X
تبلیغات
زندگی فلسفی غریزی لیلا

سه شنبه 2 اردیبهشت1393

در حال تغییر

سفر رفتم خوب بود. بندر ترکمن(که عالی ترین سفرم بود) خوزستان- کرمانشاه- لرستان- آبشار ورسک در شمال.

یکی بود که میگفت: اگر میخوای ایران را ترک کنی اول برو همه جای ایران را ببین و بعد ترکش کن که بدونی چی داشتی و کجا زندگی میکردی.

اگر هم میخوای تو ایران بمونی باز هم برو همه جای ایران را نگاهش کن تا عاشقش بشی و توش زندگی کنی.

با اینکه:

-  با اینکه ،، زندگی کردن تو اینجا برام خیلی دشواره٬ همه تو کاره همدیگه هستیم و ...٬ همینطور هر چی تلاش میکنم توی این کویر و این خرابه انگار دارم در جا میزنم و گاهی واقعا دپرس میشم و دردم میاد

- با اینکه ،، خواهرم که آلمان زندگی میکنه شرایط من را برای مهاجرت خیلی خوب میدانه و به من میگه احمق هستم که تا حالا نرفتم و اگر برم آلمان دیگه آرامش آنجا را ول نمیکنم که برگردم ایران و از من خواسته برای يکبار هم که شده برم آنجا را ببینم که البته من قصد کردم برم اما آلمانیهای بی شعور(تا حالا دیدید من اینجا به کسی فحش بدم؟ واقعا بی تربیت بودند و واقعا بی احترامی کردند) به من ویزا ندادند با اینکه دعوت نامه داشتمَ گواهی دانشجویی داشتم گردش مالی خیلی خوب و سند خانه. من هم بهم برخورد . امسال برنامه سفر به کشورهای  دیگه ای را دارم این را بگم که تا حالا از ایران خارج نشدم  و با کمال افتخار سه بار اصفهان- یکبار یزد- همدان-توییسرکان- کردستان-شوش- خراسان و همانهایی که بالا گفتم را رفتم و قصد دارم بیشتر و بیشتر ایران را بگردم. اصلا ولعم برای دیدن ایران بیشتر شده.

- با اینکه ،، خیلی سپاسگزارم از والدینم بخاطر مهاجرتشون از الموت به تهران چون خودم را با دختران دوستان مادرم و پدرم و فامیلهای دیگه که مقایسه میکنم می بینم ازشون خیلی جلوترم (البته میدونم این به شخصیت و تربیت والدینم بیشتر ربط داره تا مهاجرتشون)

آماااااا:

من دوستان زیادی دارم همینطور فامیل تو انگلیس آلمان آمریکا و وبلاگهایی که خواندم(قبول دارم کافی نیست) من را به این نتیجه میرسانه که نياز من هجرت به کشورهاي جهان اول نيست بلکه ما الان به هجرت بهتری نیاز داریم.

نه هجرت از ایران به کشورهای جهان اول(البته جهان اول از نظر هوش اقتصادی و نه لزوما شعوری بالاتر از من)

بلکه هجرت از فرهنگ ایرانی کنونی که در حال عطف و تلاطم است به ایرانی که قرار است امثال ما آنرا بسازیم

درست است که ما خیلی کار به کار هم داریم و فضول هم هستیم و در پی آزار هم و خلاصه که بايد قبول کرد چيزهاي زيادي را قبول نداريم و بلد نیستیم و خیلی جاها واقعا فرهنگ و شعور کمی به خرج دادیم . اما همین دردی که از ایران کنونی داریم خودش نشان از سلامت ماست. همین فضولی که نسبت به هم داریم نشان از میزان تاثیرگذاری و تاثیرپذیری هست که از هم داریم و میشه خیلی امیدوار بود.

من دوست دارم مرکز توریستی بزنم تو الموت- من عاشق تدریس کردن هستم، وقتی چیزی را یاد میگیرم خیلی عالی میتوانم انتقالش بدم به دیگران. مثل دکتر اي.جي.هوگ که تدريس کننده انگليسي هست که من الان دارم ازش استفاده ميکنم که درسش را با عشق انتقال ميده براي همين خيلي فراگير شده و عاليه. (به نام روش: انگليسي بدون تلاش مشهوره)

تصور ميکنم کاري که ميکنيم مهمه اما عمق کاري که ميکنيم خيلي مهمتره. هر قدر عميقتر باشه تاثيرگذاريش بيشتره.

انسانهايي که مغز يک مملکت هستند تاثيرگذاريشون زياده و ما متاسفانه خيلي از اين زنبورهاي عسل ارزشمند را از دست داديم.

هر قدر کسي روي کاري مسلط باشد ، به اين معني است که عمق کار را فهميده و بنابراين ميتوانه آن را انتقال بده.

اما گاهي انسان غير از مسلط بودن عاشق هست. اين انتقال خيلي سريعتر و پوياتر هم هست.

من عاشق تدريسم. فعلا بايد رشد کنم تا قدم به مغزم برسه . يا بايد بهتر بگم. فعلا بايد منسجم تر بشم.


برچسب‌ها: مهاجرت از ايران کنوني به ايران
نوشته شده توسط ليلا در 11:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 11 اسفند1392

مقدمه ای برای خداحافظی

پوست انداختم

اتفاقات خوبی افتاده و داره می افته طوریکه به من کاملا احساس پوست انداختن میده٬ شاید توقع یک اتفاق بیرونی را داشته باشید اما منظورم من چیزه دیگه ای هست البته از نظر بیرونی هم خانه ام را از یه جای خوب دارم میبرم یه جای خیلی بهتر با شرایط بهتر و زندگی کمی راحت تر و از این موضوع خوشحالم.

نوشتن در اینجا برام لطف داشت بخاطر وجود دوستان گلم:

سارایی که همیشه به من حس باصفا بودن خودش را انتقال میداد

فرهادی که یک لحظه از آدم غافل نمیشه و دوست و همراه گرمی هست

میکروبهای شیطون و با نمک

دعواها و جر و بحثهایی که با روشنفکر داشتیم(یادش بخیر کلی مخ همدیگه رو خوردیم)

پارادیزو و نیما که گه گداری دیر به دیر مثل یک فلاش از خودشون یک اثر خوب بجا میگذاشتند

امیر که ثانیه به ثانیه حرکات من را مثل حرکات خورشید ثبت میکرد یا تائید و یا رد میکرد

آقای جوادی(آدمها) دوست ارزشمندم که یک لحظه تو وبلاگها برای چند سالی تابید و رفت

و دوستان دیگه ای که گاهی بودند و گاهی نبودند و وجودشون باعث گرما بود مثل منجوق خانم

یا کسانی که گذری اومدند و رفتند

احساسم اینه که چیزه دیگه ای برای گفتن ندارم هر چی بگم تکراریه اما نه یک تکرار زنده(مثل غذا خوردن) برای من دیگه تکرار مکرراته و لطفی نداره اما مسلما دیر به دیر به اینجا خواهم اومد و مطلب خواهم گذاشت که در اونصورت بخاطر دیر به دیر اومدنم دوستانم و شکل روابطم با اونها بخواهیم نخواهیم تغییر خواهد کرد.

اما همیشه یک چیز ثابته

خاطرات وبلاگی من طی این سنهای خاص و طی این دوره از عمرم که گذشت و دیگه تکرار نمیشه٬ همیشه با این دوستان تداعی خواهد شد.

البته این یک مقدمه برای خداحافظی هست و همانطو رکه گفتم (میخوام روم بشه) مطلب باز هم خواهم گذاشت اما در کل اینجا برای من تمام شد. مگر اینکه به شکل دیگه ای جان بگیره نمیدونم.

سپاس دوستان

نوشته شده توسط ليلا در 11:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 23 بهمن1392

ایران

نتیجه:

 

نتیجه:

نوشته شده توسط ليلا در 11:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 17 بهمن1392

مجموعه

- یک دوره برای کمک به خودم به سی دی های موفقیت دکتر فرهنگ گوش کردم و دو موضوع را با هم ترکیب کردم و این ترکیب خیلی به کارم اومد و به دوستانم و خانواده ام هم کمک کرد. قبلا اینجا گفتمش اما دوباره میگم: ۱- با ترسها باید روبرو شد ۲- خواسته هاتون را تصویر سازی ذهنی کنید تا بهش برسید.

من این دو را با هم ترکیب کردم و بلافاصله بعد از اینکه از خواب بدی بیدار میشدم ادامه خواب را تصویرسازی ذهنی میکردم و به ترسم غلبه میکردم یا باهاش کنار می آمدم و این غلبه کردن وارد خوابهای من شد و من در خوابهایم وقتی اتفاق ترسناکی می افتادم درست مانند تصویرسازی ذهنی ام از آن شرایط خودم را نجات میدادم یا سازگاری میکردم یا حتی ازش استفاده بهینه و ابزاری میکردم.

- اول چشم استخر را می بینند دوم نوک انگشت پا وارد آب میشود سوم کل موجودیتمان استخر را درک میکند و لذت میبرد. اتفاقات هم همینطور است. اول حس میکنیم بعد کمی لمس میکنیم بعد واردش میشویم. تلپاتی و الهام و ... همان دیدن اولیه است. البته تفاوت جسم با روح این است که روح امکان دارد شکاف داشته باشد و چند تیکه باشد و کل موجودیتمان اتفاقی را درک نکند اما جسم واحد است. روح شکاف دار درد و رنج زیادی دارد و باید منسجم شود من توسط روانکاوی منسجم شدم راه دیگه ای بلد نیستم.

- اکثر آدمهای خیلی خیلی عوضی از یک ناآگاهی رنج آور برخوردار هستند. پشت هر اتفاق خیلی بدی یک قسمتی هست که ناکام مانده از درک شدن و دیده شدن. مثل بوی گند آشغال که وقتی با آب هم نشینی کند و درک شود مشکل ما هم حل میشود.

- عقل بشر کوتاه مدت است وگرنه تاریخ تکرار نمیشد. اگر من عقل دیروز را داشته باشم میدانم دست زدن به جسم داغ سوزنده است پس دست نمیزنم. مشکل از آنجایی آغاز میشود که اتفاقات و جسم ما بیشتر از عقلمان بزرگ میشود و اشتباهاتمان تکراری میشوند و تاریخ تکرار میشود. تنها راه انتشار عقل است نه بزرگ کردن عقل یعنی نیاز نیست تمام علوم را یاد بگیریم بلکه تنها نیاز است این علم و دانایی به کل روح اشراف پیدا کند ونقاط شکاف یافته را دریابد . و نقاط قطع شده را بپذیرد(همانهایی که در اول به اشتباه تصور میکنیم ایرادهایمان است و در مقابلشان اینهمه مقاومت به خرج میدهیم) و با آنها پیوند بخورد.

-طی این مرحله بی همرهی خضر مکن            ظلمات است بترس از خطر گمراهی

نوشته شده توسط ليلا در 9:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 13 بهمن1392

گرمای عشق و سرمای زمستان

امروز وقتي تو بزرگراه همت در حال رانندگي بودم و بخاري ماشينم هواي سرد بيرون را برام لذت‌بخش‌تر هم کرده بود، به پليس‌هايي فکر کردم که در اين سرما و برف در کنار خيابان بخاطر شغل‌شان بايد سرما بکشند، به پياده‌هايي فکر کردم که قسمتي از مسير را در سرما هستند به موتوريهايي فکر کردم که تمام مسير را در سرما هستند.

پدرم موتور داشت، ياد نامه خواهرم افتادم پارسال که نوشته بود: «پدر سرما کشيد تا ما در گرما زندگي کنيم» و من بخاطر اون نامه خيلي عذاب کشيدم ترجيح دادم بهش فکر نکنم که بابا وقتي به خانه ميامد دستهاش مثل گوشت فريز شده در فريزر بود، زبر و خشن، نميدونم بابا چي بود شايد عاشق بود، به همکارم آقاي صدفي که فکر ميکنم(اين اسم مستعار است از يک شخص واقعي) اون هم هميشه با موتور به سرکار ميامد، اما اگر به شما بگم که دارايي‌هاش آنقدر زياد بود و هست که شما حتي الان نميتوانيد حدس بزنيد دقيقا مدير چه جاهايي هست، شايد خيلي عجيب باشه که با اينحال سوار موتور ميشد، براي اينکه هيچ وقت پشت بار ترافيک نباشه. اما تفاوت صدفي با پدرم در اين هست که صدفي حق انتخاب داشت که با موتور نياد، هر چند که پدر من هم حق انتخاب داشت با اتوبوس بره که اينقدر سردش نشه،

بله هر چي فکر ميکنم بابا يک عاشق بود، اگر من هم عاشق کاري باشم بخاطرش هر سختي ميکشم، کار پدرم پرورش ما بود و دختران خيلي خوبي را پرورش داد، (اين را خودشيفتگي ندانيد من دارم از پدرم قدرداني ميکنم و در واقع از محصول کار پدرم تعريف و سپاسگزاري ميکنم). به عشق پدرم به همه موتوريهاي تو خيابون راه ميدم، به عشق پدرم بعضي از مردها و بعضي از شغل‌ها را خيلي دوست دارم، اشتباه نکنيد پدرم پليس نبود اما نگهبان ما بود، پدرم بيشتر شبيه به يک معلم بود، ادبيات صحبت کردنش مثل تحصيل‌کرده‌ها بود مثل انسانهاي اهل کتاب:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت               به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

خوش به حال پدرم که عاشق بود، پدرم چیزی داشت که بخاطرش اينهمه انگيزه داشته باشه. فکر میکنم من هم عاشق کار، همسر، فرزند و کشورم هستم، اما گاهي نياز به زمان هست تا همه محصولات به عرصه عمل برسند. اندکي صبر سحر نزديک است.
نوشته شده توسط ليلا در 10:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 7 بهمن1392

چاه و پل

با نگاهی متفاوت بخوانید از نظر خودم که خیلی ارزشمند و کارآمد بود:

میگند شری وجود نداره در واقع آدم و حوا از درخت توهم خوردند و این وهم خیر را تبدیل به شر کرد. وقتی روح خوابید خیر تبدیل به شر شد. من اینها را قبول دارم و میفهمم. در واقع خیال باطل باعث میشه تو زندگی کلی چوب بخوریم و گرفتار شر بشیم.

وقتی تفکری یک دوره جواب داده و دوره تفکر تمام شده این باور و تفکر تبدیل به شر میشه.

مثلا زمانی که راهرو هستی باید احترام رهبر را نگهداری و احترام گذاشتن و حرف گوش دادن و اطاعت کردن جزو نکات مثبت تو میشه و باعث رشدت میشه(در صورتیکه رهبرت کار درست باشه واقعا رشد میکنی) حالا بعد از مدتی که رشد کردی خودت تبدیل به رهبر میشی دیگه باورهای قبلی باید تغییر کرده باشه یعنی اطاعت کردن باعث مرگت میشه چون تو قرار هست رهبری کنی و جهت بدی و راهروان را به حرکت بیاندازی.

تفکری که تاریخ انقضایش رسیده خودبخود مرگ آفرین است و توهم زاست و چاه در زندگی تولید میکند و بارها در این چاه می افتیم و پایمان میشکند .

چاره چیست؟ مسلما بهترین چاره یافتن باورهای منقضی شده است و آشنایی باورهای جدید است اما در این بین یکهو نمیشه چاه را پر کرد و همانطور که سالهای سال با باورهای اشتباه بزرگ شدیم سالهای سال طول میکشد این چاهها پر شوند در این بین میتوان توسط ابزارهایی مانند امید و امثال آن یک تخته روی این چاه بگذارید و از روی این چاهها عبور کنید.

امید داشتن یعنی اعتقاد به اینکه میتوانیم یک قدم آنطرفتر برویم در صورتیکه تجربه نشان داده یک قدم آنطرفتر چاه است و دست و پایمان میشکند. بسته به آنکه چقدر امید ما قوی باشد میتوانیم روی این چاه تخته های بزرگتر و حتی یک پل بزنیم و از آن بگذریم. توکل و ایمان به خدا هم همینطور است. داشتن باورهای مثبت هم همینطور است.

پس باید توجه کنیم امید داشتن. توکل داشتن. باورهای مثبت داشتن تنها یک تسکین هستند و تنها یک تخته و یک پل هستند و درواقع چاهها و توهمات و باورهای اشتباه را تغییر نمیدهند. اگر به اشتباه تصور کنید که مسائلتان حل شده و باورهایتان را تغییر ندهید یکروز میبینید بالای همین تخته ها کلی خانه و مسکن مهر ساخته اید و این مسکن هایتان یک روزی از امید و توکلتان سنگین تر خواهند شد و در چاه فرو خواهند ریخت و شما دچار آسیب روحی میشوید و برای دوره ای ایمانتان را از دست میدهید. من بیخود از مثال چاه و مسکن و پل استفاده نکردم اینها در تفکر شما جای دارند.

نوشته شده توسط ليلا در 11:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 30 دی1392

دانشگاه بابا، وابستگی والدین به فرزند

۱

پدرم کارمند یک دانشگاه بود که ما بهش میگفتم دانشگاه بابا!!  هر تابستان یکی دوبار من و خواهرم را به محل کارش میبرد٬ تو این ایام کلاسهای دانشگاه خالی بود و تو کل دانشگاه جمعا ده نفر کارمند هم نبودند و منو خواهرم در این محیط کارمندی خیلی جذاب بودیم یادم هست برای یکی از همکاران پدرم که مسن و خوش تیپ بود کلی غمزه میومدم٬ چون خیلی نازم میداد. یک سارافون سرمه ای داشتیم که یقه قرمز داشت و هر دو همان را می پوشیدیم و ست میکردیم.

گردشگری تو دانشگاه خالی خیلی مزه میداد. یادمه یکبار به دستشویی که رفتیم جهت فضولی یک دکمه ای را فشار دادیم و صدایی شبیه صدای موتور اومد و ما فکر کردیم نکنه برای کل ساختمان باشه و ما کار بدی کرده باشیم و فرار کردیم. بعدها که بزرگ شدم فهمیدم خشک کن بوده.

۲

وقتی ماجراهای زندگی برخی از خانمهایی را میشنوم که برخی از خانواه همسران چقدر حسود هستند و دخالت میکنند و هزار تا ماجرای سخت و سیاست در رابطه با این مسائل باید بلد باشیم باز هم ترجیح میدم کلا ازدواج نکنم مگر با آدمی که خانواده خیلی سالمی داشته باشه. وقتی فکرش را میکنم که نکنه پشت سر فلان آدمی که ازش خوشم میومد اینجور خانواده ای باشه خیلی خوشحال میشم که کار به ازدواج نکشید. البته من دوست دارم یک روزی بچه دار شم اما واقعا حوصله اینطور سیاستها را ندارم٬ خصوصا با خصلت حسادت خانوادگی اصلا نمیتوانم کنار بیام یا حتی درکش کنم که چطور میشه آدم نسبت به برادرش و زندگی و آسایشش حسادت و دخالتی داشته باشه. البته پسر و دختر نداره در کل خیلی از خانواده های ایرانی تصور میکنند جواهری را به کسی بخشیدند و میخواند ازش پس بگیرند.

وابستگی خانواده ها به فرزندانشان اینقدر زیاد هست که ناخواسته مانع ازدواج آنها میشند و تحمل خوشبختی آنها را ندارند.

اما کی هست که باور کنه همین خانواده خودش هستند که با استقلال یافتنش مشکل دارند و تمایل به ازدواجش ندارند.

یک دوره برای خانواده هامون هستیم یک دوره برای ازدواج یک دوره برای تنهایی یک دوره برای دنیایی دیگر هر بار باید دنیای قبلی را ترک کرد وگرنه نابود میشیم.

نوشته شده توسط ليلا در 3:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 21 دی1392

چن تا لایک داره؟

گاهی دیدن بعضی از فیلمها خیلی جذابه٬ خصوصا اون قدیم قدیما زمانیکه محدودیت دیدن فیلمها از نظر تعداد فیلمها و مجاز بودن آنها زیاد بود ٬ ما بیشتر میفهمیدیم چقدر دیدن فلان فیلم برامون جذابیت داره.

گاهی دوست داشتیم بعضی از بخشهای فیلم مورد علاقه مون را بزنیم جلو٬ چون شاید حوصله آدم را سر میبرد یا شاید اعصاب خرد کن بود٬ اگر تلویزیون بود که مجبور بودیم تحمل کنیم تا به صحنه های جذاب و خواستنیش برسیم.

الان برای من دیگه فیلمها جذابیت قدیم را ندارند٬ دیگه دنبال فلان فیلم نیستم یا سریال خاصی را دنبال نمیکنم یا اگر بخوام بی انصافی نکنم باید بگم این کشش در من خیلی خیلی کم شده. در حال حاضر و از سالهای سال پیش من هیچ فیلمی را دنبال نکردم و نمی بینم مگر اینکه اتفاقی تلویزیون را روشن کنم و برنامه جالبی پخش بشه.

 

اما چن تا لایک داره؟ چن تا؟ که شما بتوانید خصوصی ترین لحظات زندگی یک زن با محدودیتهای ایران را ببینید؟ ببینید این زن در واقعیت امر جدا از گفته ها و شنیده ها٬ بایدها و نبایدها واقعا چه خواسته هایی داره؟ خواسته هاش چه از نظر موفقیتهای اجتماعی٬ مقام٬ پول٬ قدرت٬ عشق٬ خانواده و ... و موانعی که سر راهش هست چیه؟ پشت کدام موانع می ایستد؟ و تا کی می ایستد؟ چطور از این موانع عبور میکنه یا شاید هم جاده سازی میکنه برای خودش و دیگران؟

شاید همانقدر لایک داره و همانقدر جذابه که زندگی یک مرد آزاده دیدن داره.

آزاده یعنی رها از تعاریفی که دیگران برایش ساختند: که مرد قوی است٬ سایه سر دیگران است٬ گریه و ضعف ندارد٬ در امور اجتماعی باید از زنان موفق تر باشد و تمایلات جنسی بسیار قوی دارد و در عین حال نجیب است٬ اما واقعیت این مرد چیه؟ چه خواسته هایی داره؟ چی از زندگی میخواد؟ چه چیزهایی براش چه زمانی جذابیت داره؟

انسانهای زیادی هستند که نقش انسانهای ساختگی را بازی میکنند و کمتر به تضاد بین آنچه جامعه و دیگران و فیلمها ازشون ساختند و آنچه خودشون هستند پی میبرند.

اگر کسی تقریبا نزدیک به همانی هست که واقعا میخواهد باشد که خیلی لایک و خیلی تبریک زیادی داره٬ خب کمتر در این نوع تربیت قرون وسطی ما چنین انسانهایی پرورش پیدا میکنند.

اما اگر شما مابین آنچه هستید و آنچه میخواید باشید تضادی احساس میکنید که بابتش ناراحت می شید و دردتون میاد٬ باید بهتون تبریک بگم٬ شما یک انسان آزاده هستید.

بهتون تبریک میگم که زندگی کردن به جای شما خیلی لایک داره.

نوشته شده توسط ليلا در 1:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 19 دی1392

سگ سیاه افسردگی

اولین باری که این کتاب را خواندم اینقدر برام ارزشمند اومد که سریع اسکنش کردم و درقالب پاورپوینت برای دوستانم ایمیلش کردم حالا فیلمش اینجا موجوده و تنها چند دقیقه وقت شما را میگیره.

http://20ist.com/archives/32173

موفق باشید

نوشته شده توسط ليلا در 9:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 17 دی1392

دست و پای فلسفه بسته شد

هدفم از این نوشته هیچ فلسفه و هیچ جیزی نیست فقط تو کاره خودم موندم تو کاره کارگردانی کردن زندگیم.

 

روزی که پایان نامه ام را ارائه کردم٬ مطمئن بودم  کل نمره را میگیرم. استاد داورم آن روز حین ارائه پایان نامه٬ سئوالی کرد که پایان نامه ام رو به چالش کشید٬ من میدونستم کارم اشکال نداره اماجوابش را نداشتم و الان جوابش را میدونم که فایده نداره. بهرحال بخاطر همین چالش به من ۰.۲۵ کم دادند.

حالا امسال با معدل فوق لیسانس بالای ۱۸ دکترای بدون کنکور بر میدارند.

و من دقیقا برای معدل ۱۸ نیاز داشتم که اون  ۰.۲۵ را داشته باشم.

باورتون میشه؟

نه نیم نمره نه یک نمره نه پنج نمره دقیقا معادل همان ۰.۲۵ را کم دارم.

الان مدتیه هاج و واجم نمیدونم با فلسفه ام کجا را تحلیل کنم جواب بده؟

نوشته شده توسط ليلا در 3:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 15 دی1392

خیانت

زمانی بود که دلمون برای کسی که می تپید٬

اگر رقیبی میومد و جلب توجه خاصی داشت دلمون بیشتر می تپید و مضطرب میشیدیم و فکر میکردیم جامون را میگیرند.

چقدر ساده بودیم.

الان میفهمم واقعا هر کسی نمیتوانه از هر کسی خوشش بیاد حتی اگر خیلی عالی و خوب باشه٬ تا زمانیکه حسها رابطه نداشته باشند عالی بودن ظاهری و باطنی فرقی نمیکنه.

الان درک کردم وقتی که حس آدم درگیر کسی هست دیگه جای زیادی نداره تا برای دیگری جا باز کنه٬

الان میفهمم بودن با شخص الف و رفتن با شخص ب در واقع یک بازی سه نفره هست . تا الف نباشه ب هیچ جذابیتی نداره. و در واقع بازی خیانت٬ یک خشم کهنه مربوط به گذشته های ما هست که روی شخص الف پیاده میشه(فرافکنی میشه).

البته این را بگم که من اون زمانها تنها کسی برام جذابیت داشت که تصور کنم داره از دستتم میپره برای همین بود که استرس پیدا میکردم. وگرنه اگر فکر میکردم یار من برای کسی جذاب نیست خب برای من هم جذابیتش را از دست میداد.

یک عمر در عالم هپروت سیر کردیم. باز هم لااقل خوب بود و کشاکشی بود و زندگی بود٬

زندگی آنجایی سخت میشه که طوری زندگی کنی که دیگه قلبت برای کسی کشش نداشته باشه.

نوشته شده توسط ليلا در 10:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 7 دی1392

شهرزاد نمادي از اميد

""با عضویت در بانک سلول هاى بنیادى میتونید قهرمان داستان زندگى انسانى باشید.
یه تست ساده شما رو عضو این بانک میکنه.
اگر ایران هستید در تهران میتونید به
بیمارستان شریعتى، طبقه سوم، واحد سلول هاى بنیادى رفته و با انجام تست خون عضو این بانک جهانى شوید""

 

شهرزاد، دختر جوان ایرانی ساکن تورنتوی کانادا که از مدت ها پیش مبتلا به سرطان خون بود و مدت بیش از یکسال با این بیماری مبارزه و پیشگام جنبش کمک به بیماران سرطانی شد، بر اثر شدت عفونت بیماری در یکی از بیمارستان های کانادا درگذشت.

بد نیست بدانید که مؤسسه “One Match” که یکى از عضو هاى اصلى و فعال در جمع آورى اهدا کنندگان سلول هاى بنیادى در جهان است در تقدیرنامه اى به “شهرزاد” از زحمات او براى برگزارى برنامه ها و اطلاع رسانى و اضافه کردن تعداد زیادى از ایرانیان به این بانک جهانى تشکر و قدردانى کرد.
به گزارش این مؤسسه با اطلاع رسانى هاى انجام شده در سال ٢٠١٣ از طریق برنامه هاى شهرزاد، تعداد اهدا کنندگان در ایران و ایرانیان سایر کشورها به بیش از ۵٠٠٠ نفر رسید.

 

 

شهرزاد در یکی از پست هاش نوشته بود:
کمک فقط نباید سیر کردن شکم نیازمندى و یا کمک مالى به شخص فقیرى باشد.
براى نجات جان یک همنوع نه احتیاج به جان فشانى هست و نه شجاعت و قدرت خاصى میخواد!
حس هم نوع دوستى میخواد و نیم ساعت وقت!
با عضویت در بانک سلول هاى بنیادى میتونید قهرمان داستان زندگى انسانى باشید.
یه تست ساده شما رو عضو این بانک میکنه.
اگر ایران هستید در تهران میتونید به بیمارستان شریعتى، طبقه سوم، واحد سلول هاى بنیادى رفته و با انجام تست خون عضو این بانک جهانى شوید
در هر جاى دیگه این دنیا لطفا به وب سایت زیر مراجعه کنید.
شاد باشید و با انجام این تست شادى رو با انسان هاى نیازمند به کمک شما قسمت کنید.
دوستتون دارم
شهرزاد

 در پست دیگر
من براى پیدا کردن اهدا کننده خودم تقریبا ١ سال منتظر شدم.
پیدا کردن اهدا کننده اى که از هر لحاظ نمودار سلول هاش شبیه باشه آسون نیست و بعضى از مریض ها هـیچوقت اهدا کننده خود رو پیدا نمیکنند.
همه ما در صورت احتیاج به انجام پیوند مغز استخوان به بانک جهانى سلول هاى بنیادى وابسته هستیم و این بانک اطلاعات تمام اهدا کننده ها در سراسر دنیا رو داره ولى یه راه ساده تر هم هست و اون نگه داشتن بند ناف بعد از تولد است.
زمان من این تکنولوژى وجود نداشت ولى الان در اکثر دنیا از جمله ایران با هزینه نه چندان زیاد میتونید بند ناف رو براى سالها نگه دارید که در صورت احتیاج شخص به پیوند مغز استخوان از همان بند ناف براى خود شخص پیوند میزنند و دیگر اون شخص نباید دنبال اهدا کننده باشه.
دوست دارم همه اینو بدونن چون همیشه قسمت بزرگى از همه مشکلات نداشتن اطلاعات کافى است.
همیشه شاد و سلامت باشید
شهرزاد

لطفا برای مطلب کامل به این آدرس مراجعه کنید:

http://20ist.com/archives/31761

نوشته شده توسط ليلا در 9:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 5 دی1392

جریان زندگی

خوشبختانه مدتی هست که چشمان کودکم باز شده٬

تا حالا اطرافتان نوزادی به دنیا آمده که وقتی چشمانش را باز می کند ببینید چه حس لذت بخشی به شما می دهد؟

قبلا فکر میکردم زندگی خیلی خوبی وجود دارد و از اینکه من آن زندگی خوب را نداشتم ناراحت بودم٬ فکر میکردم برخی آدمها هستند که خوشبخت هستند و من خوشبخت نیستم و باز هم ناراحت بودم. همیشه برای بدست آوردن این خوشبختی دست و پا میزدم و هر بار با ناامیدی و خستگی مفرط روبرو میشدم. نمیدانستم تا کجا باید بروم تا به این حس برسم٬

تمام تلاشم را کردم که حس مرگ را به کل از بین ببرم تا حس زندگی یکدست بیرون بیاید ومرا در آغوش بگیرد و بهمین دلیل بیش از آنکه به زندگی بپردازم به مرگ پرداختم.

اما حالا چیزهای جدیدی را درک کرده ام٬ نمیگویم فهمیده ام چون از فهمیدن تا درک کردن فاصله به اندازه ی داغ شدن و پختن است. مزه این درک خیلی شیرین است اما مزه فهم شاید تلخ باشد.

بهرحال درک کردم زندگی ایده آل یک توهم و خیال است٬ زندگی همین هست که همه ما داریم٬ پشت آن ماشین هامر و پورشه٬ پشت آن دانشمند بزرگ٬ پشت آن بزرگترین مقام دنیا نهایتا تسکین دهنده است اما نه خوشبختی.

زندگی همین است٬ اما میشود در وسط همین زندگی٬ کارهایی کرد که زندگی به جریان بیافتد٬ در صورتیکه برای مرگ ارزش قایل باشیم و جایگاهش را حفظ کنیم و نخواهیم به کل مرگ را از بین ببریم٬ و قبول کنیم همه انسانها همین کشاکش حس خوب و بد را دارند که بحرانی ترین دوره ی آن سن ۳۰ تا ۴۵ سالگی است٬ در اینصورت میتوانیم کار کنیم٬ حرکت کنیم٬ میتوانیم لذت ببریم و مشعوف بشویم و تصور کنیم اصلا خوشبخت ترین آدم روی کره زمین ما هستیم٬ زیرا زمین گرد است و هیچ راسی ندارد پس هر انسانی که روی زمین است میتواند روی راس کره زمین باشد و میتواند فرض کند خوشبخت ترین آدم روی کرم زمین است و در عین اینکه میداند خوشبختی تامی وجود ندارد از حسش و زندگی اش لذت ببرد.

نوشته شده توسط ليلا در 10:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 3 دی1392

ارباب

دوست داشتید برده داشته باشید؟ کسی که مطابق میل شما زندگی را برای شما بعنوان یک انسان مهیا کنه٬ بعنوان یک خدمتکار و بعنوان کسی که بتوانید گاهی عصبانیتتون را سرش خالی کنید٬ اصلا کاری به قانونی بودن کارهای شما هم نداشته باشه٬ کسی که هرکاری برای شما بکنه و هر رفتار خوب یا بدی باهاش بکنید نه تنها اعتراض نکنه بلکه همیشه به شما وابسته باشه و شما را تائید کنه؟ میزان هزینه ای هم که براش میکنید خیلی خوب باشه.

در اینصورت بعد از مدتی شما خواهید دید کسی بجز برده شما با شما راه نمیاد و شما را تائید نمیکنه. درصورت نبودن برده شما مسلما اذیت می شید و در اینصورت شما هم وابسته برده میشید یا بهتره بگم در این بازی

هم برده هست که برده ی اربابه و هم ارباب هست که برده ی برده هست.

بهرحال این حس خیلی لذت بخش هست و نمیشه انکارش کرد اما به سمت زندگی نمیره٬ تنها راه حلش اینه که کارهای دیگه هم انجام بدیم که زندگی را به جریان بندازه و لذت هم تولید کنه. در اینصورت بعد از مدتی که مابین زندگی ارباب و برده ای و زندگی فزاینده حرکت کردیم٬ زندگی فزاینده قوت میگیره.

البته نمیشه گفت که همیشه بازی ارباب و برده ای یک بازی بد و مرگ آور هست٬ بستگی به این داره که ما داریم چه کاری می کنیم٬ مثلا وقتی یک نوزاد بدنیا میاد اون کاملا وابسته به ماست و ما هم وابسته به اون هستیم تا زمانیکه نوزاد رشد کنه و بزرگ بشه٬ اگر ما هم بالغ باشیم حالا میتوانیم به آزادی و استقلال کودک احترام بگذاریم.

نوشته شده توسط ليلا در 2:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 30 آذر1392

The Grey

دیروز از خودم سئوال کردم: چرا ما ایرانیها در سختی های دوره انقلاب و جنگ روحیه بهتری نسبت به الان داشتیم؟ اون زمان که زندگی خیلی سخت تر و ناراحت کننده تر بود؟

چرا ما ایرانیها در کشورهای جهان اول بهتر هستیم؟

دو شرایط بد(انقلاب و جنگ و ...) و شرایط خوب (زندگی در کشور جهان اول) را کنار هم گذاشتم و به این پاسخ رسیدم:

در دوره جنگ و سختی و همچنین در کشورهای جهان اول ما میدانیم تقریبا با چی روبرو هستیم و تکلیف ما روشن هست٬ اما در ایران با شرایط متلاطمی روبرو هستیم که نمیدانیم کی آسایش داریم و این آسایش چقدر پابرجاست؟ و برای رسیدن به زندگی که حداقلهای ما را مهیا میکنه دقیقا باید چکار کنیم؟

سرما و گرما یک درخت را آنقدر نمیتوانه ناتوان کنه که یک آفت و ویروس آن را از پا در میاره.

سختی های  قدیمی تبدیل به میکروبهای جدید شدند٬

اما اگر بفهمیم بیمار هستیم و ویروس و افت به جان ما افتاده تکلیف ما با خودمان روشن هست. در اینصورت بعد از مدتی این بیماری برای ما خیلی مهم خواهد شد و برای تشخیصش و برای رفعش هزینه و زمان میگذاریم در غیراینصورت همین آفت را به نسل بعد خواهیم داد(کاری که نسل قبل انجام داد).

کسی که یک پاش را از دست داده اگر ندونه چه اتفاقی براش افتاده و یا انکارش کنه و نپذیره یک پا را از دست داده مسلما از تضاد واقعیت با خواسته هایش و از زیادی افسردگی زودتر  مرگ را در آغوش میگیره٬ اما اگر واقعیت را بپذیره در اینصورت لنگ لنگان میتوانه به زندگیش ادامه بده.

نوشته شده توسط ليلا در 9:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 26 آذر1392

دختردایی

یه دختر دایی دارم که اختلاف سنی ما خیلی زیاده و هم سن و سال مادرم هست. من عاشق شخصیتش هستم.

ما الان رفت و امدی نداریم شاید سالی یکبار اونهم نه از سر برنامه همدیگه رو ببینیم.

بچه که بودم خانه ما چهار پنج ایستگاه اتوبوس از خانواده دختردایی و پسرخانه ام(این دو همسر بودند) فاصله داشت٬ میتوانم بگم تقریبا هر هفته یا ما خانه اونها بودیم یا اونها خانه ما٬ ما چهار بچه بودیم و اونها هفت بچه داشتند که سرجمع وقتی به هم میرسیدیم خانه میرفت رو هوا٬ الان وقتی فیلمهای آمریکایی رو می بینم که هفت هشت تا نوجوان برنامه میکنند برای تعطیلات برند مسافرت٬ همان حس بهم دست میده که تو کودکی وقتی میرفتیم خانه دختردایی یا اونها میامدند خانه ما داشتم.

اونقدر عالی و معرکه بود و آنقدر خوش میگذشت که بزرگترین کابوس من که حتی خوابش را میدیدم٬ لحظه خداحافظی بود. خوشبختانه اون زمان به دلیل تعدد فرزندان دست و پای ما باز بود و نه خانه و نه کوچه بلکه کل محله رو هم می آوردیم پائین.

یادمه یکبار که فیلم هیجانی ظهر جمعه را دیدیم چهار یا پنج نفرمون سوار موتور پلاستیکی(از همان موتورهایی که کلش پلاستیک قرمز بود را یادتونه که چرخ واقعی نداشت اما شکلش بود؟) شدیم و از پله های طبقه دوم سرازیر شدیم و فکر کردیم الان مثل اون موتوری که تو فیلم دیدیم "موونگاااا" راحت میریم پائین٬ هیچ وقت یادم نمیره کلی هیجان داشت خصوصا لحظه حرکت و همون لحظه اول که جییییغ کشیدیم بعدش ضربات دیوار و نوک پله و گره خوردنامون به هم بود که کلی درد داشت٬ خصوصا دعوای والدینمون. هنوزم که هنوزه وقتی از خاطراتمون یاد میکنیم کلی میخندیم.

حالا میخوام درمورد شخصیت دختردایی ام بگم٬ برخلاف مادر و پدر من و پسرخاله ام(پدراونها) که خیلی کار به کار ما داشتند٬ دختردایی من با وجود هفت بچه کاری به کار بچه هاش نداشت٬ اگر بچه ها تجدید می شدند یا شاگرد اول میشدند٬ اگرخانه را تمیز میکردند یا آتیش می زدند(که واقعا هم میزدند) رفتارش فرقی نداشت٬ اکثرا خانه اش بوی سوج میداد٬ چون همیشه یک نوزاد در اون خانه بود که کثیف کاری کرده بود و احتمالا شسته نمیشد. اکثرا خانه اش سوسگهای خیلی درشت داشت٬ دست پخت دختردایی من اصلا خوب نبود بجز عدس پلوش٬ اما تو خانه دختردایی ام کیف میکردیم برای اینکه هر وقت چایی می آورد یک سینی پر از چایی بود که دو سه تا در نهایت اضافه میموند یعنی به همه بچه ها هم میرسید٬ ما میتوانستیم از سرلاک و شیرخشک بچه های کوچکتر درملا عام دزدی کنیم بدون واهمه و احساس جنایت٬ و البته با یک احساس پررویی که خیلی به حال دختردایی ام فرقی نداشت٬ وضع مالی اونها خوب نبود اما پسرخاله ام مثل مادرم مدیریت اقتصادی خوبی داشت٬ اما خب اول ماه خانه اونها خیلی خوب بود و آخر ماه کمی خالی٬ حتی یخچالش هم همیشه بوی بدی میداد خصوصا تو زمستان بوی ترشی و سرما و پیاز و... قاطی شده بود.

برخلاف خانه ما که بخاطر دوره نه ماهه تحصیلی٬ فقط تو تابستان تلویزیون روشن میشد در خانه اونها همیشه میشد ازتلویزیون استفاده کرد ضمن اینکه مادرم همیشه با صدای آهنگهای غیرمجاز مشکل داشت اما دختردایی ام میگفت اون رادیو(!!) را روشن کنید ببینیم شهره چی میگه.

وای خدا وقتی فکرش را میکنم میخوام از ته دل کیف کنم و بگم آخییییش مرسی خدا که همچین موجودی را آفریدی.

نوشته شده توسط ليلا در 9:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 24 آذر1392

راههای مقابله با استرس

این ایمیل هم چون واقعا عالی بود اینجا آوردمش:

اول اینکه از استرسهایتان حرف بزنید

 

یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتکهایی که از "الاغ زندگی" خورده‌اید را با او تقسیم کنید…

 

بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، اوهم سفره خودش را برایتان باز میکند و یحتمل می فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید... و این یعنی آرامش..

 

دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:

 

گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…

اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید.

 

همه همینطور بوده‌اند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد.

 

آینده را هم که رسما باید به هیچ کجایتان حساب نیاورید.

 

ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..

فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…

 

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:

 

 

 

حالامی‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی…! وسط همه گرفتاریها واسترسها و بدبختی‌هاتون...!!! 

 

آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…

 

کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، کمی خریت یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…

 

مثل نهنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…

  

چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید:

 

ورزش قاتل استرس است...

 

لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و به اندازه گوریل بازو دربیاورید…

 

همچین که یک جفتک چارکش منظم وخفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…

 

از من به شما نصیحت…

 

 

پنجم اینکه واقع‌بین باشید:

 

ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…

 

داستان، مثل آمپول زدن میماند… وقتی اصغر آمپول‌زن، قرار است ماتحت مریض را نوازش کند، حتما این کار را می‌کند و حالا اگر عضله آنجایت را بخواهی سفت کنی، هیچ خاصیتی ندارد الا اینکه درد آمپول بیشتر می‌شود…

 

گاهی مواقع باید واقع‌بین بود و عضله‌ها را شل کرد که دردش کمتر شود…

  

 ششم اینکه زندگی‌تان، میدان و مسابقه اسب‌دوانی نیست : 

خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و"رقابت‌پیشگی"، استرس‌زا است…

 

اینکه جاسم فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…

 

زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش رامی‌کنید…

 

هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…

خودتان باشید…

 

 

هفتم اینکه از مواجهه با عوامل "ترس‌زا" هراس نداشته باشید:

 

مثال ساده آن، دندان‌پزشک است…

وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، بادرد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید…

 

نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس ِ درد است…

ترس، استرس می زاید

 

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید و شعارتان "قبر بابای دنیا " باشد:

 

آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کارنمی‌کند…

مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد…

 

آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…!!

 

نهم اینکه بخندید:

 

همه مشکل دارند…

من دارم، شما هم دارید… همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست…

 

یاد بگیرید بخندید… به ریش دنیا و مشکلات بخندید…

 

به بدبختی‌ها بخندید… به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم،بخندید…

 

به خودتان بخندید…

 

دو بار اولش سخت است، اما کم کم عادت میکنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند اما دردش را کم میکند

 

دهم اینکه : 

 

این ایمیل (پیام) را برای کسانی که دوستشان دارید و از خندیدنشان شاد میشوید بفرستید

نوشته شده توسط ليلا در 12:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 23 آذر1392

تغییر شکل

یادمه وقتی بچه بودم گاهی که قرار بود کسی کاری برام انجام بده که برام خوشحال کننده بود٬ خجالت می کشیدم و نوعی خنده همراه با شکلک درمی آوردم که خجالتم را تسکین بده. یک روز مامانم بهم گفت چرا اینکارو میکنی؟ و معنی اش برای من این بود که نیازی به خجالت نیست.

الان هم طی دوره ای هستم که نیازی به احساس افتضاح بودن نیست. یعنی قبلا برای تغییر کردن نیاز داشتم احساس کنم همه چیز خراب شده و من خیلی افتضاحم٬ در نیتجه برای فرار از این حس افتضاحی کارهای مفیدی انجام میدادم٬ احساس افتضاح بودن باعث میشد انرژی زندگی به کار بیافته و مثل یک سکوی پرتاب بود چون یکهو من مثل یک فنر برای فرار از این همه احساس بد بلند میشدم و کل زندگیم را درست میکردم تا بتوانم از افتضاح بودن و نبودن و به سمت مرگ یا افسردگی رفتن نجات پیدا کنم.

اشکال کار اینجا بود که گاهی نمیشه همه چیز را از بین برد تا یک چیز را درست کرد.

گاهی زندگی اینقدر جان گرفته وریشه دوانده که نمیشه همه چیز را از بین برد تا به احساس افتضاح رسید  که در نتیجه بتوانم حس زندگی را تولید کنم.

گاهی بعضی چیزها درسته و قراره چیزهایی دیگه را درست کنم یا اصلا قراره یه چیزهایی اضافه بشه و من بخاطر اینکه همه چیز افتضاح نبود دیگه نمیتوانستم دیگه احساس افتضاح بودن بکنم.

میگند یکی از بزرگترین مشکلات بشر این هست که نمیدونه چی میخواد.

اولش باهاش مخالف بودم و گفتم نه بابا من میدونم چی میخوام: من میخوام یک کار بزرگ کنم!

و اینقدر هیچ کاری نمیکنم که یه روزی اون کار بزرگ را بکنم. بعد فهمیدم ای بابا اینها نوعی کمال گراییه در واقع سنگ بزرگ نشانه نزدنه و من میخوام کاری نکنم. بعد فهمیدم من اگر بخوام کاری کنم اول باید موجودیت قبلی ام را کنار بگذارم یعنی یک لحظه فکر کنید که من قرار باشه برم بافتنی کنم. اعضای هیات عامل درونی همه مخالفند انگار من قراره کل جهان را تغییر بدم و حالا دارم با بافتنی کردن وقت خودم را هدر میدم. یکی از این اعضا میگه:

چقدر حماقت؟ چقدر بطالت؟ تا کی میخوای کارهای بی ارزش را انجام بدی.

یه نفر هم بعد از کلی سر و صدای بالایی با صدای آروم میگه:

چرا فکر میکنی بافتنی کار بی ارزشی هست؟ اینهمه هنرهای اصیل از کارهای ساده تولید شده. اینکه بی نظیره. حداقل به این شکل بهش نگاه کن که وقتی داری می بافی پیامت به زندگی اینه:

من میدونم خیلی از مسائل حل نشده٬ خیلی مشکلات حل نشده٬ اما اینها باعث نمیشه که جلوی حرکت و زندگی و بافتن و انسجام گرفته بشه٬ زندگی در حال خراب شدن و درست شدن هست٬ همه چیز نسبی هست٬ گاهی شکافتن نشانه خراب کردنه اما گاهی شکافتن نشانه ساختن هست مثل تشکهایی که با کامواهای شکافته شده درست میشه و اینجا قسمتی هست که من دارم درست میکنم و خراب میکنم. من دارم زندگی میکنم. همین 

 


برچسب‌ها: بافتنی
نوشته شده توسط ليلا در 12:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 17 آذر1392

جسارتی ستودنی

شاید این ویدئو را دیده باشید .

http://www.netnama.com/videos/view/Y2AXM1BN7537

"نجات معجزه آسای مریلا زارعی"

اسم ناموزونی براش گذاشتند چون ذکاوت این خانم و هوشیاریشون به نام معجزه خوانده شده!!؟

 اصولا ما زمانی اسم معجزه را استفاده میکنیم که از اراده و توان بشر خارج باشه.

 

اوائل که خانم مریلا زارعی را به عنوان یک بازیگر سینمای ایران شد اصلا دوستش نداشتم٬ دافعه ی خاصی برام داشت تصور میکردم اعتماد به نفس زیادی داره و اعتماد بنفسش هم وزن موجودیتش نیست. اما انگار از بین همه شخصیتهای وجودیش تراشیده شد و سر برافراشت(این موزون ترین جمله ای بود که مناسب خانم مریلا زارعی دیدم) فکر میکنم تو فیلمها و سریالهایی که نفش ایفا میکرد میشه مسیر رشد و بالندگیشون را دید.

با همه این احوال  از نظر من گیر کردن در صحنه های خطرناک خودش نوعی زنگ خطره. یعنی انسان ناخودآگاهانه بین مرگ و زندگیش کشاکش زیادی داره. اما شاید هم این تنها یک کشاکش نیست بلکه خانم مریلا زارعی عاشق جسارتش هست که اینطور به شکلهای متفاوت اون را ناخودآگاهانه به تصویر میکشه. لااقل میتوانم بگم چیزی که در این بازیگر من را کم کم مجذوب و گاهی شیفته خودش کرد همین جسارت ستودنیش بود.

یک لحظه خودم را جای خانم مریلا زارعی گذاشتم

در ا ین لحظه خاصی که پانزده ماه پیش رخ داده٬ چی باعث شده بتوانه خودش را نجات بده و تقلایی که برای نجات کرده به موفقیت رسیده؟ همینطور چی میشه که به جای امتحان کردن ترمز دستی و یا باز کردن یکی از درها مستقیما سراغ شیشه ماشین میره؟

پاسخ اولین سئوالم اینه: خانم مریلا زارعی منتظر کسی نبوده که نجاتش بده و بعنوان اولین و حتی تنهاترین ناجی برای خودش سریعا دست به کار شده (وااااای این بی نظیره اینجا برام خیلی ستودنی هست)

دومین پاسخ: برای نجات خودش وقت را هدر نداده و مطمئن ترین کاری که به ذهنش خطور کرده را انجام داده. زیرا شاید ترمز دستی هم کار نکنه و حتی میشه این احتمال را داد که در ماشین هم  باز نشه اما مسلما از شیشه ای که باز هست میشه بدون فوت وقت بیرون پرید.


برچسب‌ها: خانم مریلا زارعی
نوشته شده توسط ليلا در 3:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 11 آذر1392

تاریخ. فرهنگ. آیین و سنن قزوین

البته همانطور که مستحضرید من از سمت پدری ام الموتی هستم و از سمت مادری ام شمرانی اما چون سنن قزوین به الموت نزدیک هست اینها را آوردم اینجا.

یکبار خودم از خاطراتم استفاده میکنم و در رابطه با الموت مینویسم:

دشت قزوین به لحاظ آب و هوا و موقعیت خاص جغرافیایى -بعنوان یک شاهراه ارتباطى بین مناطق مختلف کشور- از گذشته‌هاى بسیار دور همواره مورد توجه اقوام و طوایف مختلف بوده است؛ تا جایى که براساس نتایج حاصله از کاوش‌هاى علمى در پایگاه‌هاى تاریخى دشت قزوین، قدمت سکونت و یک‌جانشینى در این منطقه به بیش از هفت هزار سال مى‌رسد. این پیشینهٔ تاریخى کهن و رفت و آمد اقوام مختلف در طول تاریخ، باعث ایجاد تنوع فرهنگى بسیار گسترده در این منطقه شده است. این تنوع زمانى زیباتر و گسترده‌تر مى‌شود که دو منطقهٔ الموت و تارم را نیز به آن اضافه کنیم. به‌طور حتم هر یک از این جوامع براى خود داراى آداب و سننى هستند که متأسفانه بسیارى از آنها در گیر و دار زندگى‌هاى مصرفى و شهرى رو به فراموشى رفته و بسیارى نیز کمرنگ شده است.


آيين ها وجشن ها - قزوين


خواستگارى -  قزوين

پس از اینکه دخترى به خانوادهٔ داماد معرفى شد، ابتدا مادر و چند تن از خانم‌هاى خانوادهٔ داماد به دیدن آن دختر مى‌روند. اگر دختر را بپسندند، در جلسهٔ بعد داماد را هم با خود مى‌برند. در آن جلسه اگر داماد دختر را پسندید، مادر او هدیه‌اى را که به آن نشانه مى‌گویند، به خانوادهٔ دختر مى‌دهد.

شیرینى‌خوران -  بله‌بران - قزوين

در صورت پسند هر دو طرف، جشنى در خانهٔ عروس مى‌گیرند. در آن روز زمان عقد و عروسی، مقدار مهریه و شیربها (باشلق) توسط بزرگترهاى دو طرف مى‌شود.

عقدکنان -  قزوين

در روز عقدکنان، خانوادهٔ داماد با توجه به تعداد میهمانان شیرینی، میوه و دیگر چیزها را با خنچهٔ به خانهٔ عروس مى‌فرستند. پس از آن، خطبهٔ عقد جارى مى‌شود و آن دو بصورت رسمى به همسرى یکدیگر در مى‌آیند.

جهازبران -  قزوين

خانوادهٔ عروس بعد از آماده کردن جهاز، صورت کاملى از آن تهیه مى‌کنند و در روز معیّنی، آنها را در خنچه‌ها چیده و به خانهٔ داماد مى‌برند.

حنابندان -  قزوين

مراسم حنابندان مفصل‌ترین بخش عروسى به حساب مى‌آید. در این شب ابتدا حنا از طرف خانوادهٔ داماد به خانهٔ عروس و سپس از طرف خانوادهٔ عروس به خانهٔ داماد برده مى‌شود. همهٔ این مراسم همراه با رقص و پایکوبى است.

آستانه‌بوسان -   قزوين

صبح روزى که در شب آن مراسم عروسى انجام خواهد شد، داماد به همراه دو ساقدوش به خانهٔ عروس رفته، در مى‌زند ولى وارد خانه نمى‌شود. پدر و مادر عروس گوسفندى را که از پیش آماده کرده‌اند، جلوى در خانه، در برابر پاى داماد خود قربانى مى‌کنند و داماد هم چارچوب در را مى‌بوسد.

عروس‌بران -   قزوين

یا شب عروسى با حضور مطرب‌ها و نوازندگان شور و حال خاصى مى‌گیرد. بعدازظهر روز جشن عروسی، عده‌اى از نزدیکان داماد به همراه او براى بردن عروس به خانهٔ آنها مى‌روند. داماد در میان دو ساقدوش با دسته‌ گلى به خانهٔ عروس وارد مى‌شود.
بعد از پذیرایى از میهمانان، داماد به اتاق عروس مى‌رود و دسته گل را به او هدیه مى‌کند. سپس، یک پسر بچهٔ نابالغ از سوى خانوادهٔ داماد، به اتاق عروس مى‌رود تا کمر عروس را ببندد. این کار به وسیلهٔ یک روبان یا روسرى انجام مى‌گیرد. او باید سه بار این روسرى یا روبان را از کمر عروس بیندازد و از پشت پاى او در بیاورد. پسر بچه در حین انجام این کار مى‌گوید: هفت تا پسر یک دختر و با مشت ضربه‌اى آرام به پشت عروس مى‌زند. پس از انجام این مراسم از سوى خانوادهٔ عروس هدیه‌اى به پسر مى‌دهند. بعد پدر عروس مى‌آید و دست عروس و داماد را در دست یکدیگر مى‌گذارد. سپس همه همراه عروس به خانهٔ داماد مى‌روندو بعد از پذیرایى و شادمانی، میهمانان خانهٔ داماد را ترک مى‌کنند. پاتختى یا سر بندان صبح روز بعد از جشن عروسی، فامیل داماد براى خوردن صبحانه و دادن رونما به عروس به اتاق عروس و داماد مى‌روند. عروس با چاى و شیرینى از آنها پذیرایى مى‌کند و آنها نیز هر یک بعنوان رونما مبلغى در بشقاب مى‌گذارند. در این روز جشنى در خانهٔ داماد برپا مى‌شود که فقط خانم‌ها در آن شرکت دارند. هر یک از شرکت‌کنندگان هدیه‌اى براى عروس مى‌آورند.

نوروز -   قزوين
جشن نوروز -  قزوين

عید نوروز چون بعنوان روز آغازین سال محسوب مى‌شود، جایگاه ویژه‌اى در باورها و اعتقادات مردم ایران دارد.مردم استان قزوین مانند دیگر مردم ایران، از اوایل اسفند ماه خود را آمادهٔ برگزارى سال نو مى‌کنند. آنها همراه خانه‌تکانى و نظافت، به خانه‌تکانى دل‌هاى خود مى‌پردازند و به میمنت حلول سال نو و فرا رسیدن نوروز، کینه‌ها و کدورت‌ها را از دل مى‌زدایند و به دیدار یکدیگر مى‌روند.
در هنگام تحویل سال، اعمال خود را در سال گذشته مرور کرده و با توجه به آن، براى سال آینده خود برنامه‌ریزى مى‌کنند. در روز عید، با چیدن سفره‌هاى رنگین، درهاى خانه‌هاى خود را به روى میهمانان مى‌گشایند. آنها در سفره‌هاى پارچه‌اى قلم‌کار و ظروف رنگارنگ بلوری، انواع شیرینى‌هاى خانگی، انجیر آلبالوى خیس شده، نخود و کشمش، نقل و نوعى توت که با خمیر پودر پسته و بادام درست مى‌کنند، مى‌چینند و به میهمانان تخم‌مرغ رنگ‌شده (با پوست پیاز) عیدى مى‌دهند.
امروزه از روز اول عید، مراسم عیددیدنى با دیدارهاى خانوادگى آغاز مى‌شود. کوچک‌ترها به دیدار بزرگ‌ترها مى‌روند. همه دید و بازدیدها باید تا قبل از سیزده‌بدر انجام گیرد.
در گذشته روز اول عید به کودکان اختصاص داشت. آنها به تنهایى به دیدار بستگان خود مى‌رفتند. در روزهاى بعد، این بزرگتر‌ها بودند که به دید و بازدید مى‌پرداختند. در گذشته وقتى دوشیزگان به دیدار بزرگى مى‌رفتند، با خود گلابپاشى مى‌بردند و در دست آنها گلاب مى‌ریختند و آنها نیز گلاب را به صورت خود مى‌زدند.

نوروزی خانی -   قزوين

از نشانه ها و پیک های نوروزی، گروه های کوچکی از نوازندگان دوره گرد هستند که معمولا“ از روستاهای پیرامون شهر به قزوین می آیند و ترانه های کوتاهی را که با مضمون آرزوی نیکبختی در سال نو سروده شده می خوانند و هدیه ای از مردم دریافت می کنند. به این گروه ها نوروزی خوان یا نوروز نثار- نوروز و نوسال می گویند. دست افشانی، پایکوبی و ترانه خوانی کوسه گلین که با جامه ای سرخ، کلاه بوقی و چهره سیاه کرده و زنگوله به پا به در خانه ها می رود از دیگر مراسم مردم قزوین در آستانه سال نو است. قزوینییان بخشیدن پول و شیرینی را به نوروز خوان یا کوسه گلین خوش شگون می دانند.
نوروزى‌خوانى یکى از مراسم مربوط به روزهاى پایانى سال است و در واقع جزیى از مراسم استقبال نوروز به شمار مى‌رود. نوروزى‌خوان‌ها بیشتر از اهالى روستاهاى منطقهٔ الموت و طالقان هستند. آنها در دسته‌هاى دو تا چهار نفره، در کوچه و خیابان به راه مى‌افتند و با خواندن اشعار کوتاه و گاه بلند، طلیعهٔ سال نو را به مردم مژده مى‌دهند. معمولاً، یک یا دو نفر بیتى را مى‌خوانند و یک بیت یا دو بیت دیگر را، دو نفر دیگر پاسخ مى‌دهند. مانند:
اولى: نوروز نو سال باشد شما را امسال باشد مبارک، مبارک
دومى: اى خانم‌باجى بلا نبینى واسه‌مان بیار نقل و شیرینى
اولى: نوروز نو سال باشد شمار را امسال باشد مبارک، مبارک
دومى: اى خانم‌باجى از ما نرنجى بیار براى ما نان‌برنجى
اولى: اى حاج آقاى سربه‌سر خدا داده پنج پسر
دومى: همه را کنى تو داماد ما بگوییم مبارک باد
ساکنان منازل نیز با شنیدن صداى نوروزى‌خوان‌ها، به استقبال آنها رفته و با دادن پول و شیرینى از آنها پذیرایى مى‌کنند.

سیزده‌بدر  -  قزوين

در روز سیزده‌بدر، مردم به دامان طبیعت پناه مى‌برند. به هنگام ناهار، معمولاً چندین خانواده یک سفره مى‌گسترانند و غذاهایى را که هر یک از منزل آورده‌اند را در آن مى‌چینند. پس از خوردن ناهار، به سرگرمى و بازى مى‌پردازند و نیز رسم بر این است تا هر کس به کنار رود برود و هفت‌ سنگ کوچک به نیّت رفع و دفع هفت بلا و بیمارى به داخل آب پرتاب کند و دوشیزگان براى گشایش بخت خود سبزه‌ها را گره بزنند و این شعر را زمزمه کنند:
سیزده‌بدر / سال دگر
خانهٔ شوهر / بچه بغل
در پایان، سبزه‌هاى خود را در آب مى‌اندازند و به خانه‌هاى خود باز مى‌گردند.

چهارشنبه سوری -  قزوين
هنگامى که مختار ثقفی تصمیم گرفت بر علیه حکومت بنى‌امیه قیام کند، با یاران خود قرار گذاشت در شب آخرین پنج‌شنبهٔ سال شورش کنند. چون نقشهٔ آنها لو رفت، او تصمیم گرفت تا نقشهٔ خود را یک شب زودتر پیاده کند. از این رو، به اطرافیان خود گفت در شب چهارشنبه بر روى پشت‌بام خانه‌هاى خود آتش روشن کنند تا همه متوجه شده و قیام کنند. مردم نیز به حمایت از او بر بام منازل خود آتش افروختند. از آن به بعد، به پاس بزرگداشت این اقدام، در شب چهارشنبه آخر هر سال ایرانیان در حیاط یا بام منازل خود آتش مى‌افروزند. هرچند این داستان افسانه‌اى بیش نیست، ولى نشان‌دهندهٔ نماد آتش در میان ایرانیان باستان است. در قزوین نیز در این شب آتش روشن مى‌کنند. آنها معتقدند کوپه‌هاى آتش حتماً باید تاق‌ (تک) باشد. در این شب، هیچ چیز از لوازم منزل را به امانت نمى‌دهند و اگر هم بدهند به جاى آن، چیز دیگرى را گرو مى‌گیرند. همچنین مواظبند تا در این شب چیزى شکسته نشود، چون آن را خوش‌یمن نمى‌دانند. در گذشته، در این شب کله‌پاچه مى‌خوردند و شب را با خوردن آجیل سپرى مى‌کردند. استخوان‌هاى کله‌پاچه را نگه‌ داشته و صبح روز بعد به مزارع خود رفته و آنها را در باغ یا زمین مى‌ریختند و اعتقاد داشتند که این کار باعث جلوگیرى از بروز آفت مى‌شود. همچنین اگر درختى بار نمى‌داد، صاحب آن صبح زود با یک تبر به سراغ آن مى‌رفت و بدون آنکه در مسیر خود با کسى صحبت کند، چند ضربه کوچک به آن مى‌زد و در اصطلاح آن را مى‌ترساند که اگر بار ندهد، در آینده قطع خواهد شد. در شب چهارشنبه‌سورى همچنین مراسم قاشق‌زنى نیز انجام مى‌شود.
آیین دیرپای آتش افروزی در غروب واپسین سه شنبه سال که شعله های بالندة آن به آسمان و جهان مینوی سر می کشد و نمادی شورانگیز از آرزوی بزرگی است که نیاکان ما با خلوص نیت و پاکی طینت از ایزد یکتا داشته اند، یکی از مراسم پرنشاط مردم قزوین – همانند دیگر نقاط کشورمان – و از جمله جشن های باستانی ایران شناخته شده که قزوینی ها به آن کله چهارشنبه می گویند. وانهادن اندوه و زردی ها، سوزاندن نامرادی ها و تلخکامی ها و برگرفتن شادی و سرخ رویی در رقص افسونگر شعله ها جلوه ای شگفت از امید به روشنایی و فرزانگی و ستیز با ظلمت و سیاهی جهل است. هنوز در کوچه ها و گذرهای شهر قزوین به همراه این آیین دیرین، قاشق زنی ، بخت گشایی، فالگوش نشینی ، کوزه شکستن، فال گرفتن، آجیل شیرین خوردن، چهار رنگ پلو پختن و به نزدیکان و نیازمندان بخشیدن و … جریان دارد و مردم به این وسیله از سال نو و نوروز استقبال می کنند. همچنین بازی های پرتحرک و شادی بخشی همچون دمب خروس، لانه شیر ،بتراش و گلدسته – که با ترانه عامیانه کشتی،کشتی، بالابان/ راستا، راستا ، خیابان /آتش،آتش، شعله کش/ دشمن ما را بکش/ الو، الو، بسوزی/ یک دسته گل بسازی همراهی می شود موجی از شادابی و پویایی را در میان مردم می آفریند


.
باران خواهی -  قزوين


 

پنجاه بدر -  قزوين

هر ساله بعدازظهر روز نوزدهم اردیبهشت ماه، پنجاهمین روز سال، هنگامى که زهر آفتاب ظهر گرفته مى‌شود، مردم قزوین به مصلاى شهر مى‌روند. این مصلا در میان باغ‌هاى جنوب شرقى شهر قرار دارد. در گذشته در این مکان، یک آب‌انبار و یک مسجد وجود داشت که امروزه تنها بخشى از آب‌انبار آن به جاى مانده است. خانواده‌ها در باغ‌هاى اطراف این آب‌انبار مى‌نشینند و بعد از خوردن غذا و تنقّلاتى که از خانه آورده‌اند، بچه‌ها به بازى و سرگرمى مى‌پردازند و بزرگترها، اغلب زنان، مشغول خواندن نماز باران مى‌شوند. پس از نماز، با چند قطعه سنگ کوچک به طرف آب‌انبار مى‌روند. آنها نیّت‌ مى‌کنند و سنگ‌ها را به سردر و دیوار آجرى آب‌انبار مى‌فشارند. آنها معتقدند اگر حاجتشان پذیرفته شود، سنگ به دیواره مى‌چسبد و در آینده‌اى نزدیک حاجتشان برآورده مى‌شود.
وجود مسجد در میان باغ‌هاى خارج از شهر، مى‌تواند دلیل بر این باشد که این مسجد تنها براى انجام مناسک خاص ساخته شده است. از آنجا که مراسم باران‌خواهى از سنت‌هاى بسیار کهن در ایران است، مى‌توان احتمال داد که بناى اولیه این مسجد که امروزه تخریب شده، مکانى بوده که پیش از اسلام در آنجا مراسم طلب باران یا احتمالاً جشن باران برپا مى‌کردند و یا مکانى ماند پرستشگاه آناهیتا الهه آب. وجود معبد در کنار آب و اختصاص آن به زنان، از ویژگى‌هاى معابد آناهیتا است.
علاوه بر آیین سیزده نوروز و جشن و شادمانی در دامان طبیعت ، مردم قزوین در روز ۱۹ اردیبهشت نیز به صحرا می روند و از خدا طلب باران و سر سبزی می کنند که به آن پنجاه بِدَر می گویند . این مراسم در محوطه مصلای راه ری و در میان باغات کهن منطقه از شور و شوق دیگری برخوردار است و انبوه خانواده ها با گردهمایی در آن به اقامه نماز باران ، شکرگزاری و شادی و پایکوبی می پردازند و پس از صرف ناهار و عصرانه شبانگاهان به خانه باز می گردند .

کوسه‌گلین (کوسن گلین - قزوين)

اهریمن خشکسالى همواره یکى از قدیمى‌ترین دشمنان ایران زمین بوده است. ایرانیان براى مبارزه با این دیو، علاوه بر کارهاى عملى چون حفر قنات و ساخت آب‌انبار، دست به یک سرى مناسک اعتقادى نیز مى‌زدند که مراسم کوسه‌گلین از آن نوع است. این مراسم در منطقهٔ قزوین به چند شیوه اجرا مى‌شود. یکى از شیوه‌هاى اجراى آن بدین شرح است:
پیرزنى با پارچه و لباس‌هاى کهنه عروسکى کوچک درست مى‌کند. او عروسک را بدست گرفته و در کوچه‌ها و خیابان‌ها حرکت مى‌کند. بچه‌ها نیز پشت سر، او را همراهى مى‌کنند. آنها به در هر خانه که مى‌رسند، صاحب‌خانه چیزى از وسایل تهیه آش مانند نخود، رشته و ... به آنها مى‌دهد. با این مواد آش مى‌پزند و آن را بین اهالى محل تقسیم مى‌کنند. آنها معتقدند که پس از گذشت چندى از این مراسم، باران خواهد آمد. این رسم را در سال‌هایى که خشکسالى بوده، برگزار مى‌کردند.

چمچه‌خاتون - قزوين

چمچه‌خاتون یکى دیگر از مراسم باران‌خواهى است. در این مراسم داخل یک قدح آب مى‌ریزند و آن را به پشت‌بام برده و به وسیلهٔ یک چمچه، کم‌کم آب داخل قدح را به طرف آسمان مى‌پاشند. چمچه شبیه کفگیر و از جنس مس است.

مراسم ماه محرم -   قزوين

برگزارى رسم‌هاى مربوط به سوگ و عزا نیز دو گونه است : یکى، عزادارى‌هاى عمومى و مذهبى شامل سوگوارى‌هاى مربوط به ماه محرم، صفر، ربیع‌‌الاخر و جمادى‌الاخر و سوگوارى به مناسبت سالروز وفات امامان و معصومان که هم‌چون دیگر استان‌هاى کشور انجام مى‌گیرد. شهرها و روستاهاى استان قزوین در این روزها، به ویژه در روزهاى تاسوعا و عاشورا، ‌ غرق در ماتم و اندوه مى‌شوند. دسته‌هاى زنجیرزنى و سینه‌زنى در کوچه‌ها و خیابان‌ها به راه مى‌افتند یا در تکیه‌ها و حسینیه‌ها جمع مى‌شوند. رسم‌هاى مربوط به شبیه‌خوانى شهادت امام حسین (ع) و یارانش، در برخى از نواحى استان بسیار شکوهمند برگزار مى‌شوند. از شهرها و روستاهاى اطراف براى شرکت در این عزادارى، مردم بسیار به محل برگزارى شبیه‌خوانى مى‌‌آیند و با عزادارى خود با میثاق امام حسین (ع) و یاران باوفایش تجدید بیعت و عهد مى‌کنند.
عزادارى‌هاى خصوصى نیز از جایگاه و ارزش ویژه‌اى در میان اهالى استان برخوردارند. معمولاً فردِ درگذشته را با احترام بسیار به خاک مى‌سپرند و در روز فوت، شب سوم، شب هفتم و چهلم متوفى، بر سر مزار یا در خانهٔ بستگان وى، رسم‌هاى ویژه‌اى برگزار مى‌کنند. حس همیارى و همکارى خویشان و بستگان و همسایه‌ها و آشنایانِ فردِ درگذشته، در چنین روزهایى به نحو بارزى مشهود است. همه مى‌کوشند که با یارى به خانوادهٔ فردِ درگذشته، در برگزارى رسم‌هاى خاک‌سپارى و سوگوارى، احترام و محبت خود را نسبت به فردِ درگذشته و بازماندگان او نشان دهند. معمولاً در روز اول ختم، در خانهٔ یکى از بستگان یا همسایگان خانوادهٔ فردِ درگذشته، گل‌گاو‌زبان با شیر و نشاسته دم مى‌کنند و با آن از عزاداران و مهمانان پذیرایى مى‌‌کنند. اگر روز سومِ فردِ درگذشته به روز جمعه بیفتد، همسایه‌ها با همکارى یک‌‌دیگر، آش مى‌پزند و با آن از مهمانان و خانوادهٔ فردِ درگذشته پذیرایى مى‌نمایند.
سوگوارى ماه محرم - قزوين

هر ساله با آغاز ماه محرم، مردم مناطق مختلف استان قزوین نیز مانند سایر هموطنان، با شیوه‌هاى خاص خود به سوگوارى سیدالشهدا (ع) مى‌پردازند:

طبق‌کشى - قزوين

این مراسم از سنت‌هاى خاص شهر قزوین است. طبق از جنس چوب با ارتفاع حدود یک و نیم متر و قطر یک متر است. بیشتر قسمت‌هاى آن را آیینه‌کارى مى‌کنند. این طبق استوانه‌اى شکل را روى سر مى‌گذارند و آن را حمل مى‌کنند. در شهر قزوین در شب تاسوعا، همه دسته‌هاى عزادارى از مساجد و تکایاى خود به طرف امامزاده سلطان سیدمحمد به راه مى‌افتند و در آنجا تجمع مى‌کنند و در شب عاشورا به سمت امامزاده حسین (شاهزاده حسین) مى‌روند. در مناطق روستایى نیز اهالى هر روستا، در شب عاشورا به نزدیک‌ترین امامزادهٔ محل رفته و تمام شب را تا قبل از طلوع آفتاب به سینه‌زنى مى‌پردازند و پس از خواندن نماز صبح به طرف روستاى خود حرکت مى‌کنند. کودکان، افراد مسن و زنان با آوردن شیر، چاى و ... از این دسته‌ها استقبال مى‌کنند. دسته‌هاى عزادار، یک دور در محل مى‌زنند و نوحه مى‌خوانند و سپس به مسجد محل مى‌روند.

درخت خونبار - قزوين - الموت

در روستاى زرآباد از توابع بخش رودبار الموت، درخت چنار کهن‌سالى وجود دارد که به اعتقاد و شهادت اهالى محل، هر ساله هنگام اذان صبح روز عاشورا، از ساقه‌هاى آن مایع قرمز رنگى مانند خون تراوش مى‌کند. به همین خاطر هر سال، افراد بسیارى از مناطق دور و نزدیک به این محل مى‌آیند و زیر درخت خونبار مى‌روند تا هم به عزادارى بپردازند و هم شاهد تراوش خون از آن باشند. مردم این روستا بر این باورند که بر روى بعضى از برگ‌هاى این درخت، نام پنج تن آل عبا حک شده است.

سیزدهم محرم
به گواهى مورّخین، بعد از واقعه کربلا کسى از ترس یزیدبن‌معاویه جرأت نمى‌کرد تا جنازه‌هاى یاران امام حسین (ع) را دفن کند؛ تا اینکه زنان طایفهٔ بنى اسد جمع شدند و به خاک کردن جنازه‌ها پرداختند. این واقعه در روز سیزدهم ماه محرم اتفاق افتاد. به همین خاطر زنان قزوینى هر سال در روز سیزدهم ماه محرم، در مسجد على‌اکبر این شهر جمع مى‌شوند، عده‌اى بیل و کلنگ به دست مى‌گیرند و عده‌اى دیگر پیکرهاى پارچه‌اى بدون سر را بر دوش گرفته و به دور شهر مى‌چرخند و دوباره به آن مسجد بر مى‌گردند و در آنجا به سینه‌زنى و نوحه‌خوانى مى‌‌پردازند.





 

ساير آيين ها در قزوين


سمنوپزان - قزوين
 
این آیین توسط بانوان – و بیشتر به صورت گروهی – انجام می گیرد و سرشار از اعتقادات مذهبی است. زمان نسبتا“ طولانی تهیه و پخت سمنو، آن را با آداب ویژه و رمزآلودی آمیخته که با مشارکت همسایگان و نیّت خاص هر یک از آنان صورت می پذیرد .
جشن انگور
برگزاری جشن در هنگام برداشت محصولات در همه جای جهان رواج دارد و مردم ایران نیز علاوه برجشن های ملی و تقویمی، مراسم شادمانی و پایکوبی در زمان برداشت فراورده های کشاورزی و باغی را برپا می کرده اند. یکی از این آیین های مردمی“ جشن انگور ” است که از روزگاران گذشته در سرزمین قزوین برگزار می شود. منطقه قزوین از دیرباز به پرورش انگورهای فراوان و مرغوب شهرت داشته است. مقدسی- جغرافی دان بزرگ اسلامی و مولف احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم- قزوین را در قرن چهارم هجری این چنین توصیف کرده است: “ قزوین بزرگ و پر تاکستان است” . ابو الفداء - مولف تقویم البلدان- نیز با تعبیری نزدیک به مقدسی گفته است: “ قزوین را تاکستان های بسیار است.” در کتاب ارزشمند مسالک و ممالک به صادرات انگور و کشمش از قزوین اشاره رفته و آمده است:“ قزوین دو شارستان است و دیوار دارد و مسجد آدینه در شارستان بزرگ است. در شهر دو کاریز کوچک هست خوردن را و کشت بر آب باران بود و با این بی آبی شهری پر نعمت است… میوه بسیار دارند: انگور و بادام و مویز چندان بود که به شهرها ببرند.” جهانگردان اروپایی نیز در گزارش ها و سفرنامه های خویش، قزوین و انگورش را به نیکی ستوده اند. چنانکه شاردن تاکید کرده است: “ در قزوین بهترین انگور ایران به دست می آید.” فلاندن هم گفته است : “ خاک قزوین حاصلخیز و مزروعی و انگوری فراوان و اعلا دارد که آن را شاهانه می نامند.” این سخن لردکرزن شاهدی دیگر بر مدعای ماست:“ قزوین از نظر انگورهای خوب و بعضی کارخانجاتش قابل ملاحظه است.” از انواع بی شمار انگور، بیش از چهل نوع انگور در استان قزوین کاشته می شود که مهمترین آنها عبارتند از: شاهانی ، بیدانه سفید، بیدانه قرمز، فخری، عسگری، صاحبی، چفته، ریش بابا، رازقی، اولوغی، خلیلی،میش پستان، حسینی، ملکی، یاقوتی، رجبی سیاه، رجبی سفید، اتابکی، طایفی، یارجین، مثقالی، سنجری و … سطح زیر کشت انگور در استان قزوین به سی و پنج هزار هکتار بالغ می شود و پس از استانهای فارس و خراسان سومین استان کشور به شمار می رود و از نظر تولید انگور نیز رتبه نخست را داراست. شهرهای تاکستان و قزوین همه ساله در شهریور ماه شاهد برگزاری جشن انگور بوده و طــی آن عــلاوه بر اجــرای موسیقی فولکلوریک و بومـــی سروده ها ، تقدیر از تولید کنندگان انگور در محلات مختلف ، از پدید آورندگان مرغوب ترین انگور ، بیشترین انگور ، نوآوری در کاشت ، داشت و برداشت انگور تجلیل می شود.
جشن فندق  - قزوين
 

استان قزوین پس از گیلان دومین تولید کننده عمده فندق کشور محسوب می شود . در بیش از هفتاد روستای رودبار شهرستان و الموت حدود ۱۶۰۰۰نهال بارور فندق وجود دارد که چهار نوع : زر آبادی ، بادامی ، سیاه بومی و سفید در آن به عمل می آید . به جز رقم بادامی - که کشیده است – بیشتر به شکل گرد و دو پهلو و دارای مغزی سفید و با طعم شیرین و معطر هستند . در سال های اخیر با تشکیل تعاونی های صنفی ، کاشت و برداشت فندق رونق افزون تری یافته و بخش قابل توجهی از محصول به بازارهای اروپایی صادر می شود . جشن فندق چین یکی از مراسم به یاد ماندنی ، پر نشاط و زیبای مردم منطقه است که در واپسین هفته مرداد ماه در باغستان های سر سبز بخش رودبار شهرستان برگزار می گردد. در این آئین علاوه بر ارائه موسیقی محلی و فولکلوریک ، لافند بازی ، آتش بازی ، ورزش های بومی و دیدار از جاذبه های طبیعی ، صعود سراسری به قلعه تاریخی لمبسر انجام می پذیرد و بسیار شور انگیز است . در حاشیه جشن ، فروش محصولات محلی و صنایع دستی در بازارچه های ویژه رونق فراوانی دارد.
فندق یکى از محصولاتى است که هم جنبهٔ صنعتى و هم مصرف خوراکى دارد. رودبار شهرستان از جمله مناطقى است که بیشتر به کشت فندق اختصاص دارد. در بسیارى از روستاهاى این ناحیه، در اواسط مرداد ماه جشن فندق بر پا مى‌کنند. در این روز، اهالى روستاها مانند جشن انارچینى همه‌ با هم به مزارع مى‌روند. در ابتدا شخصى به خواندن اشعارى -بیشتر بداهه- مى‌پردازد و دیگران اشعار او را تکرار مى‌کنند. سپس همه شروع به چیندن فندق مى‌کنند. دوشیزگانى که نامزد شده‌اند، براى همسران خود از هستهٔ فندق گردنبند درست مى‌کنند: آنها زمانى که هسته هنوز خشک نشده، هسته‌ها را با سوزن سوراخ کرده و نخ از آن مى‌گذرانند و در پایان دو سر نخ را به هم گره مى‌زنند. این گردنبند را گلوانه مى‌نامند و آن را در فصل زمستان به شوهرانشان هدیه مى‌دهند.
جشن انار - قزوين
 
میوه بهشتی و زیبای انار در مناطق گرمسیری استان همچون بخش هایی از تارم و رودبار شهرستان و بوئین زهرا در سطح گسترده ای به عمل می آید و محصول انار دانه درشت ، آبدار و شیرین سنگان از شهرتی فراوان برخوردار است در آخرین جمعه مهر ماه اهالی مهاجر روستاهای انار خیز از شهرهای مجاور به زادگاه خویش باز می گردند و در کنار سایر روستائیان در فضایی سرشار از شادی و نشاط به برداشت محصول می پردازند .
مردم بخش تارم در اواخر شهریور یا اوایل مهر ماه، در یک روز معیّن که از پیش تعیین مى‌شود، دسته‌جمعى به مزارع انار مى‌روند و با نواختن دایره یا سرنا و دهل، شروع به چیدن انار مى‌کنند. تا قبل از این روز کسى حق ندارد انارى بچیند.
جشن گندم  - قزوين

برگزاری جشن گندم در بیشتر مناطق روستایی استان پیشینه ای بس طولانی دارد ولی مراسمی که در منطقه آوج برگزار می شود از شکوه بیشتری برخوردار است . این جشن در کنار آبگیر کوچک و زیبای " دریابک" واقع در شمال پرسپانج برپا می گردد و اهالی روستاهای همجوار با حضور گسترده در‌کنار آبگیر به ازای هر خانواده یک گوسفند قربانی می کنند و پس از شکر و شادی به درو محصول می پردازند .

جشن تیرگان (تیر ماه سیزده)

این جشن که همان جشن تیرگان ایران باستان است، در روز سیزدهم تیر ماه برگزار مى‌شود. بدین ترتیب که شخصى که او را خوش‌قدم مى‌دانند، صبح زود به خانه دعوت مى‌شود تا با تکّه چوبى از درخت داغ‌داغان (ته‌دانه) به کیسه‌هاى گندم، آرد و حبوبات ... بزند تا اصطلاحاً به آنها برکت بدهد. همچنین او با همان چوب به اعضاى خانواده هم مى‌زند تا سلامت بمانند. در حین انجام این مراسم کسى نباید صحبت کند، زیرا جریمه مى‌شود. درشب تیر ماه سیزده، مراسم شال‌اندازى نیز انجام مى‌شود. در روز تیر ماه سیزده پاچیدن آب به یکدیگر را خوش‌یمن مى‌دانند.

شب يلدا
شهرستان قزوین

در شهرستان قزوین در شب اول چند فقیر و غنى هندوانه مى‌خورند و اعتقاد دارند مایهٔ تندرستى و سلامت تابستان است. شب‌نشینى و فرستادن چشم روشنى براى داماد تازه و عروس آینده نیز مرسوم است. شام را هم که پاچهٔ گوسفند مى‌خورند و عقیده دارند خاصیت فراوان دارد.

نودهٔ رودبار الموت

در نودهٔ رودبار الموت معروف‌ترین و بهترین خوراکى شب چلهٔ مردم ماهى‌پلو است که آن‌را به عوض هندوانه یا خربزه‌اى که در جاهاى دیگر مرسوم است مى‌خورند. براى تهیه و پختن ماهى‌پلو، هر کس چند روز قبل از شب چله حتماً باید یک ماهى بخرد و بعد یک شب مانده به شب چله این ماهى را درسته در ظرفى مى‌پزد و در جاى خنگ نگهدارى مى‌کنند. شب چله که شد با مقدارى سبزى خشک و روغن و برنج و مخلفات دیگر سبزى‌پلو مى‌پزند بعد ماهى را مى‌آورند و به تعداد افراد خانواده تکه‌تکه مى‌کنند و لاى سبزى‌پلو مى‌گذارند و سر سفره مى‌آورند هر نفر باید سهمیهٔ ماهى خودش را بخورد و ظرف غذاى هرکس هم جدا باشد. رسم است که باید در شب چله هرکسى در خانهٔ خودش باشد و عقیده دارند چنانچه ماهى را قسمت نکنند و ظرف هر کسى هم جدا نباشد در زمستان آن سال به افراد آن خانواده خیلى سخت مى‌گذرد و برعکس اگر ظرف هر نفر جدا باشد زمستان خوبى در پیش خواهند داشت و رزق و روزى سال آینده‌ آنها فراوان خواهد بود. بعد از اینکه شام خورده شد. مقدارى از پولک یا فلس‌هاى ماهى را که قبل از پختن ماهى از آن تراشیده‌اند در یک سینى مى‌ریزند و خوب مى‌شویند و تمیز مى‌کنند و به سر سفره مى‌آورند. سپس سفره را جمع مى‌کنند و این سینى را جاى سفره قرار مى‌دهند. آن‌وقت پدر یا مادر یا بزرگ‌تر خانواده به یکى از بچه‌ها که از همه کوچک‌تر باشد اشاره مى‌کند تا مقدارى از پولک‌ها را بردارد. بعد مقدارى پولکى را که در دست بچه است مى‌شمارند اگر جفت درآمد خوب است و زمستان بارندگى فراوان خواهد شد. به همین علت اگر به‌طور اتفاق براى یک نفر پیش آمد بدى رخ بدهد دیگران به او مى‌گویند: ”فلانی! مگر خداى نکرده شب چله طاق آوردی؟.“ اگر طرف بگوید: ”بله طاق آوردم“ مى‌گویند: ”خدا بزرگ است برو شکر کن“ اما اگر بگوید: ”نه، جفت آوردم.“ مى‌گویند: ”انشاءالله که در همه سال جفت بیاری.“



 

جشن ها وسرورها - قزوين

جشن و سرورهاى مردم قزوین بر دو گونه‌اند : یکى، جشن‌ها و عیدهاى ملى و مذهبى، و دیگرى، جشن‌هاى خصوصی. جشن‌ها و عیدهاى ملى و مذهبى شامل عید نوروز، عید قربان، عید غدیرخم، عید فطر، روزهاى تولد امامان و معصومان، عید مبعث و تولد حضرت رسول (ص) است که مانند دیگر استان‌هاى ایران برگزار مى‌شوند و ویژگى خاصى که قابل بررسى باشد، در آن‌ها دیده نمى‌شود. از آن میان، برخى از جشن‌ها از جمله عید نوروز، به شکل گسترده و همه‌جانبه و باشکوهى برگزار مى‌شوند.
در میان طایفه‌هاى ساکن در استان قزوین، «کله‌بزی»‌ها یا مرغه‌اى‌ها به لحاظ ویژگى برگزارى آیین‌ها و رسم‌‌ها، جایگاه جالب‌توجهى دارند. اکثر عادت‌ها و باورها و رسم‌هاى کله‌بزى‌ها، به نوعى، با آیین‌ها و رسم‌هاى زرتشتیان پیوند دارند و شباهت‌هاى فراوانى با آن‌ها دارند.
براى پیشواز عید نوروز و تحویل سال، هر ساله معمولاً از اول چلهٔ بزرگ زمستان، هر خانوادهٔ مراغى به فراخور استطاعت خود، جانور نرى را اعم از بره، بزغاله و یا حتى خروس، پروار مى‌کند تا براى عید آمادهٔ قربانى کردن شود. جاى جانور باید در ته چاه یا در مکانى باشد که بانگ خروس به گوش او نرسد. پس از چهل روز که از پرورش جانور گذشت و به اصطلاح فربه شد، آن را قربانى مى‌‌کنند و مجلس شب‌نشینى مفصلى تشکیل مى‌دهند که تقریباً هم‌‌زمان با شب آخر چلهٔ‌ بزرگ است. در این جشن، خوراکى‌هایى را که با گوشت جانور قربانى پخته‌اند، با میوه و شیرینى و آجیل‌هاى گوناگونى که تهیه کرده‌اند، در سفره مى‌چینند و همگى بر گرد سفره مى‌نشینند. آن‌گاه پیرمردى که ریاست آن‌ها را دارد و معتمد محل است، ‌ کلهٔ بزى را در میان سفره و در جایى بلند قرار مى‌دهد و پارچهٔ ظریفى روى آن مى‌کشد. سپس دربارهٔ‌ حوادث سال آینده از کلهٔ بز پرسش‌هایى مى‌کند و از کلهٔ بز پاسخ مى‌شنود. آن‌گاه به خوردن و نوشیدن مى‌پردازند و جشن را با شادمانى به پایان مى‌برند.
کله‌بزى‌ها پنج روز پایان سال را مانند زرتشتیان، روزهایى ویژه مى‌دانند و بعضى رسم‌هاى ویژه را در آن روزها به جاى مى‌آورند و از جمله براى مردگان خیرات مى‌کنند. در روز سیزده‌به‌در، جشنى به نام «گل‌گندم» برپا مى‌کنند که در آن، زن‌ها و دخترها با لباس‌هاى تمیز و نو، دست در دست هم حلقه مى‌زنند و ترانه‌اى مى‌خوانند که مطلع آن این است:
گل گندم، گل گندم، گل گندم      گل سرخ و سفید سوداى مردم
یکى دیگر از رسم‌هایى که در شب یلدا برگزار مى‌شود و خاص کله‌بزى‌هاى رودبار است، رسم پیشگویى است. مراغى‌ها سالى یک شب انجمن یا میهمانى مفصلى دارند که همهٔ پیرمردها در آن گرد مى‌آیند. در این انجمن زن‌ها و افراد خارج از گروه کله‌بزى‌ها، حق حضور ندارند. براى محرمانه ماندن این میهمانى، در پشت‌بام و اطراف اتاقى که جایگاه انجمن است، عده‌اى را به نگهبانى مى‌گمارند تا اشخاص غیرمجاز به آنجا نزدیک نشوند. در این میهمانى، پیشگویى‌هایى دربارهٔ کشاورزى، دام‌ها و خوبى یا بدى محصول و کیفیت هوا و بارندگى و سرما و حوادث مهمى چون جنگ‌ها یا بیمارى‌ها و غیره انجام مى‌شود.
این پیشگویى با کلهٔ بزى انجام مى‌گیرد و همانند پیشگویى یا فال «مروا» و «مرغو» (Omen = Praesagium) نزد یونانیان و رومیان و اقوام دیگر است که با قربانى کردن جانورانى چون گاو، گوسفند و مرغ انجام مى‌گرفت.
مراسم عروسى نیز در میان این گروه از مردم قزوین خصوصیات ویژه‌اى دارد. سن بلوغ در میان کله‌بزى‌هاى قزوین براى دختران ۱۵ سال و براى پسران ۱۸ سال است. کله‌بزى‌ها در میان خود همسرگزینى مى‌کنند و از ازدواج با افراد غیرمراغى خوددارى مى‌کنند. عقد ازدواج را یکى از عاقدین رودبار مطابق قانون اسلام جارى مى‌کند. ولى بعد توسط بزرگ گروه، تشریفات عقد و خواندن دعاهاى ویژهٔ آن را مطابق اعتقادات خود برگزار مى‌کنند. مراغى‌ها تعدد زوجات را کفر مى‌دانند و اگر مردى دو زن اختیار کند، ‌ او را از میان خود طرد مى‌کنند و عملش را حرام مى‌دانند. مردى که زنش بمیرد، دیگر زن نمى‌گیرد و هم‌چنین اگر زنى شوهرش درگذشت، دیگر شوهر نمى‌کند. طلاق دادن زن در میان مراغى‌ها، کارى بسیار سخت و دشوار است؛ زیرا مردى که زنش را طلاق دهد، هرگز نمى‌تواند زن بگیرد و هم‌چنین زنى که طلاق گرفت، تا آخر عمر نمى‌تواند شوهر کند.
دختر و پسر، پس از ازدواج، رسم‌هایى چون سِدره پوشیدن و کستى‌بستن را اجرا مى‌کنند. این رسم، یادآور آیین زرتشتى است. سدره، پیراهن سفید و سادهٔ گشادى است که بلندى آن تا بالاى زانو مى‌رسد و بى‌یقه است. کستى یا کشتى نیز بندى است سفید و باریک و بلند که از هفتاد و دو نخ از پشم سفید گوسفند تابیده مى‌شود و هر زرتشتى پس از هفت ‌سالگى از پوشیدن سدره که جامهٔ‌ پارسایى و پرهیزگارى است و از بستن کستى که بندِ بندگى خداوند است، ناگزیر است.
برگزارى‌ رسم‌هاى عید نوروز در استان قزوین همانند نقاط دیگر کشور است؛ به این خاطر، نیازى به شرح مفصل آن نیست. در زیر به چگونگى برگزارى مراسم عروسى و ازدواج در روستاهاى استان، به اختصار اشاره مى‌کنیم:
مراسم عروسى داراى مرحله‌هایى هم‌چون خواستگارى، نامزدى، عقدکنان و ... است. در رسم خواستگارى، و در نخستین میهمانى، دختر براى پذیرایى از میهمانان فقط آب خوردن مى‌برد. بار دوم نیز که میهمانان (خواستگاران) براى گرفتن پاسخ آمدند، ‌ باز هم دختر با آب از آن‌ها پذیرایى مى‌کند. اگر دختر مورد پسند خواستگار واقع شد و خانوادهٔ‌ عروس هم داماد را پسندیدند. بار سوم دختر با شیرینى و چاى از خواستگار پذیرایى مى‌کند.
هنگام جارى شدن عقد، دو دختر روى سر عروس قند مى‌سایند. به جز چیزهایى که به طور معمول در سفرهٔ عقد مى‌چینند، ‌ کاسهٔ آبى هم در سفره عقد مى‌گذارند و یک برگ سبز نیز در آب آن مى‌اندازند. پس از گرفتن «بلی» از دختر، آب کاسه را روى سر و بدن عروس مى‌ریزند.
در شب عروسى، ‌ هنگامى که عروس و داماد به حجله مى‌روند، هر یک سعى مى‌کند پاى دیگرى را به اصطلاح لگد کند؛ زیرا معتقدند آن‌که پایش در رو قرار مى‌گیرد، بر دیگرى تسلط خواهد داشت و خواه‌ناخواه دیگرى از وى تمکین خواهد کرد. در این مراسم، معمولاً پاى داماد بر روى پاى عروس قرار مى‌گیرد. در شب عروسى، مادر داماد «دیزندان» (دیزندان شى‌‌اى است مثلث شکل از آهن که روى تغار مى‌‌گذارند و کیسه‌اى که آن را از آب انگور پر کرده‌اند، روى آن قرار مى‌دهند و سنگ بزرگى نیز بر روى کیسه مى‌گذارند. آب‌انگور قطره‌قطره در تغار جمع مى‌‌شود؛ آن‌گاه با آن شیرهٔ انگور مى‌پزند.)‌ و سه‌پایه‌اى جلوى راه عروس مى‌گذارد تا زبان عروس به اصطلاح کوتاه باشد و در طول زندگى به مادرشوهر و شوهر خود معترض نباشد.



 

پوشاك - قزوين
پوشاک زنان

در گذشته زنان قزوینی زیر پیراهن خود « شلیته » می پوشیدند. به طوری که شلیته به اندازه یک وجب و یا حتی کمتر از دامن آن ها بیرون می آمد . جنس پارچه آن اغلب ململ ، چیت و کرباس بود و در انواع ساده ، گل دار و یا مشکی انتخاب مس شد. جوانان اغلب روی شلیته های خود را با نخ های رنگی گلدوزی می کردند. شلیته گلدار جوانان دارای سجاف پهن بود. برخی دیگر از شلیته ها به جای سجاف لیفه داشت. شلیته لیفه دار از پارچه ضخیم و سنگین مانند مخمل ، ترمه ، تافنه ابریشمی و .. دوخته می شد. معمولا قسمت پایین شلیته را با دست دوخته و آن را به حالت تزیینی در می آوردند که به آن « دالبر» و « دندان موشی » می گفتند.

« یل » یا « نیم تنه » قزوینی که حدودا صد سال پیش در بین اعیان متداول بود، از پارچه ترمه با آستری از پارچه تافته کرم رنگ تهیه می شد . در قسمت جلوی آن ، هجده دکمه فلزی پی در پی می دوختند.زنان در زیر شلیته های خود شلوارهای مشکی می پوشیدند، دمپای این شلوارها تنگ و بالای آن گشاد بود و آن ها را با بند تنبان می بستند.

پاپوش زنان نیز به فرا خوار وضع مالی خانواده ، دارای انواع مختلف بود. در تابستان گیوه های ظریف می پوشیدند. زنان اعیان نیز از کفش های چرمی مدل روز استفاده می کردند. سایر پوشش های مورد استفاده زنان این منطقه عبارت بوداز : کویینگ، جومه، کراس ، شگ، کول چوقا، قرقره تمبون ، اوزون تنبون و ..

پوشاک مردان

استفاده از کلاه در گذشته بین مردان بسیار متداول بود و هر شخص به فراخور شغل و نیز وضعیت اقتصادی خود از یک نوع کلاه استفاده می کرد.

پیراهن ها معمولا به رنگ سفید و ساده و تکمه یقه آن بر شانه چپ بسته می شد و در میان سینه چپ ، از شانه تا زیر سینه ، چاکی داشت. پس از آن پیراهن هایی با یقه های بلند به نام یقه « قزاقی » متداول شد و سپس یقه « ملایی » جای آن را گرفت . یکی دیگر از تن پوش های مردان قزوینی « ارخالق » بود. ارخالق پیراهن جلو باز بسیار بلندی بود که تا انتهای پا می رسید و یقه آن ایستاده بود. در ناحیه کمرتنگ و دامن آن بسیار گشاد بود و در دو پهلو، دو چاک بلند تا کمر داشت.

شلوار افراد کم درآمد، از جنس کرباس و به رنگ آبی یا مشکی بود. این شلوار ها بلند و گشاد و در لیفه آن بند بود. بند تنبان از نخ پنبه بافته می شد. اشخاص اعیان شلوار های دکمه دار می پوشیدند.

پاپوش اغلب مردان در گذشته گیوه بود . این گیوه ها « جوراب » و « آجیده » نامیده می شد و در فصل تابستان مورد استفاده قرار می گرفت . اشخاص اعیان گیوه های بسیار ظریف و مرغوب تری می پوشیدند که به گیوه « ملکی » معروف بود. سایر پوشش های مورد استفاده مردان این استان عبارت بود از : سرداری ، عبا ، چوقا ، پوستین جلیقه ، پوستین آستین دار، کوهنک کوله جد،قدک،دون، قبای مراد بیگی و...

ادبيات شفاهي - قزوين


استان قزوین محل سکونت اقوام مختلف است و هر یک از این اقوام ادبیات شفاهی خاص خود را دارد. تا پیش از گسترش فرهنگ رادیو و تلویزیون، این ادبیات سینه به سینه بین مردم منتقل می شد. در گذشته این ادبیات با زندگی روزمره عجین بود تا جایی که برای تمام مراحل زندگی اشعاری متناسب با آن زمان و توسط مردم زمزمه می شد. از قبیل انواع لالایی ها، ترانه های شیردوشی، مشک زنی ،ترانه های عروسی ورو حوضی ،ترانه های بازی و انواع سوگواری ها.

بخشی از ادبیات مردم این منطقه با احساسات و اعتقادات آن ها عجین گشته است . مانند انواع مراثی که در ایام سوگواری پیشوایان دینی و همچنین انواع مجالس تعزیه خوانی که به مناسبت های مختلف توسط خود مردم اجرا می شد.امروزه بسیاری از مردم مناطق مختلف این سرزمین ،به ویژه ساکنین بخش کوهپایه و خود شهر قزوین ، از این لحاظ غنی بوده و بسیاری از سالخوردگان این خطه ، مجالس را در سینه های خود حفظ نموده اند.

داستان « عزیز و نگار» داستان بسیار دلکش و عاشقانه ای است که به صورت نظم و نثر توسط نقالان منطقه کوهستانی قزوین برای سرگرمی مردم در روزهای سرد زمستانی روایت می شود و همچنین افسانه « نبرد حنفیه ،برادر حضرت علی (ع) با دیو سفید» را می توان از مهم ترین داستان های شفاهی منطقه قزوین به حساب آورد.

اعتقادات وباورها - قزوين
قزوینى‌ها
- شب خانه را جارو نمى‌کنند چون اعتقاد دارند برکت خانه مى‌رود.
- روز سیزده‌بدر زنانى که از داشتن اولاد محرومند، با قیچى سبزه‌ها را مى‌چینند.
- اگر مراسم روز سوم شخص متوفى به جمعه بیفتد، باید همسایه‌اش آش بپزد و آن را از پشت‌بام به خانه‌اى که متوفى در آن بوده بیاورد.
- نشستن در آستانهٔ در را خوب نمى‌دانند و معتقدند هر کس در آنجا بنشیند، مورد بهتان قرار مى‌گیرد.
- اگر جغدى روى دیوار خانه‌اى بنشیند، آیینه، نان و نمک ‌مى‌آورند و آن را فاطمه‌زهرا خطاب مى‌کنند و از او احوال‌پرسى مى‌کنند و مى‌گویند چون مرغ شومى است با دلخورى از آن خانه نرود.

مراغى‌ها
- مراغى‌ها اعم از زن و مرد و بچه، پا برهنه راه رفتن را گناه بزرگى مى‌دانند.
- مراغى‌ها دختر به غیر از مراغى نمى‌دهند و نیز غیر از خودى دختر نمى‌گیرند.
- مراغى‌ها تعدد زوجات را کفر مى‌دانند و اگر مردى دو زن اختیار کند او را از میان خود طرد مى‌کنند.

ترک‌ها 
-  به هنگام بارش تگرگ، اگر اولاد اول یک دانه از تگرگ‌ها را بخورد بارش آن قطع خواهد شد.
- اگر دو نفر در یک محل در یک روز فوت کنند، به همراه آن دو نفر یک مرغ نیز دفن مى‌کنند.
- خانم‌ها هنگام بازگشت از مراسم تدفین، نباید مستقیم به خانهٔ خود بروند. آنها اول باید به منزل کس دیگرى بروند و پس از چند ساعت به منزل خود باز گردند.
- اگر زنى که بچه دو قلو دارد، گلوى کسى که درد مى‌کند بمالد -به اصطلاح گلوى آن را بر دارد- آن شخص بهبود خواهد یافت.
- اگر هوا هم آفتابى باشد و هم باران یا برف ببارد، مى‌گویند عروسى گرگ‌ها است.


ورزش ها و بازی ها - قزوين

ورزش ، بازیها و سرگرمیها ، زورخانه – تکیه و قهوه خانه ها ، کانونهای فرهنگ مردم

ورزش و بازی و سرگرمی پدیده های هستند که از نظر زمان راه را به کهن ترین دوران زندگی بشر می برند و سرآغازی برای آنها نمیتوان تعیین کرد در ایران نیز به شهادت افسانه و اساطیر و متن های نوشته و یافته های باستان شناسی ، نشانه های فراوان از وجود ورزش و بازیها و سرگرمیها در طول زمان در دست است .
در متن های تاریخی مربوط به قزوین ، دوران صفویه از نظر به دست دادن مدرک درباره گونه های مختلف ورزشی و بازیها و سرگرمیها از اهمیت و اعتبار فراوانی برخودار است . بنابر آنچه که در نوشته های تاریخی و بویژه سفرنامه ها آمده مشاهده می کنیم که شهر قزوین در زمینه فعالیتهای ورزشی بازیها و سرگرمیها و کارهای نمایشی از شهرهای پر فعالیت ایران به شمار می رفته است . این فعالیتهادر دو گونه از جایگاهها برگزار میشده است ، نخست در فضای آزاد و به طو عمده در میدانهای بزرگ شهر به ویژه میدان سعادت و یا میدان شاه و دیگری در جایگاههای سربسته چون : زورخانه ها ، چاله حوضها ، تکیه ها و قهوه خانه ها . ورزشهایی چون سوار خوبی – تیر اندازی – چوگان – قپق اندازی – و بازیهای دسته جمعی چون : گرگ بازی – قوچ بازی – خروس جنگی و بالاخره کارهای نمایشی چون : معرکه گیری – شعبده بازی – خیمه شب بازی – بند بازی – کشتی های نمایشی – شمشیر بازی ویژه فضاهای آزاد و بویژه میدان بزرگ و اصلی شهر ، میدان سعادت بوده است .

کشتی پهلو به پهلو

این نوع کشتی که از قدیمی ترین انواع کشتی است ، در مراسم عروسی انجام می شود: دو نفر پهلوی هم به پشت می خوابند و پا های خود را (دو پای مخالفی که در کنار یکدیگر است ) به هم گره زده و شروع به زور آزمایی می کنند. شخصی که قوی تر است ، پای رقیب خود را زودتر از زمین بلند کرده و حریف خود را از جا حرکت می دهد. متاسفانه این کشتی امروز به فراموشی سپرده شده است .

چوب چنگ

در بیشتر روستاهای استان قزوین ، یکی از سرگرمی های جوانان در روز عروسی (( چوب جنگ)) است. جوانان چوب به دست می رقصند و به طور نمایشی به مبارزه با یکدیگر می پردازند.

خوراک - قزوين

استان قزوین نیز مانند سایر استان‌هاى کشور داراى انواع غذاهاى سنتى است که برخى از آنها در مناسبت‌هاى ویژه و تعداد بسیارى نیز به شکل عادى در طى سال تهیه مى‌شود.

برخى از غذاهاى استان قزوین عبارتند از: قیمه نثار که در میهمانى‌هاى رسمى و عروسى‌ها تهیه مى‌شود و گاهى هم شیرین‌پلو جاى آن را مى‌گیرد، قیمه در مجالس عزا، دم‌کباب یا قیمه آب‌دار در هنگامى که زوّار از زیارت باز مى‌گردند، دیماج براى روز پنجاه‌بدر، خاگینه براى عروس و داماد در صبج روز پاتختی، رشته‌پلو با ماهی براى شب عید نوروز، سبزى‌پلو و ماهى دودی براى شب چهارشنبه‌سورى و روز سیزده‌بدر، کله‌پاچه براى افطار روز بیست و هفتم ماه رمضان (روز قتل ابن ملجم) و آش شعله‌قلمکار که معمولاً در روز بیست و هشتم صفر بصورت نذرى امام حسن مجتبى (ع) پخته مى‌شود.

سایر غذاهاى این استان که در طول سال تهیه مى‌شود عبارتند از: انواع آش (آش آلو، آش دوغ، آش رشته، آش شیرین، آش دندان‌کشه، آش شیربرنج و ...)، یتیمچه، آبگوشت، ماش‌پیاز، اشگنه و ... .

پلو و خورشت

شیرین‌پلو

سیب‌زمینى را پخته و آن را رنده مى‌کنند. سپس چند عدد تخم‌مرغ به آن اضافه مى‌کنند. بعد آن را درون تابه ریخته داخل فر مى‌گذارند تا خوب بپزد. سپس آن را به شکل لوزى درآورده و روى آن شیرهٔ قند قوام آمده مى‌ریزند. برنج دم کشیده و آماده را داخل ظرف ریخته، وسط آن هم گوشت پخته مى‌ریزند و روى آن شکر و پودر پسته هم اضافه مى‌کنند.
قیمه‌نثار

گوشت قیمه و پیاز را تفت داده و به آن آب اضافه مى‌کنند تا بجوشد. وقتى قوام آمد، به آن خلال پسته، بادام و نارنج همراه هل و گلاب و زعفران اضافه مى‌کنند و بعد از چند دقیقه از روى شعله بر مى‌دارند.


ترشی ها

گله‌ترشى

مقدارى سرکه و شیرهٔ انگور را باهم مخلوط کرده و بعد انگور را داخل آن مى‌ریزند. این ترشى پس از چهل روز آمادهٔ مصرف مى‌شود.
هندوانه‌ترشى

هندوانه‌هاى کوچک را داخل سرکه ریخته و مى‌گذارند به مدت بیست الى بیست و پنج روز بماند. سپس تفاله‌هاى شیرهٔ انگور را داخل یک ظرف ریخته، روى آن کمى آب مى‌ریزند و بعد از چند روز که کاملاً ترش شد، هندوانه‌ها را لابه‌لاى تفالهٔ انگور مى‌گذارند و پس از چهل روز آن را مصرف مى‌کنند.
پیازترشى

سیر و نعناع تازه را چرخ مى‌کنند و آن را داخل سرکه مى‌ریزند. سپس پیازهاى کوچک به آن اضافه مى‌کنند و مخلوط را در جاى گرم نگهدارى مى‌کنند. این ترشى پس از حدود بیست و پنج الى سى روز به رنگ کبود در آمده آمادهٔ مصرف مى‌شود.
زالک

مواد مورد نیاز این ترشى خیار چمبر، سبزى ترشى (ترخان، نعناع، جعفری، گشنیز و مرزه)، سیر، فلفل و سرکه است. ابتدا سبزى پاک شده را چرخ مى‌کنند، سپس خیار را با سرکه مى‌جوشانند تا نرم شود و بعد از سرد شدن آن را بصورت مربع‌هاى کوچک خرد مى‌کنند. در آخر خیار، سبزی، سرکه، سیر و فلفل را داخل ظرف مخصوص ترشى ریخته و مى‌گذارند مدتى بماند تا آماده شود.
نوشته شده توسط ليلا در 3:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 9 آذر1392

مردان تنوع طلب

علوم و تحقیقات محققان نشون داده مردان به واقع تنوع طلب هستند. مردان به دنبال پخش کردن عنصر زایندگی هستند و زنان به دنبال پناهی برای فرزند به دست آمده اند بنابراین زنان تک پر هستند و مردان پرپر.

اما از نظر من این علم زائیده ی مردان هست. حتی اگر زنان این تحقیقات را انجام داده باشند این علم زائیده ی یک عمر سرکوبگریه.

زنان یک عمر جایزه گرفتند که میلشون را سرکوب کنند٬ و حتی اگر هیپنوتیزشونم کنید چیزی گیرتون نمیاد چون این میل در زیر لایه های بسیار سرکوب و قفل شده.

با اعتراف به اینکه حس زنان مانندمردان هست جامعه زنان و همچنین همسر این زنان احساس امنیت را از دست میدند و لذت را از هم سلب میکنند. زنی که از خودش و دیگری لذت میبره میتوانه خیلی خیلی لذتبخش و جذاب باشه اما بهرحال ما همیشه پشت ترسها و عدم امنیتهامون گیر کردیم.

زن هم مثل مرد هست تفاوت ظاهری باعث نشده تفاوت لذتشون متفاوت باشه. بعضی از زنها هم تنوع طلب هستند ضمن اینکه تمام مردان تنوع طلب نیستند و در معنی بهتر :

بعضی آدمها هستند دراین توهم گیر کردند که در جنس مخالفشان چیزی هست که آنها ندارند٬ بنابراین بدنبال جنس مخالف و کامل کردن خودشان هستند٬ وقتی با یکی آنرا بدست نمی آورند فکر میکنند شاید در دیگری باشد.

و ما اسمش را میگذاریم تنوع طلبی.

و دوباره در انتها اشاره میکنم٬ میل به چیزی داشتن به معنی انجام دادن آن نیست مگر اینکه این میل دیده نشود و رشد کند و به جای اینکه ما آنرا ببینیم و بپذیریم او ما را کنترل کند و در دست بگیرد.

نوشته شده توسط ليلا در 10:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 7 آذر1392

دنیای جدید

این دنیایی که ازش نوشتم واقعا جدید نیست بلکه از این جهت جدید هست که داره فراگیر میشه و من عاشقشم. یک لحظه هم فکر نکنید که پر از خوشبختی هست و نه اینکه نیست بلکه بهتره بگم پر از لیلا و واقعیت لیلاست برای همین خیلی ازش خوشم میاد همین که خودم را قبول میکنم.

اگر نمینویسم برای همینه. برای اینه که دنیایی که خودم را توش میشناختم خیلی داره تغییر میکنه و من واقعا جسارتش را ندارم بگم کی هستم.  مثل اینکه در خفای تیپ زدنها و آرایش کردنها و لباسهای شیک خودت بدونی بدون عملهای جراحی و اصلاح و آرایش چه شکلی هستی و خودت را هم دوست داشته باشی. اما مشکل اینجاست که محافلت را باید عوض کنی چون دیگه جلوی دوستات راحت نیستی. دیگه از انکار کردن واقعیت شخصیت انسانی خودت خسته ای. دیگه از توضیح دادن اینکه: انسان گاهی خوبه گاهی بد. گاهی عالیه گاهی افتضاح خسته ای بلکه داری زندگیش میکنی.

دیگه خسته میشم از اینکه بنویسم هر اتفاقی تو زندگیمون میافته اکثرا عاملش خودمونیم و خودمون بدبختی را میخوایم و ازش لذت میبریم.

مثل زنهایی که از کتک خوردن لذت میبرند. از احساس مورد توهین قرار گرفتن و مورد تجاوز قرار گرفتن لذت میبرند (گاهی شخصیت مهرطلب هستند)

مردانی که از هیولا بودن و نقش کثافت داشتن لذت میبرند.(گاهی شخصیت برتری طلب هستند)

و چه داستانهایی که بابت همین عشقه ما به مهرطلبی و برتری طلبی ساخته نشده. و چه عشقی در کل ما نسبت به مورد ظلم قرار گرفتن وجود داره. اینکه کسی به ما ظلم کنه و ما آدم خوب و قابل قبولی باشیم چه کیفی میده.

چطور میشه از پذیرفتن زنانگی و مردانگی وجودحرف زد وقتی نتیجه اش میشه تمایل به هم جنسی.

چطور میشه اینها را گفت وقتی شخصی که میشنوه فرق بین حس داشتن و تمایل داشتن را با انجام دادن نمیدونه؟ که عمرا اگه قبول کنه همه آدمها چنین تمایلی را دارند. فقط من آدمی هستم که رفتم پشت سرم را هم دیدم و فهمیدم چند تا موی سفید دارم شما ندیدید چند تا موی سفید دارید و پشت سرتون تو مغزتون تو وجودتون چی میگذره؟ که اتفاقا ندیدنش باعث میشه برخی این کارها را انجام بدند و ضربه اش را هم بخورند.

و همه اینها انتخاب خودشونه.

 لینک: http://www.golshanemehr.ir/article.php?id=7540

لینک: http://www.aria-law.com/Data-View.aspx?lang=fa&id=6859

در این لینک حتما تعاریف خشونت و مصادیق خشونت(آخر متن) را ببینید: هدف از خیانت درواقع توهین کردن و خشونت علیه طرف مقابل است.  هدف از بی حوصلگی طرف مقابل نشان دادن خشم وخشونت است نه اینکه طرف واقعا بی حوصله باشه بلکه ناخودآگاه قصد داره به طرف مقابل اعلام کنه "تو نمیتوانی حال من را خوب کنی".

نوشته شده توسط ليلا در 11:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 28 آبان1392

فضولهای ارزشمند

کمی فضولی تو زندگی خیلی خوبه و تازه نشانه زنده بودنم هست٬ میگند همیشه چشمی هست که ببینه برای همین بوده که راز خیلی از جنایتها توسط افراده ارزشمنده فضول باز شده.

منو دوستهام گروه فضول را تشکیل دادیم. گروه فضول یک محرک هست. مثلا شما برای دانشگاه میدونید برای آخر ترم مجبورید درس بخوانید وگرنه باید دیرتر مدرک بگیرید و هزینه تحصیلی را هم باید بدید. در این گروه فضولها ما یک برنامه ریزی منطقی تعیین میکنیم برای کارهایی که واقعا ستم نیستند و قابل انجام هستند و زمان تعیین می کنیم اگر طی زمان مشخص شده کار انجام نشد باید هزینه بدیم این هزینه اول کار مشخص شده و قابل تغییر و هیچ نوع بخششی نیست. حتی هزینه عدم ورود به جلسه هم داریم.

خواستم بگم شما هم دوست داشتید حتی شده یک گروه دو نفره درست کنید برای کارهاتون. فقط باید یادتون باشه در اجرای حکم هیچ رشوه٬ گذشت دوجانبه و ... ای نباید در کار باشه وگرنه اصلا گروه به درستی شکل نگرفته و نمیشه بهش گفت گروه فضولها.

نوشته شده توسط ليلا در 10:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 27 آبان1392

بازتاب یک احساس

یکی از دوستانم که از دید من احساسش را در ارسال این آهنگ گذاشته بود و با ایمیل بقچه بندی اش کرده بود

باعث شد این متن را بنویسم.

آهنگ را از اینجا گوش کنید:(اصلا هم معنیش را نمیدونم)

http://music.big.az/Rafet_El_Roman_-_Kalbine_surgun_ft._Ezo-558385.mp3.html

(روی دکمه قرمز که بزنید کلش را میتوانید دانلود کنید و اگر روی دکمه آبی بزنید یک تیکه اش را همانجا میتوانید گوش کنید)

 

متن من:

من ايراني هستم سي و چهار سالمه، نه به خاطراعتقاداتم بلکه براي احترام به ناخودآگاه جمعي ايرانيها حجاب دارم، اگردر کشور آزادي بودم براي رقصم جايزه‌هاي خوبي ميتوانستم دريافت کنم، اما اينجا هستم، چون عاشقم ايران هستم و قسمتي از ايران هستم و مگر ميشه از ايران جدا شد.

اول انقلاب شد، بعد جنگ، بعد مغزهاي ايران را که ما پرورش داديم از ما جدا شدند و رفتند به کشورهاي به ظاهر جهان اول،

همچنان اين مسير تخريب در ايران ادامه داره و در عشق جدا کردنه اسم فارس از خليج هستند

 

اما من همان قسمتي از ايران هستم که هم بهش متصلم هم ازش جدا، مي‌زايم و ايران را زنده ميکنم زيرا ايران زنده است و مرا زائيده، من بهمراه خيلي ها از ايران زائيده شديم و ايران را مي‌زاييم.

نسل ما نسل عطف است، نسل تحولي عجيب و ساکت است، مانند تحولات کره زمين، مانند تبديل هر مرگي به زندگي و تبديل هر فسادي به سلامتي، ما تحول نسل سوخته به سمت نسل زاينده ایم. نسلي که اول از کربنهاي سوخته‌ي خودش الماس مي‌سازد و خودش را مي‌زايد و سپس ديگري را مي‌زايد و تحول ميکند.

من از تفکرات سوزنده و بمبهاي تو سوختم، خودم هم بي‌تقصير نبودم، با تو سوختم اما نه اينکه با تو نتوانم برقصم! من ايراني هستم، اما نه اينکه از آهنگي که ديگر کشورها با عشق مي‌افرينندش لذت نبرم و نرقصم، من با سازهاي زاينده‌ي تو مي‌رقصم، من با فيلمهاي زاينده‌ي تو اوج مي‌گيرم.

من ايراني هستم نه متصل به ايران نه جدا از ايران.

من با تو يکي هستم و از تو جدا هستم.

هر زمان که چراغ درونيت را يافتي ترا ديدم و لذت بردم، چراغي که فزاينده است و مي‌زايد و لذتی مي‌آفريند که همه به اندازه‌اي که ميخواهند و ميتوانند سهم مي‌برند. 

نوشته شده توسط ليلا در 9:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 14 آبان1392

«مظلوميت» قدرتی نامرئی در ایران

پائيز است، زمستاني ديگر در راه است، دوباره، به عهد خودش وفا ميکند، تا به حال که اين چهارتا خوش قول بوده اند، زمستان و آن نجواهاي زمستانه که در خانه کنار هم داشتيم که کمي گرمترمان کند، هميشه خاطرات خاص و رازهاي گذشته در اين دوران بازگو ميشد که ما را گرمتر هم می کرد، گاهي براي خريد کشک ماه رمضان مسافتي طولاني را مي‌رفتم و نگران از اين بودم که نوک بيني‌ام قرمز مي‌شود و وقتي از کنار پسري رد مي‌شدم خجالت مي‌کشيدم، يکبار پس از خريد وقتي به خانه رسيدم خواهرم از محل کار برگشته بود و خيلي خوشحال شدم که در اين گرماي دونفره ي منو مادرم، گرماي جديدي اضافه شد که از گرماي آش هم لذت ببرد.

زمستان و آن انارهاي شب يلدا، خصوصا اگر خوش‌شانس بوديم و برق مي‌رفت چه محفل آرامش بخشي مي‌شد، انگار همه چيز در نور چراغ نفتي که سوسو ميکند زيباتر جلوه ميکند و خاطراتش عميق‌تر است. خودم هم نميدانم چرا؟ اما شايد نفت که سالها طول کشيده به بار آيد وقتي يکي از همراهان ما باشد، ميتواند خاطره اين هم‌نشيني را همانقدر به تعداد سالها حفظ کند، خصوصا که اگر جشني مثل شب يلدا هم در کار باشد، که جشن خودبخود ماندگاري دارد.

زيباترين لحظاتي که از کودکي داشته‌ام همين ماندگارترينها هستند.

اما حالا چرا دنبال چيزهايي هستم که ماندگار نيست؟ امروز يکي از همکارانم مي‌گفت: محروميت و فقر باعث شده ايرانيها حتي بعد از گذشت سالها، احساس ناامني را نسبت به غذا داشته باشند، گفتم فقر همين است که راهی نیابی که نداري را تبديل به دارايي کني و ضربه روحي که خورده‌اي را درمان کني، فقر براي دوره هاي قبل نبوده بلکه حالا هم هست،‌ شايد بهمين خاطر است که من دنبال چيزهايي کم عمر هستم و خواسته هایم را با تغذیه ای سطحي پرميکنم، واقعيت مسئله اين است که قرار است خودم را راضي نکنم و اين هدف اصلي کارهايم بوده، براي همين است که دارم اما ناراضي هستم، مي‌خورم اما سير نمي‌شوم. وگرنه سير شدن و راضي شدن خيلي راحت‌تر از اينهاست. انگار يک مسابقه‌اي سالها برقرار شده که هرکس ناراضي‌تر برنده‌تر. هر کس مظلومتر و ناکامتر، ارجح‌تر. يعني حق به حق‌دار نمي‌رسد،‌ بلکه حق به مظلوم مي‌رسد. برای همین است که انسانی سالم شخصیت و لذت بردن از احساس توانائی اش را کنار میگذارد و گدایی را بر میگزیند.

نوشته شده توسط ليلا در 10:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 9 آبان1392

زندگی مبتذل یا مرگ اندیشمندانه

 تفکرم درحال حاضر تاریکیست

اشتباهاتم زیاد و تکراریست

بارها مرده و زنده شده ام و با چشمانی باز تکه تکه شده ام و شکنجه شده ام

بارها هیولای مرگ که از خود مرگ دردآورتر و رنج آورتر است ناخنکی به صورتم زده

و دندانهایم را فشار داده

بارها به خودم گفته ام که هرچه میگویی چرت است

بارها خودم را زمین زدم و سوزاندم همانطور که به تمام نسل سومی های سوخته یاد دادند چطور اینکار را با خودشان بکنند که چطور با نامهای فلسفی و با اسمهای نسل سومی خودشان را در جایی که نباید مهره ای سوخته ببینند و دیگران را مقصر این سوختگی بی حاصل

بی حاصل است چون من سوخته باشم و دیگری مقصر باشد یعنی اینکه امید به هیچ درمانی نداریم

بارها لباس فلسفه پوشیدم تا تمام تاریکیهایم را پوشش دهم از بار زندگی به تاج مرگ برسم

قلبم را فشار داده ام و حماقت را برگزیده ام و اسمش را دانایی گذاشتم

بارها به نام دانایی و شخصیت و فلسفه و ... طعم زندگی را به نام مبتذل بودنش از خودم دریغ کردم

بارها در همین وبلاگ خودم را سلاخی کردم

بارها برای فرار از ندیدن چرکها و دردهایم زیر پتوی فلسفه خوابیدم و نرفتم و جاری نشدم که رفتن درد داشت چون ته پاهایم و روی پوستم همه پر از غده بود

اما ترجیح میدهم زندگی کنم حتی با چرت و پرتهایم اما نمیرم با فلسفه ام

خوشبختانه از مسیر به ظاهر متفکرانه ی دیگر مقصری خسته شده ام

خسته شده ام از اینکه همیشه کسی بود که ما را سوزانده بود و همه باید با هم مینشستیم و عزا میگرفتیم.

من فعلا خدا و ناخدا و شیطانی هم نمیخواهم که قرار است به داد مظلومیتی برسند یا کسی را مظلوم بسازند

اما به هر چه چنگ میزنم همه باز هم فرافکنیست

جاری شدن و چنگ زدن و نبودن                 هیچ چیز نبودن

لااقل از پشت در ایستادن و ترسیدن و توهم دانایی و سلاخی حماقت بهتر است


برچسب‌ها: هیچم
نوشته شده توسط ليلا در 1:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 7 آبان1392

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

دوباره تو شرايطي گير کردم که شش سال پيش تقريبا توش گير کرده بودم، و ديروز داشتم فکر ميکردم اي کاش همون شش سال پيش اين شرايط سخت را تحمل ميکردم و موضوع را حل ميکردم و در دانشگاهه روزگار به مرحله بعد ميرفتم، اما شش سال پيش که گير کرده بودم به خدا توکل کردم و ازش کمک خواستم و بهش گفتم خيلي گير کردم لطفا راهم را باز کن و اون راهم را باز کرد اما حالا ميدونم خودم بايد راهم را باز کنم وگرنه تو اين مرحله ميمونم. ديروز داشتم فکر ميکردم شش سال پيش با افيون مذهب خودم را تسکين دادم و خودم را گول زدم و شش سال عقب افتادم مثل خيلي از ضررهايي که کردم اين هم خودم کردم که لعنت بر خودم باد. موضوع مربوط به حقي هست که ازم گرفته شده يعني در حقم بدجوري اجحاف شده. دوست داشتم دوباره از خدا کمک بخوام و دوباره از اين تله‌اي که خودم براي خودم مهيا ميکنم دربيام، اما پاسخ دادم: اشتباه نکن خودت بايد حلش کني نه خدا وگرنه دوباره همين تله را براي خودت مي‌سازي وقتي خودت دوست داري نقش اسير را بازي کني باز هم يک تله جديد مي‌سازي. در انتهاي امر طي اين کشاکش به اين نتيجه رسيدم که بله تا وقتي که خودم واقعا نخوام تو تله‌ها ميمونم اما فعلا به کمک خدا نياز دارم، اين من هستم که خودم را ميندازم تو تله و اين من هستم که از خدا کمک ميخوام که بيام بيرون و چقدر حس شيدايي رو که تو اين لحظه پيدا ميکنم دوست دارم، وقتي با خدا نيايش ميکنم رابطه دوطرفه ميشه، حسي واقعي، چون خودم هستم و از خودم دارم جريان پيدا ميکنم، ميدونم اين نوع نيايش اشتباه بوده و تکرار روابط کودک و مادرانه بوده، اما نياز به فرصت دارم تا حلاوت رابطه جديدي را با خدا شروع کنم، من فعلا همين را بلد هستم، يعني خودم را بندازم تو تله و با ريسمان خدا از تله در بيام، باورم نميشه وقتي اين ريسمان آويخته ميشه عين معجزست اما واقعا دري به سمت آدم باز ميشه. عشق به خدا تو اون لحظه از هر چيزي برام ارزشمندتر ميشه. اتصال به چيزي که اون برام فرستاده و از خدا ميخوام روشهاي بهتري را امتحان کنم و ببينم واقعا روشهاي بهتري براي زندگي کردن هست که نياز به اسير شدن و تو تله افتادن نباشه و در عين حال خدا را به همين نزديکي احساس کنم. من خدا را در معجزات درک ميکنم و اينقدر از نظر درک لطيف نشدم که هو‌الطيف را بدون نياز به معجزه شدن در زندگيم درک کنم و حظ ببرم يا شايدم نخواسته بودم اما الان ميخوام.

عشق و شيدايي بهمين دليل برام منزجر کننده بود چون بخاطرش تاوان زيادي ميدادم، مثل جريان اسارت و معجزه بهمين شکل براي رسيدن به عشق نياز داشتم سختي زيادي را تحمل کنم و اين باعث ميشد از عشق بيزار باشم. اما الان ميدونم عشق يک نعمته، شيدايي يک لذته اينها ميتوانند بدون نياز به مشکلات جدي و معجزه اساسي هم بوجود بياند.

صبح با صداي اذان از خواب بلند شدم و حسي عميق در حد شهود از من خواست که بلند شم و نماز بخوانم، اما اين کار را نخواستم انجام بدم، دوباره حسي پيدا کردم که داره تلفنم زنگ ميزنه وبايد جواب بدم، دقيقا صحنه موبايل رو ديدم و دکمه سبز زنگ پاسخ را، بعد بلند شدم،‌ نماز خواندم و نيايش کردم، احساسي که از لحظه بيداريم تا اتمام نيايش داشتم قشنگ‌تر از هر چيزي بود. انگار ذهن آدم نفس ميکشه و باز ميشه، ميتواني همه را دوست داشته باشي و تمام اشتباهاتت را ببخشي و با نيرو و انگيزه‌اي دوباره بلند شي با اين نيت که کارهات را خودت درست کني و مسيرت را پيدا کني. من فکر ميکنم حتي ارزشمندتر از يک زندگي ايده‌آل همين هست که آدم تو ذهنش و نيتش قصد خير براي خودش داشته باشه شايد براي همين هست که بارها تو قرآن آمده: «خداوندا ما را ببخش بخاطر ستمي که به خودمون روا داشتيم.»  منظور همين بوده که گاهي نيتمون براي خودمون خير نيست.

رابطه با خدا و عشق با خدا مثل دستگاه چاپ پول هست بدون پشتوانه ی خودمون از ارزش ساقط میشه یعنی تلاش و خواستن ما باید پشت این اسکناسها باشه وگرنه نتیجه اش تورم و توهمه.

خيلي حرفها در اين رابطه و حس عشق دارم که عشق و حس مربوط به آن واقعا ارزشمنده اصلا طرف مقابلت مهم نيست، عشقهاي قبليتون را بياد بياريد، طرف مقابلتون مسلما بدرد شما نميخورده اما حس قشنگ شما هنوز هست، حس قشنگ عشقي که داشتيد قفل شده در همان دوره سني که ديگه بر نميگرده قفل شده به همان آدم خاص در همان سن، و اون آدم و غيره اصلا مهم نيستند و از ياد شما رفتند و از اهميت افتادند اما حس عشق هنور هست، پس همه حرفهام را نميزنم و خلاصه‌شون ميکنم در اين نيم بيت حضرت مولانا:

شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

نوشته شده توسط ليلا در 11:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 29 مهر1392

دانستن و بودن

دانستن دلیل بر بودن و شدن نیست به این معنی که اکثر سیگاری ها میدانند سیگار ضرر داره و اکثر پرخورها میدانند که با پرخوری چاق میشند اما این دانایی به بودنشون خیلی کمک نمیکنه.

اما اگر نیت ما از گسترش اطلاعات و دانایی این هست که تغییر کنیم راههای بهتری برای تغییر هست.

جاری شدن درون خویشتن.

مثلا برای یادگرفتن تار زدن٬ دانستن اینکه چطور باید تار بزنیم نمیتواند ما را تبدیل به نوازنده خوبی بکند٬ تا زمانیکه تار را به دستمون نگیریم و وارد عمل نشیم اتفاقی نمیافته٬ اولش ناهنجار تار می زنیم حالا اینجاست که دانایی به کار میاد٬ بعد از اینکه مدتها دانایی با عمل همراه شد و تمرین کردیم تازه میتوانیم نوازنده تار باشیم.

اینم کوتاهترین مطلب خودشناسی من.

نوشته شده توسط ليلا در 10:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 29 مهر1392

کنسرت علی عبدالمالکی

گاهی احساس میکنم پشت ماشینی نشستم که راننده اش یا مسته یا خوابه البته راننده آدم مشتی هست و خنده داره.در ایامی که تصور میکردم پولدار هستم یک کنسرت رزرو کردم که هیچکدام از دوستانم حاضر نشدند با من همراه بشند و من حتی یک لحظه هم از خودم سئوال نکردم چرا اینها نمیاند؟

دیروز که کنسرت علی عبدالمالکی بودم تازه فهمیدم من کمتر آهنگهای این آدم را گوش کردم و نمیدونم شاید آهنگهای خواجه امیری بوده که من اشتباها فکر کردم اونه و به اون نیت این کنسرت را رزرو کردم. البته خیلی هم افتضاح نبود اما ارزش کنسرت رفتن را هم نداشت.

علی عبدالمالکی موقع معرفی گیتاریست ها میگفت: این یکی...!!! فلانی هست مثلا. البته ساکسیفونیست و نوازنده ساز کوبه ایش خیلی با روح و زنده بود کارشون.

کلا میتوانم بگم تا هنرمند شدن خیلی فاصله داره. صداش خوبه نه در حد یک هنرمند و رفتارش و توانائیهاش اصلا هنرمندانه نبود فقط میشه گفت یه آدم ریزه خیلی بامزست و کارش به درد جشنهای خصوصی میخورد نه کنسرت. بعضی از صندلیهای وسط سالن خالی بود طوریکه از صندلیهای انتها و از اطراف سالن اومدند و پرش کردند.

خلاصه گاهی هزینه هایی میدم فقط برای اینکه حال خودمو بگیرم. یه همچین آدمی هستم من. با این حال از دیدگاه و انتخاب من دست و پا شکسته رفتن بهتر از نرفتن هست.

نوشته شده توسط ليلا در 9:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 27 مهر1392

پروانه شدن

این متن ارسالی تو قسمت نظرات از دوستم مهسا اینقدر زیبا بود که ترجیح دادم بیارمش اینجا:

 

جایی که برای کرم ابریشم پایان دنیاست پروانه ای متولد می شود
برای پروانه شدن راه زیادی لازم است. باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد
باید فهمید که پرواز آن قدر ها هم که فکر می کنیم ، ساده نیست.
باید دانست که اگر ترس در دل راه یابد ، سقوط حتمی ست.
برای پروانه شدن ، گذشتن از تنگنای پیله های در هم تنیده شده زندگی لازم است.
گاه چنان این پیله ها در هم گره خورده اند که خستگی در تک تک سلول های بدن خانه می کنند و
این خیال به وجود می آید که رهایی غیر ممکن است
ولی تنها کسانی می توانند پروانه شوند که بیش از همه امید داشته باشند و البته صبر...
پروانه به ناچار باید پرواز کند و شرط اول پرواز ، گشودن بال هاست.
بال های ضعیف و رنجور ، پروانه را از پرواز باز می دارد.
, شرط دیگر نترسیدن از ارتفاع است
پروانه بودن ، قلب پروانه ای می طلبد. و احساس پروانه ای، برای یافتن گل ها
برای درک زندگی و این که
در نگاه كساني كه معني پرواز را نمي فهمند هر چه اوج بگيري كوچكتر مي شوی ...

پروانه شو ...پرواز کن به بیکران ... بال بگشا به آن ابدیت بی انتها

بتن این پیله ها را ...پیله های در هم تنیده را...آغاز کن زندگی را با عشق و امید ....پرواز کن آغاز شو که گاهی زود دیر می شود ... مگذار دیر شود برای پریدن و شکفتن و آغاز و پرواز ....

نوشته شده توسط ليلا در 10:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر