام چون از فهمیدن تا درک کردن فاصله به اندازه ی داغ شدن و پختن است. مزه این درک خیلی شیرین است اما مزه فهم شاید تلخ باشد.

بهرحال درک کردم زندگی ایده آل یک توهم و خیال است٬ زندگی همین هست که همه ما داریم٬ پشت آن ماشین هامر و پورشه٬ پشت آن دانشمند بزرگ٬ پشت آن بزرگترین مقام دنیا نهایتا تسکین دهنده است اما نه خوشبختی.

زندگی همین است٬ اما میشود در وسط همین زندگی٬ کارهایی کرد که زندگی به جریان بیافتد٬ در صورتیکه برای مرگ ارزش قایل باشیم و جایگاهش را حفظ کنیم و نخواهیم به کل مرگ را از بین ببریم٬ و قبول کنیم همه انسانها همین کشاکش حس خوب و بد را دارند که بحرانی ترین دوره ی آن سن ۳۰ تا ۴۵ سالگی است٬ در اینصورت میتوانیم کار کنیم٬ حرکت کنیم٬ میتوانیم لذت ببریم و مشعوف بشویم و تصور کنیم اصلا خوشبخت ترین آدم روی کره زمین ما هستیم٬ زیرا زمین گرد است و هیچ راسی ندارد پس هر انسانی که روی زمین است میتواند روی راس کره زمین باشد و میتواند فرض کند خوشبخت ترین آدم روی کرم زمین است و در عین اینکه میداند خوشبختی تامی وجود ندارد از حسش و زندگی اش لذت ببرد.

نوشته شده توسط ليلا در 10:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 3 دی1392

ارباب

دوست داشتید برده داشته باشید؟ کسی که مطابق میل شما زندگی را برای شما بعنوان یک انسان مهیا کنه٬ بعنوان یک خدمتکار و بعنوان کسی که بتوانید گاهی عصبانیتتون را سرش خالی کنید٬ اصلا کاری به قانونی بودن کارهای شما هم نداشته باشه٬ کسی که هرکاری برای شما بکنه و هر رفتار خوب یا بدی باهاش بکنید نه تنها اعتراض نکنه بلکه همیشه به شما وابسته باشه و شما را تائید کنه؟ میزان هزینه ای هم که براش میکنید خیلی خوب باشه.

در اینصورت بعد از مدتی شما خواهید دید کسی بجز برده شما با شما راه نمیاد و شما را تائید نمیکنه. درصورت نبودن برده شما مسلما اذیت می شید و در اینصورت شما هم وابسته برده میشید یا بهتره بگم در این بازی

هم برده هست که برده ی اربابه و هم ارباب هست که برده ی برده هست.

بهرحال این حس خیلی لذت بخش هست و نمیشه انکارش کرد اما به سمت زندگی نمیره٬ تنها راه حلش اینه که کارهای دیگه هم انجام بدیم که زندگی را به جریان بندازه و لذت هم تولید کنه. در اینصورت بعد از مدتی که مابین زندگی ارباب و برده ای و زندگی فزاینده حرکت کردیم٬ زندگی فزاینده قوت میگیره.

البته نمیشه گفت که همیشه بازی ارباب و برده ای یک بازی بد و مرگ آور هست٬ بستگی به این داره که ما داریم چه کاری می کنیم٬ مثلا وقتی یک نوزاد بدنیا میاد اون کاملا وابسته به ماست و ما هم وابسته به اون هستیم تا زمانیکه نوزاد رشد کنه و بزرگ بشه٬ اگر ما هم بالغ باشیم حالا میتوانیم به آزادی و استقلال کودک احترام بگذاریم.

نوشته شده توسط ليلا در 2:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 30 آذر1392

The Grey

دیروز از خودم سئوال کردم: چرا ما ایرانیها در سختی های دوره انقلاب و جنگ روحیه بهتری نسبت به الان داشتیم؟ اون زمان که زندگی خیلی سخت تر و ناراحت کننده تر بود؟

چرا ما ایرانیها در کشورهای جهان اول بهتر هستیم؟

دو شرایط بد(انقلاب و جنگ و ...) و شرایط خوب (زندگی در کشور جهان اول) را کنار هم گذاشتم و به این پاسخ رسیدم:

در دوره جنگ و سختی و همچنین در کشورهای جهان اول ما میدانیم تقریبا با چی روبرو هستیم و تکلیف ما روشن هست٬ اما در ایران با شرایط متلاطمی روبرو هستیم که نمیدانیم کی آسایش داریم و این آسایش چقدر پابرجاست؟ و برای رسیدن به زندگی که حداقلهای ما را مهیا میکنه دقیقا باید چکار کنیم؟

سرما و گرما یک درخت را آنقدر نمیتوانه ناتوان کنه که یک آفت و ویروس آن را از پا در میاره.

سختی های  قدیمی تبدیل به میکروبهای جدید شدند٬

اما اگر بفهمیم بیمار هستیم و ویروس و افت به جان ما افتاده تکلیف ما با خودمان روشن هست. در اینصورت بعد از مدتی این بیماری برای ما خیلی مهم خواهد شد و برای تشخیصش و برای رفعش هزینه و زمان میگذاریم در غیراینصورت همین آفت را به نسل بعد خواهیم داد(کاری که نسل قبل انجام داد).

کسی که یک پاش را از دست داده اگر ندونه چه اتفاقی براش افتاده و یا انکارش کنه و نپذیره یک پا را از دست داده مسلما از تضاد واقعیت با خواسته هایش و از زیادی افسردگی زودتر  مرگ را در آغوش میگیره٬ اما اگر واقعیت را بپذیره در اینصورت لنگ لنگان میتوانه به زندگیش ادامه بده.

نوشته شده توسط ليلا در 9:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر