تبليغاتX
زندگی فلسفی
نوشته‌هايمان تنها ثبت آنچه در راه ديديم است و نه هر آنچه بود و نديديم.

خدا چيست و يا کيست؟

خدا نيرويي‌ست که هر زمان به سراغش بروم من را آرام مي‌کند، چون تصور ميکنم وقتي از او درخواستي دارم به من پاسخگوست. خداوند يک شخصيت است، يک شخصيت پيچيده، عجيب گاهي مفيد و گاهي مضر.

او قدرتمند است و توانايي انجام هر کاري را دارد،

او خير همه انسانها را ميخواهد و اين خيلي مهم است، چون وقتي تصور ميکنيم که خدا خير مرا ميخواهد و خداي تو هم خير ترا ميخواهد و خداي منو تو يکي هستند يعني يک نيروي واحدي را به هم پيوند مي‌زنيم که خير من و ترا ميخواهد و خير من باعث بدبختي تو نيست و اين يعني وحدت در کثرت، يعني يگانه بودن و وحدت داشتن افراد کثيري از جهان، اين تصور به خودي خود وحدت ايجاد مي‌کند، ما به واسطه خدا حداقل يک قسمت کوچکي از ذهنمان را مال يکديگر و براي خير هم مي‌دانيم و اين يک تفکر بالغانه است که اگر من رشد کنم تو هم ميتواني رشد کني و من جاي ترا اشغال نکرده‌ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط ليلا  | 

خوشبختانه دوستان متفاوت و جذابي دارم، علاقمند هستم تعداد اين دوستان و تکرارشان درزندگي‌ام قوت بگيرد. در اين نقطه از زندگي تکرار کردن زيباست زيرا همانطور که کار نيکو کردن از پر کردن است، تکرار دوستيها و خوبيها، قوت گرفتن درخت زندگيست يا به عبارت ديگر توانا شدن موتور توليد خوشحالي است.

از نظر من دوستي به معني مزه کردن ناخودآگاه جمعي است.

نعمت دوست داشتن لطف روبرويي با چشمه‌اي از انسانيت است.

در اين مدت خيلي خيلي کوتاه که هنوز يادمان نمي‌آيد از کجا آمده‌ايم و قرار است به کجا برويم، چقدر لذت‌بخش هست که مزه زندگي را با طعم دوستي جذاب‌تر کنيم.

يکي از دوستانم مي‌گفت بدي کردن راحت‌تر از خوبي کردن هست، گفتم من تصور مي‌کنم اگر هر کار خوب يا بدي را که در جامعه قوت گرفته، انجام بدهي خيلي راحت‌تر هستي تا زمانيکه بخواهي کار جديدي انجام بدهي.

مثلا تو نمي‌تواني آدمکش باشي و اگر مجبور باشي آدم بکشي يا کودکي به دنيا بياوري ترجيح مي‌دهي کودکي را به دنيا بياوري، بنابراين بدي کردن کار آساني نيست، بلکه خلاف جهت رودخانه جمعيت حرکت کردن، سخت است.

در جائي که جمعي به فکر نکردن عادت کرده‌اند، فکر کردن سخت است، در جمعي که همه منتظر ديگري هستند تا تغييري در زندگي خودشان رخ دهد، حرکت کردن و تکاپو سخت است،

 وگرنه بارها اتفاق افتاده که در کل دوره زندگي‌مان اتفاقي که تصور مي‌کرديم بسيار سخت است را گذرانده‌ايم و به آن هولناکي و سختي که فکر مي‌کرديم نبوده، زيرا ديگران به کمک ما آمده‌اند،

ديگران با تجربياتشان جاده‌اي به سمت آن هدف هموار کرده‌اند،

 مثلا وقتي به سراغ کنکور مي‌رويم آنقدر کتابهاي کمکي و کلاسهاي کنکور و معلمهاي خصوصي بسيار توانا و دانشگاه‌ آزاد و ... هست که باعث مي‌شود بزرگترين تفکر و مشکل شما راه حلهاي بسياري پيدا ‌کند، اما اين راهها را افرادي قبل از شما براي شما مهيا کرده‌اند، هنگامي که بيماري مي‌گيريم (بسياري از بيماريها و نه همه بيماريها) افرادي قبل از ما داروها و واکسن‌ها و آمپولهايي جهت جلوگيري و درمان تهيه کرده‌اند،

بهمين صورت است که تکرار کردن قصه‌هايي که شنيده‌ايم در طول زندگيمان راحت‌تر از زندگي کردن است.

زندگي خودمان.

وقتي به عنوان يک زن به جامعه نگاه مي‌کردم انگار براي هر کاري عرفي تعريف شده بود و اگر تعريف نشده بود اصلا کلمه «عرف» بوجود نمي‌آمد، «عرف» به معني شناخته شدن است، يعني کاري که براي جمعيت آشناست.

«عرف» به معني کار دست نيست زيرا گاها اين کار «منگل بودن» است اما عجيب نيست چون براي جمعيت آشناست. بنابراين اگر ديگران از کارهاي ما تعجب نمي‌کنند به معني اين نيست که کار ما کار انسان سالم و عاقل است يا نه.

و اينجاست که سالهاي سال در عمر کوتاهمان توقف مي‌کنيم و حرکت نمي‌کنيم مبادا که «عرف»‌ تعجب کنند و ما احساس طردشدگي پيدا کنيم. دوست دارم يکبار متني راجع به جمعيت بنويسم، جمعيت مانند يک انسان است که رفتارهايي دارد، متني که مربوط به «من جهان هستم عقلم خوب کار نمي‌کند» نوشتم مربوط به همين موضوع بود. اما از نظر من ميشود يک کتاب راجع به اين موضوع نوشت.

در انتها فقط به اين اشاره مي‌کنم که همانطور که رفتارهاي نادرست در جامعه تکرار مي‌شود و رودخانه‌اي مي‌سازد که حرکت در اين رودخانه بسيار راحت‌تر از انجام کاري جديد است (حتي اگر آن کار کاري درست و به صرفه هم باشد)،

به همين شکل زمانيکه دوستاني از يک نوع تفکر در مورد کاري درست و به صرفه گفتگو مي‌کنند، اين گفتگو در آنها نيرو مي‌گيرد، رودخانه‌اي کوچک تشکيل مي‌شود

اين رودخانه تفکر باعث ميشود درست تفکر کردن آسانتر ‌شود و درست تفکر کردن قوت بگيرد و همانطور که مي‌دانيم بعد از مدتي که تفکر نيرو گرفت، آن تفکر وارد زندگي و عمل و رفتار ما مي‌شود و ما آن فکر را زندگي مي‌کنيم

و اين يعني معجزه، تبديل فکر به عمل فرآيندي است که نياز به پرورش و رشد دارد.

زمانيکه فکر آنقدر قوت مي‌گيرد که تبديل به ماده، رفتار، عمل و... ميشود رودخانه‌اي قوي‌تر و خودجوش به جامعه پا مي‌گذارد،

همانطور که تفکري که از مدتها پيش از نيوتن و اديسون شکل گرفت و با نگارش کتاب و يادگيري به يکديگر تبديل به اکتشافات مختلف و اختراع برق شد، و تفکري برق گونه پا به عرصه‌ي آدم گذاشت. (برق گونه يعني هر آنچه از توليد و اختراع برق توقع داريم اما امکان دارد در خود برق موجود نباشد)

اما يک سئوال هميشگي ذهن را به خود مشغول مي‌کند، مدرنيت از جايي جوشيد و پا به سنت گذاشت و ما در حال حاضر محصول مدرنيت و سنتي بودن هستيم اينهمه تضاد، آيا اين اشتباه نيست؟

مسلما اشتباه است، به همين دليل است که جنگها بوجود مي‌ايند، بهمين دليل است که ديگران از تفکر کردن شما مي‌ترسند(ديگراني که شريعتي گفت)، زيرا آنها دوست ندارند شما کنترل زندگيشان را با رودخانه‌اي که به راه مي‌اندازيد به دست بگيريد و حق هم دارند.

مشکل اين است که ما هنوز به عنوان مجموعه‌اي از جمعيت و جهان نمي‌دانيم وقتي مي‌خواهيم خانه شما را برق کشي کنيم يا مدرنيت را به خانه شما وارد کنيم، ابتدا بايد ذهن شما با برق و مدرنيت آشنا شود سپس ذهن انتخاب کند که آيا دوست دارد اينگونه باشد يا نه؟

آيا آشنا شدن با برق و مدرنيت فقط به اين اندازه که شما بفهميد که خانه همسايه روشن است و اينجا خاموش کافي است؟ مسلما خير. زيرا شما هنوز نسبت به آرامشي که در تاريکي شب دريافت مي‌کنيد محتاج هستيد و اين احتياج را نمي‌شناسيد، منظور من اين است که وقتي برق پا به عرصه مي‌گذارد بايد بگويد من به شما روشنايي مي‌دهم ولي اگر مرا به جا استفاده نکنيد نه تنها آرامش شما را مي‌گيرم بلکه جان شما را هم مي‌گيرم(برق گرفتگي)، به همين دليل است که مدتها مي‌گذرد تا انسان بفهمد براي داشتن آرامش برقها را خاموش کند و با شمع يا حتي در تاريکي مديتيشن کند تا آرامش ازدست رفته را بازيابد

و ايراد از برق نيست بلکه ايراد از نشناختن و به جا مصرف نکردن برق و به همين شکل مدرنيت است. مولانا مي‌گويد قبل از داشتن هر چيزي تشنگي آموز، تشنگي فقط در حد اينکه من روشنايي مي‌خواهم نيست. تشنگي يعني من مي‌دانم برق نبايد مستقيما وارد زندگي من شود چون اگر به فاز برق وصل شوم خواهم مرد، بهمين شکل برق بايد به اندازه کافي از زندگي من دور باشد، تا آرامشم را سلب نکند، تا هزينه فيش برق آخر برجم زياد نشود (يعني انرژي برق را که سمبلي از انرژي درون ماست را هدر ندهم زيرا همانطور که در فيش برق بايد هزينه هدر رفتنها را بدهم اگر انرژي خودم را هم هدر بدهم هزينه‌هاي زيادي را بايد متحمل بشوم) براي برق داشتن در خانه بايد تشنه بود بايد فهميد که برق آمده چه خدمتي را به شما انجام بدهد، در اين صورت از برق و مدرنيت لذت خواهيم برد. زيرا مي‌دانيم که برق و مدرنيت و ... چيستند، به چه کار مي‌آيند، چه خاصيتي دارند (يعني برق خاصيت دارد که آدمي را بکشد يا جهاني را روشن کند، آرامش را سلب کند و جشني را با شکوه‌تر کند) و به چه کار من مي‌آيند.

اين يعني زيبايي.

زيبايي يعني هر چيزي در جاي خودش. وقتي برق و مدرنيت در جاي خودشان باشند زندگي زنده‌تر است، زيرا زندگي برقي‌تر و مدرنتر شده!


برچسب‌ها: تفکر کردن, تجربیات دیگران ابزار کمکی ما, عرف جمعیت, تفکر سالم یا نادرست, رشد, زیبایی
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط ليلا  | 

کاوه يکي از دوستانم، درخواست کرده بود ارتباط عنوان مطلب«شنگول و منگول و آقا گرگه!» رو با خود متن واضحتر بيان کنم. وقتي خواستم در مورد ارتباطش بنويسم اينقدر متن طولاني شد که ترجيح دادم به جاي پاسخ به دوستمان اون رو دراينجا ارائه کنم:

 موضوع را سرباز گذاشته بودم تا باعث تفکر بشود. موضوعاتي که تا انتها بسته ميشود نوعي ديکتاتوري ايجاد ميکند چون تفکرات خودش را ديکته ميکند، حداقل ايرادي که دارد اين هست که به شکل خودش به نتيجه ميرسد اما اگر موضوع بسته نشده باشد شما به روش خودتان با موضوع آشنا مي شويد  و به نتيجه مي‌رسيد و تفکرتان رشد خواهد کرد.

و اما پاسخ دوست‌مان: اگر به خوبي وارد لايه هاي وجودتان نشده باشيد و ذهني فلسفي گونه نداشته باشيد موضوع اين متن براي شما قابل قبول نيست اما بهرحال واقعيت دارد، گفتن اون باعث ميشود لايه‌هاي شما نيروهاي دفاعي‌‌اش را به کار بياندازد براي همين بيان کردنش خيلي هم مناسب نيست اما سعي مي‌کنم به بهترين شکل در حد توانم اون را بيان کنم، چون اين واقعيت سخت بيان ميشود و ملموس نيست بايد مدتي زندگي‌اش کنيد و با اون آشنا شده باشيد تا برايتان قابل قبول باشد.

گاهي (ونه هميشه) خواسته هايي داريم که از نظر منطقي قابل قبول نيست: به همين دليل ناخودآگاه شما مجبور هست اون خواسته رو به شکل منطقي در بياورد.

نمونه رايج و عامي‌اش اين است که ثروتمندي ميخواهد با فردي فقير وصلت کند و از طريق عشق به او پيوند ميخورد، ناخودآگاه او توانسته است توسط روابط عاطفي منطق خودش را مجاب کند. اما چرا اين فرد ثروتمند عشق را در فردي فقير و نه در شخصي هم‌رتبه افکارش و خانواده‌اش مي‌يابد، آيا ما بين اينهمه خانواده‌هاي اصيل دختري به خوبي و خوش قلبي سيندرلا پيدا نمي‌شود؟

مثال ديگر:هيچ آدمي از نظر منطقي از دزد خوشش نمي‌آيد اما گاهي به هزار دليل نيازمند دزد هستيم، وگرنه دزدي وجود نداشت، مثلا به دليلي پول را نمي خواهيم(که منطقي نيست و کمي نياز به بحث دارد) شايد به اين دليل که مي‌خواهيم "منه بيچاره" باشيم و با مظلوميت‌مان براي ديگران جلب توجه کنيم يا از والدين دروني و بيروني عصباني هستيم و با بدبخت کردن خودمان مي خواهيم آنها را عصباني کنيم، يا پول‌دار بودن در نهادمان و در باورهايمان به منزله بد بودن است و .... بنابراين حريممان را باز مي گذاريم تا به ما آسيب وارد بشود.

هيچ عقلي با آرد زدن به دست گرگ و روغن خوردن براي نرم شدن صداي گرگ او را با مادرش اشتباه نمي گيرد. اما چرا اينقدر بزغاله‌ها نيازمند هستند خنگ باشند؟

در واقع مادر شدن گرگ نمادي از گرگ بودن مادر است وقتي که وحشت داريم که باور کنيم مادر گاهي گرگ است،

اين وحشت انگيز است، مادر در تفکر ما نمادي از خوبيها و مهربانيهاست که براي بدست آوردن غذا کودکان را در خانه تنها مي‌گذارد و با آنها بيرون نمي‌رود، چرا مادر بزغاله ها را بیرون نمی برد؟ شايد توانايي ندارد امنيت آنها را تضمين کند، اما چرا اين مادر از جامعه جدا شده تا امنيت خود را از دست بدهد؟ وقتي از مادر واقعي خود يعني طبيعت جدا مي‌شويم زشتي‌ها آشکار مي‌شود، سطح انرژي پائين مي‌آيد و تبديل به «هالک شگفت انگيز» مي‌شويم، زمانيکه راه درست برآورده شدن نيازهايمان را از دست داده‌ايم در واقع زمانيکه دانايي را از دست داده‌ايم، نداشتن آگاهي به شکل زشت گرگ و اژدها و ومپاير ظاهر ميشود تا خواسته‌هايمان را برآورده کند، خواسته‌هايي که در جهت نداشتن آگاهي نسبت به وجود انسان به وجود آمده‌اند و اکثرا خشمگين هستند(مانند مثالهاي زده شده ومپاير، هالک، گرگ)، خشم و عصبانيت در پي دريدن چه کسي هست؟

گرگ آمده است بزغاله‌ها را غذاي خود کند بزغاله‌هايي که براي تهيه غذاي آنها مجبور است زحمت بکشد و بيشتر از آنچه براي خودش زندگي مي‌کند براي برآورده کردن نياز بزغاله‌ها زندگي کند.

اگر گرگ همان مادر باشد، خشم مادر او راتبديل به گرگ کرده.

اما چرا بزغاله‌هايي که ما هستيم باور نداريم که گرگ همان مادر است، و دو شخصيت جداگانه‌ي گرگ و مادر راتهيه کرده‌ايم؟

شايد به دليل يک بعدي ديدن زندگي است، شايد برخلاف محور مختصات که هم منفي و هم مثبت دارد و آهن ربا تنها ميتواند مثبت و منفي را با هم داشته باشد، ما نميتوانيم منفي و مثبت را کنار هم ببينيم

و از ديدن منفي‌ها به اندازه ديدن گرگ وحشت داريم

در حاليکه ديدن منفي‌ها مانند ديدن صفرها در ترکيب 11011 ارقامي است که کامپيوتر همه داده‌ها را با اين ترکيب مي‌شناسد، اگر صفري نباشد يکي هم معني نخواهد داشت و عدد ۲۷ رانمي‌توان به کامپيوتر توسط ترکيب صفر و يکها بفهمانيم!

زمانيکه تصميم مي‌گيريم انساني به اسم مادر،و هر اسم ديگري «يک» باشد و مقدس و پاک و خوب پس کاستي‌هاي اين مادر چه مي‌شود، زمانيکه او حوصله ندارد و خسته است و خوابش مي‌آيد کجاست؟ مادر مهربان همچون غول چراغ جادو در حال برآورده کردن خواسته‌هاي کودکان است پس خواب ندارد، ناراحتي ندارد، خستگي و بدي ندارد، پس اين بديها کجاست؟

وقتي همه يکها را جدا کنيد و در مادر بگذاريد صفر ها هم جدا شده و در گرگ قرار مي‌گيرند.  و به شکل کلي‌تر زمانيکه قرار است يک خوب باشد و صفر بد، مادر عنصري اعتياد آور ميشود و گرگ ترسناک.

از طرف دیگر اگر بپذیریم که مادر خوب است و او را همانگونه که دوست دارد بپذیریم در اینصورت خیلی راحت تر هستیم و نیازی به زحمت کشیدن برای تهیه نیازهایمان نداریم. بهمین دلیل او را مادر «يک» می دانیم.

اما فلسفه بزغاله‌ها: بزغاله‌ها از کودکي ياد گرفته‌اند که بيرون خطرناک است، اما آنها دوست دارند و حق دارند بيرون بروند، خصوصا حبه انگور،  از طرفي مادر به آنها ياد داده منتظر باشيد تا نيازهايتان برآورده شود(مادر آنها را در خانه حبس مي‌کند و با غذا برمي‌گردد) در حاليکه در طبيعت مادر کودکان را به چرا ميبرد تا خودشان نيازهايشان را برآورده کنند، وقتي بزغاله‌ها ياد مي‌گيرند بهتر است مادر خوبشان را راضي نگه دارند تا نيازهايشان توسط او و نه توسط خودشان برآورده شود، ازدست او عصباني ميشوند، يعني رشد نکردن خودبخود ناراحتي بوجود مي‌اورد شما اگر مدتي حرکت نکنيد عضلاتتان ضعيف شده و در طولاني مدت فلج مي‌شويد، فلج ماحصل عصبانيت و رشد نکردن است، بزغاله‌ها ناراحت هستند چون به آنها بزرگ شدن را ياد نمي‌دهند از ترس امنيت آنها که مبادا گرگ آنها را بخورد مادر آنها را در خانه حبس کرده و به آنها بزرگ شدن را يادنمي‌دهد اما در آخر مي‌بينيم که حتي در خانه هم بزغاله‌ها امنيت نداشتند و گرگ آنها راخورد، بزغاله‌ها ترجيح مي‌دهند فريب گرگ را بخورند و توسط گرگ خورده شوند تا دوباره از شکم گرگ(همان بزبزقندي) دوباره زاده شوند. يعني زندگي بسته‌اي که مادر ايجاد کرده باعث مرگ بچه‌ها و دوباره زاده شدن آنهاست (همانطور که مي‌دانيم دوباره بچه‌ها را از شکم گرگ در مي‌آورند) و رشدي بيش از اين بهمراه نخواهد داشت، حبه انگور هم به آرزوي خود ميرسد و از خانه به همين بهانه خارج مي‌شود.

و اما ارتباط موضوع با متن، در دنياي بيرون دوست داريم با هم جنس و غير هم‌جنسهاي خود آشنا شويم اما از ابتدا به منطق «امنيت» آشنايي خود را از دست داده‌ايم در واقع آشنا نشدن با جنس مخالف، يعني غيرفعال بودن و آشنا نبودن با بعد زنانه و مردانه وجود خودمان، اما چون به حرفهاي والدين خود پايبند هستيم بيرون را خطرناک مي‌دانيم و بيرون راخطرناک مي‌کنيم تا به ما ثابت شود که کار افراد «يک» و خوب اشتباه نبوده و اين گرگهايي همچون «دزد»ها هستند که باعث ميشوند ما محدود به محيط‌هاي بسته افکاري شويم. در حاليکه در عالم واقعي براي در امان ماندن از کزاز، ابتدا توسط آمپولي ميکروب کزاز را وارد بدن خود مي‌کنيم، اما در عالم رفتاري خودمان را از دزد، انسانهاي خانه خراب کن(زنان و مردان ناسالم) دور کرده و خود را حبس مي‌کنيم و قفل‌هاي محکم‌تري براي فرار از آنها تهيه مي‌کنيم و در انتها فريب آنها را مي‌خوريم تا نيازهاي ديگر خود را برآورده کنيم. یعنی به شکل اشتباه نیازهایمان که حق ما هست اما به شکل غیر منطقی رسیده است را برآورده می کنیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط ليلا  | 

انتخاب اين عنوان مکمل متني هست که در زير ميخوانيد.

با خودم فکر مي‌کردم چرا اين تيپ رو ميزنم، يا چرا به آدمهايي نزديک ميشم که درمورد ظاهرشون برداشتهايي ميکنم اما بعدا مي‌بينم برداشتم در موردشون اشتباه بوده، البته زمان نوجواني بيشتر اينطوري بودم و الان خيلي کم اما بهرحال هست. زمانيکه نوجوان بودم نميدونستم که آيا دوست دارم چطوري برم بيرون؟ بلکه چيزهايي رو که برام خريده ميشد مي‌پوشيدم، يکبار خواهر بزرگم از وليعصر يه مانتوي سبز کمرنگ خريد که براي اون دوره خيلي شيک بود، عاشقش شدم خيلي دوستش داشتم، اين مانتو حس خوبي بمن ميداد، من دوست داشتم ديده بشم و پذيرفته بشم، تا قبل از اون تصور ميکردم نامرئي هستم، کسي من رو نمي‌بينه اما بعد از داشتن اون مانتو حتي قبل از بيرون رفتن با اون مانتو من مرئي بودم و پذيرفتني،

همين رو ميخواستم.

از طرفي در ميان همه پسرهايي که در اطراف بودند من واقعا کسي رو نميديدم انگار اونها هم نامرئي بودند من واقعا صورت هيچ پسري يادم نمياد، من شلوارهاي لي يادم هست، کيف سامسونيت، موبايل، موهايي که از پشت بسته شده، ماشينهاي شيک اينها من رو جلب ميکرد، حتي هنوزم که هنوزه اين جسارت رو ندارم که اگر پسر خوش تيپي رو ديدم برم و چند قدم باهاش همراه بشم ببينم قيافه و طرز رفتار و افکار اين آدم اصلا چه شکلي هست،

 اما الان تو ذهنم مي‌بينم که اون با آدمهاي ديگه فرقي نداره،

چون ذهنم دوست نداره من وارد حريم ديگران بشم،

اما من بارها اجازه دادم ديگران وارد حريم من بشوند، حتي گاهي منتظر بودم کسي به حريم من تجاوز کنه،

اينها با تفکرات من متضاد هستند، چون من هميشه فکر ميکنم يه آدم چقدر بايد بي‌ادب باشه که وقتي يه نفر داره راحت زندگيشو ميکنه بره و وارد حريمش بشه! اما اين تفکرات واقعيت نداره تا زمانيکه کسي نخواد هيچ کسي نميتوانه وارد حريمش بشه، ميتواني امتحان کني، به سمت بعضي از آدمها اصلا نميشه رفت، حتي جيب برها و دزدها که ديگه واقعا وارد حريم کسي مي‌شوند و چيزي که مال خودشون نيست رو از او بر ميدارند واقعا نميتوانند هر زماني به هر کسي دستبرد بزنند، دزدها در کمين هستند، تا لحظه مناسب رو پيدا کنند، اون لحظه مناسبي که اون آدم ميتوانه حريمش رو رها کنه. زنهايي که وارد زندگي مردي(خانواده دار) ميشوند و خوشبختي‌اش رو مورد دستبرد قرار مي‌دهند، به هر مردي دستبرد نميزنند هر چند که اونقدر جسارت دارند که شانسشون رو امتحان کنند اما واقعا به همه مردها  نميشه دستبرد زد، در مورد مردها مينويسم چون تصور ميشه زنها به زندگيشون پايبند هستند و صد در صد مردها منفعل هستند، به نظر من لااقل يه درصد خيلي کمي از مردها هستند که منفعل نيستند و براي زندگي خانوادگيشون مثل هر دارايي که دارند حريم مي‌گذارند، در مي‌گذارند، قفل مي‌گذارند و در و پيکري به هر رابطه مي‌‌زنند و حتي چيزي پيچيده‌تر از در و پيکر،

حتي دزدها هم ترجيح مي‌دهند به پيکاني که قفل فرمان و دزدگير ندارد دستبرد بزنند تا به ماشيني جديد که دستبردزدنش نياز به توانايي و مهارتهاي زيادي دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط ليلا  | 

سوره ابراهيم آيه 22«إِنَّ اللهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مَا كَانَ لِي عَلَيكُم مِّن سُلْطَانٍ إِلاَّ أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاَ تَلُومُونِي وَ لُومُواْ أَنفُسَكُم مَّا أَنَاْ بِمُصْرِخِكُمْ وَ مَا أَنتُمْ بِمُصْرِخِي إِنِّي كَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»‌ خداوند به شما وعده حق داد؛ و من به شما وعده [باطل‏] دادم‏، و تخلّف كردم‏! من بر شما تسلّطى نداشتم‏، جز اين كه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد! بنابر اين‏، مرا سرزنش نكنيد؛ خود را سرزنش كنيد! نه من فريادرس شما هستم‏، و نه شما فريادرس من‏! من نسبت به شرك شما درباره خود، كه از قبل داشتيد، [و اطاعت مرا همرديف اطاعت خدا قرار داديد] بيزار و كافرم‏! مسلّماً ستمكاران عذاب دردناكى دارند!

 در اينترنت بدنبال کتاب «آدمي دشمن خويش» نوشته «کارل ميننجر» بودم، اما صفحه‌هايي که برام باز شد هيچ کدام مربوط به اين کتاب نبود و بيشتر در مورد شيطان، ابليس و ... بود.

همانطور که در اين وب سايت و وبلاگها نوشته شده:

- ريشه ابليس از ياس و نااميد مي‌آيد

- شيطان از جنيان و آتش است

- ما شيطان را نمي‌بينم او ما را مي‌بيند.

< وقتي ديدم که نوشته شده «شيطان از جنيان و از آتش است» ناخودآگاه به ياد «طبع گرم» افتادم، خوراکيهايي که طبع گرم دارند اغلب آتش و طبع گرم را توسط خورشيد در خود ذخيره کرده‌اند، مانند گياهاني همچون نعنا و فلفل که براي پرورش و رشد نياز زيادي به آفتاب دارند، يعني خواص آتش در گياه هم ميتواند ذخيره شود وما هم که آن گياه را مي‌خوريم خواص گرمي آتش را به وجودمان منتقل مي‌کنيم، از همين روي ميتوانيم آتش را از وجود خود مجددا ايجاد کنيم، همانطور که ساقه گياهاني که نيروي آتش را در خود ذخيره کرده تبديل به چوبي ميشود که ميتواند (با سوختنش) دوباره آتش توليد کند. بنابراين وجود ما از آتش هم (و نه تنها آتش) ساخته شده.

< از اين مطلب که شيطان ما را مي‌بيند و ما او را نمي‌بينيم به ياد «هوش» افتادم، از کودکي به ما مي‌گفتند که خدا وجود دارد اما او را نمي‌بينيم مانند «هوش و فکر» شماکه او را نمي‌بينيد اما وجود دارد، اين مثل يک معما طرح شده بود چيزي که ما نمي‌بينيمش اما اون مارو مي‌بينه چيه؟

همينطور به ياد نرم‌افزارهاي کامپيوتري افتادم برنامه‌هايي که بدون حضور بيروني براي ما کاري را انجام ميدهند، ما مي‌توانيم توسط دانلود کردن از اينترنت نرم‌افزار office و يا ويروس ياب را روي کامپيوتر خود نصب کنيم، موضوع اين است که تا زمانيکه ويروسي در کار نباشد نياز به برنامه‌نويسي «ويروس ياب» هم نداريم و تا زمانيکه شيطان که از ريشه آتش است در درون و ذهن ما نباشد نياز به شناسايي او نداريم!

يعني آتش خود، درون وجود ماست، اين شيطان که ما او را نمي‌بينيم، اما او ما را مي‌بيند، همان تفکر ماست (و همان تفکر ناخودآگاه ما که به صورت ناآگاهانه و غير قابل ديد شکل گرفته) اما شايد براي ما قابل درک نبوده که بفهميم ما شيطان هم هستيم همانطور که بطور بالقوه خدا هم هستيم، البته درست هم همينه چون اگر ميدانستيم شيطان خودمان هستيم به وحشت مي‌افتاديم و حتي به اشتباه مي‌افتاديم، زيرا زمانيکه رفتارهاي ناپسند در وجود شخصي زياد شود او را شيطاني ناميده و در صورت وقوع حرکتي چون قتل و ... او را خواهيم کشت! يعني قسمتي از وجود ما در تلاش است نيروهاي تخريب کننده را از بين ببرد زيرا توانايي مهار کردن آنرا ندارد، پس اگر مي‌فهميديم  شيطان هستيم، چه اتفاقي مي‌افتاد؟ يا باور نمي‌کرديم يا خودمان را مي‌کشتيم يا فراموش مي‌کرديم که چه کسي هستيم.

البته تنها وجوديکه توانائي شناختن شيطان و مهار کردنش را ندارد اينگونه که گفته شد رفتار مي‌کند، بطور مثال در حال حاضر کسي آبله نمي‌گيرد که بخواهيم او را از شهر خارج کنيم و همه مواديکه آلوده شده است را بسوزانيم بلکه ياد گرفته‌ايم آبله چگونه بوجود مي‌آيد و قبل از بيمار شدن از آن دوري کرده‌ايم، به همين شکل اگر ميدانستيم چگونه هيتلر به وجود مي‌آيد و در صورت بوجود آمدن هيتلر چگونه آسيبهايش را از بين ببريم در اين صورت به اشتباه نمي‌افتاديم که با کشتن افرادي امثال هيتلر به اشتباه فکر کنيم افکاريکه هيتلر را بوجود آورده نيز از بين رفته‌اند! بهرحال هيتلر سمبلي از مجموعه افکارهاي هيتلر گونه است که با کشتن شخص هيتلر، اينگونه افکار از بين نخواهند رفت.

همانطور که تلاش گياه از لحظه دانه بودن تا به گل رسيدن را نميتوان ناديده گرفت و گفت: چون امروز آفتاب زيباتر تابيد اين گل باز شد، براي شناختن گل و تسلط بر آن (مثلا به جهت پرورش يا مهار کردن رشد آن) بايد غنچه را شناخت و گياهي که اين گل را توليد ميکند را از دانه بودن شناخت!

براي شناخت هيتلر بايد افکار هيتلر گونه را شناخت و آنرا تا دانه‌اش رديابي کرد، براي شناخت شيطاني که بيش از آنچه در بيرون باشد محل پرورشش در وجود خودمان هست بايد افکار شيطان گونه را شناخت،مانند ومپايرها که تنها راه توليد مثلشان از طريق خود انسان است و حتي گاها چيزي خارج از انسان هم نيست ميتوان گفت محل پرورش شيطان همان ذهن انسان است.

 با افکاري بسيار خام در درجاتي از زندگي و بسيار پخته از زوايه خاصي بايد گفت:

بهتر است باور کنيم بسياري از افکار هستند که در جان ما ريشه دوانده‌اند، افکاري که ما را به سوي نزول و کم شدن مي‌برند، افکاري که تمام همتشان در کم شدن است، شايد به آنها عادت کرده‌ايم که دشمن بودنشان را درک نمي‌کنيم، شايد حضور اين افکار در زندگي ما آنقدر ريشه دوانده که باورمان هم نميشود ما چيزي بجز اين افکار باشيم!

و البته بهتر است بدانيم علف هرز در زميني حاصلخير که بدون دار و درخت است بسيار راحت‌تر و سريعتر رشد خواهد کرد و دوباره بهتر است بدانيم با داشتن بهترين باغها هيچ وقت نميتوانيم نسل علف هرز را از بين ببريم، تنها ميتوان ميزان علف هرز را آنقدر کم کرد تا جاييکه آسيب تبديل به رشد شود. طوريکه وقتي به آن زمين نگاه مي‌کنيم بگوئيم اينجا جنگل و يا لااقل باغ است و نه علفزار.

در حق علف هرز بي‌انصافي نکنيم علف هرز حداقل کاري که در زمان ناآگاهي ما کرده است اين بوده که خاک را از نابود شدن در مقابل استهلاک خورشيد و طوفان و بادها حفظ کرده، اما حالا که وقت رشد درختهائيست که ميوه‌اي براي روحمان هستند ديگر مسئوليت علف هرز هم واگذار شده است.

همانطور که ميزان تعداد ملخها تعيين مي‌کند آنها آفت هستند يا اکوسيستم طبيعي يک باغ، ميزان تعداد علفها تعيين مي‌کنند که اينجا علفزار است يا يک جنگلي خرم! و ما نيز مي‌دانيم که در داخل جنگل هميشه علف هرز هم هست اما اگر به آن نگاه کنيم نمي‌گوئيم علفزار بلکه مي‌گوئيم جنگل.

همچنين از حضورآفتها و علف هرزها وحشت نکنيم در همين حد که آنها را ببينيم و حضورشان را جدي بگيريم کافيست، زيرا باغها و باغبانها در وجود خودمان هستند، دانه‌هايي که تبديل به درخت ميشوند در درون خودمان هستند، اگر شيطاني تعريف شده خدائي هم تعريف شده و اين ما هستيم که اين نيروها را در خود پرورش داده و تعديل مي‌کنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط ليلا  | 

اين مطلب بناچار به بزرگي ابعاد درونيمان اشاره مي‌کند، و با مثالهايي ما را با آنها آشناتر مي‌کند، در کل احساسات پيش زمينه‌اي براي رسيدن به ارضاء و لذت است، با هدف رشد کردن و تبديل شدن.

همانطور که کرم به پروانه تبديل مي‌شود ما هم هر لحظه اگر در جهت احساسات درست حرکت کنيم در حال تبديل شدن هستيم.

 احساس چيست؟ البته در انتها خواهم گفت که احساس چيست اما توضيح دادن احساسات کاملا بي‌معني است همانطورکه اگر بپرسم «عقل چيست؟» نيز مبهم سئوال کرده‌ام و پاسخش در ابهام مي‌غلتد، اما تنها قسمت کوچکي از تصاويري که از احساسات بر سايه عقل مي‌افتد قابل بيان است وگرنه تصويري که بر عقل نيافتد چگونه ميتواند به قلم بيايد؟ يعني اگر احساسات چيزي باشد که داراي هفت بُعد باشد يکي از ابعاد آن تصويري است که بر روي عقل مي افتد و حتي اگر هر هفت بُعد آنرا هم به تصوير بکشم هيچ وقت خود احساسات، عقل، نيروي ماوراء و ... را نگفته‌ام

 اين همانند آنست که شما بخواهيد يک منحني را روي محور افقي و عمودي به تصوير بکشيد و فقط تصوير آنرا ارائه کنيد، در اينصورت مسلما خود منحني را به تصوير نکشيده‌ايد دريافت خود منحني تنها نياز به درک خود منحني دارد، اما از روي ناتواني مان به سراغ تصاوير مي‌رويم، سپس علم رياضي و آمار با آنهمه پيچيدگيهاي شيرينش پا به عرصه مي‌گذارند! و اينجاست که ميتوانيم به وضوح ببينم که چگونه ناتواني تبديل به خودآزاري مي‌شود، به اين معني که همه دريافتي هاي ما با تصوير و گفتار نيست،برای درک کردن ديگران هر قدر هم کلام رد و بدل شده باشد تا زمانيکه قسمتهاي ديگر وجودمان یا ابعاد مختلف روح و ذهنمان يکديگر را لمس نکنند با هم آشنا نشده‌ايم والبته رد و بدل کردن کلام نیز به همین هدف شروع می شود، هر قدر ابعاد بيشتري از وجودمان بيشتر همديگر را لمس مي‌کنند بيشتر با هم آشنا مي‌شويم،‌حال تصور کنيد بخواهم «آشنايي» را با علم و تصوير بيان کنم در اينصورت مجبور به اختراع علمي جديد هستم، واضح تر مي‌گويم ابعادي  ودست و پاهايي و چشم‌هايي در وجود ما هستند که جهان بيرون را درک مي‌کنند و با آن آشنا مي‌شوند و با آن کار مي‌کنند اما ما انسانها بجاي اينکه آن دست و پاها و توانائيها را يافته، بکار انداخته و رشد دهيم برايمان آسانتر است که با ابزار قبليمان کار کنیم، يعني تنها از دست و پا و عقل و چشم و ... که پرورش يافته استفاده کنيم و جهان را تعبير و تفسير کنيم و نه توسط همه ابعاد توانائیهایمان و اين بسيار کار سختيست همانقدر سخت که بخواهيم براي کودکي خردسال علاقمندي به فلسفه را تفسير کنيم يا اينکه همانقدر سخت است که بخواهيم در حوضچه‌اي «وال» پرورش دهيم، مي‌گويم «وال» چون اين جاندار مخصوص اقيانوس است نه به خاطر حجم بزرگش بلکه تنها وسعتي به اندازه اقيانوس با همه اتفاقات و علت و معلولهايش باعث ايجاد و پيدايش وال مي‌شود٬ به همین صورت نیز در اقیانوسی از توانائیهای ماست که  درک برخي از مسايلي که حالا پيچيده به نظر مي‌آيند بسيار ساده و کاربردي خواهند شد، از جمله مسائل پيچيده‌اي که مجبور به توليد علم آمار، فيزيک و ... شده بسیار مفهوم تر و قابل درک تر و قابل استفاده تر خواهند شد و البته توليد اين علمها بی جهت پیچیده نیست بلکه وجود ما همینقدر غول پیکر و پیچیده است٬ از همین جهت اگر توانائيهاي فوق‌الذکر را در وجودمان پرورش داده باشيم خودبخود علم را ايجاد کرده و علم خودبخود توانائي را بالا مي‌برد در اينصورت است که ميتوانيم بفهميم چگونه بوده که ارسطو، افلاطون، ابن سينا و ... در دوره‌ها و قرنهايي که علم به اين حد پيشرفت نکرده بود و فراگير هم نبود به مفاهيمي دست يافتند که هنوز هم برايمان قابل تامل و تفکر و حتي گاها کاربرديست. موضوع بيان شده در مورد چيستي «احساسات» آنقدر بزرگ بود که خودبخود جملات بالا را توليد کرد اما قصد من از نوشتن اين مطلب تنها تصوير ساده و ابتدايي از احساسات بود، اگر بتوانيم آتش را توضيح دهيم مسلما توضيح دود آسانتر است، خصوصا دودي که قبل از حضور آتش به جان چوبها مي‌افتد، اين دود چيست؟ همراهي و قصه آشناييه چوب، اکسيژن وقتي اوج مي‌گيرد و حرارت آشنايي بالا مي‌گيرد آتش بوجود مي‌آيد، و اين دود گاها اشک ما را در مي‌آورد، دود همان آتش بالقوه است، دود نقطه عطف چوب و ذغال است، و در کدام تصوير عقلم دود را بيان کنم که بهتر و آشناتر شود آنقدر آشنا که ذهن ما نيز از آشنايي همچون دود شود و چوب وجود را به ذغال برساند و در فشار مناسب آنرا به الماس وجود تبديل کند و اينست نيروي ماورايي، همان چوبي که در پختگي و جريان يافتن تبديل به الماس ميشود و اين همان الماس انگشتري سليمان است،‌اين همان نيرويي است که با جهان آشناست و ميداند از چه روشي با آن کار کند و نيروهاي جهان را به کار بياندازد.

اما تصوير احساسات در ذره‌اي از عقل: رابطه احساسات با ارضاء شدن همان رابطه دود و آتش است، احساسات در جهت حرکت کردن به سمت ارضاء شدن شکل مي‌گيرند و ارضاء شدن در ظاهر جسم را مي‌سوزاند اما آنرا مايه‌اي جهت تبديل به الماس شدن مي‌کند، تا به حال از خود سئوال کرده‌ايد که چرا يک روز غذايي را هوس مي‌کنيد روز ديگر خوراکي ديگري را هوس مي‌کنيد، يا چرا نسبت به فلان شخص تمايل داريد، لزوما تمايل شما به خوراکي و شخص خوردن و سکس برقرار کردن نيست، اما حتما نوعي عشق‌بازي در هر دو پنهان شده، شما نياز داريد با خوراکي يکي شويد و با يکي از ابعاد آن شخص يکي شويد، حال اگر آن ويتامين و هر خصلتي که بدن شما بدنبال آن است در خوراکي ديگر موجود باشد که بدن به آن اشراف داشته باشد حتما آنرا هم خواستار خواهيد شد. کل دنيا در وجود ما نيز وجود دارد وگرنه چگونه ممکن است بتوانيم گل را درک کنيم و اگر گسي حسي که شما نسبت به گل داريد را درک نکند و برايش گل مصنوعي و گل طبيعي و موبايل يکي باشند چگونه ميتوانيد گل را به او بفهمانيد؟ هر چيزي که در بيرون مي‌بينيم تنها سمبلي از چيزي در درون خودمان است که گاها آنرا با وجود خودمان اشتباه مي‌گيريم و آنرا طلب مي‌کنيم، خواستن گل به معني واقعا خود گل نيست بلکه براي داشتن حسي است که گل به ما ميدهد و جودمان را ارضاء مي‌کند در جهت رشد و تبديل شدن به چيزي والاتر البته لزوما خواسته‌هاي ما در جهت رشد نيستند بسته به پرورش و آموزشي است که ديده‌ايم، امکان دارد احساسات ما در انتها به تحليل رفتن ما منتهي شود، اما در کل وجود به سمت چيزي حرکت مي‌کند که به تصور درست و غلطش قرار است او را ارضاء کرده و لذت ببرد و رشد کند و تبديل شود واين همان خواهش و تمنايي است که در سراسر جهان خصوصا طبيعت موج ميزند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط ليلا  | 

مردم پیوسته شرایط را برای آن چه که هستند، شماتت میکنند. من به شرایط اعتقادی ندارم.
 کسانی در این جهان موفق هستند که بر می خیزند و دنبال  شرایط دل خواه می گردند و اگر پیدایشان نکنند، آن ها را به وجود می آورند

جرج برنارد شاو
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط ليلا  | 

به دليل برخورد مجددم به لايه‌اي از وجودم و همچنين مطلبي که اتفاقا راجع به همين موضوع در سايت يکي از دوستانم قرار داشت تصميم به نوشتن اين مطلب گرفتم.

دوست بلاگي من در وبلاگ خودشان http://www.1iranboddaily.blogfa.com/ تنبلي را با کلماتي همچون «تن لش» همراه ساخته بودند. شايد خواندن اين کلمه برايمان خوشايند نباشد، اما به اين فکر افتادم که چقدر راحت با موضوع اهمال‌کاري و تنبلي سر مي‌کنيم و با آن گاهگاهي زندگي مي‌کنيم در حاليکه خواندن اين کلمه برايمان ناراحت کننده است.

من اعتقاد دارم که ما به بدبختي عادت مي‌کنيم

و وقتي به مشکلي بر مي‌خوريم نمي‌دانيم از کجا خورده‌ايم!

در ادامه مطلب به طور خلاصه اینچنین نوشته ام:

آسیب تنبلی:افسردگی- فلج- خشونت و عصبانیت

تنبلی از کجا شروع می شود؟

حلقه ی تنبلی در کجا به اتمام میرسد؟

 موضوع اصلي اين است که تنبلي خودبخود نوعي آفت است، آفتي که باعث به هدر رفتن نيروهاي سليمان گونه مي‌شود، آفتي که مانع رشد نيروهاي درونيمان مي‌شود و به وجودمان آسيبهاي آنچناني مي‌زند،

اما شايد قبح قضيه براي ما آشکار نيست که چگونه به راحتي سلامت جسماني و معنوي‌مان را آهسته آهسته از بين مي‌بريم.

ابتدا توضيح مي‌دهم که چگونه تنبلي تبديل به آسيب جسماني و معنوي ميشود؛

زمانيکه عادت مي‌کنيم وسايل رفاه و آسايش و حتي وسايل مورد نياز اوليه زندگيمان توسط مادر، پدر، خواهر،دوست، دنياي مدرن، صنعت و ... تهيه شود، به شکل ناآگاهانه به روحمان آموزش مي‌دهيم براي برطرف شدن نيازهايت همين مقدار تلاش کافيست! در حاليکه در دنياي واقعي اگر خانواده و اجتماع و دنياي مدرن احتياجات ما را برآورده نکنند، تنها برطرف کردن نيازهاي اوليه از جمله خوراک و لباس و محل امن، نياز به اين دارد که کل زندگيمان را براي حفظ بقا و براي برطرف کردن اين نيازها تلاش کنيم و وقت بگذاريم، اگر در دنيايي که اجتماع و صنعت و مدرنيت ندارد همين مقدار که حالا تلاش مي‌کنيم، کار انجام دهيم مسلما خيلي زود براثر نداشتن غذا يا امنيت جاني، به مرگ خواهيم رسيد. اما اين مرگ در دنياي حاضر خود را به اشکال ديگري به ما نشان ميدهد، همانطور که ريختن رودي سياه درون دريا، کل دريا را سياه نمي‌کند، وجود فرهنگ تنبلي در اجتماعي همچون دريا کل اجتماع را از بين نمي‌برد اما همه اقشار اجتماع آسيب مي‌بينند، آسيبهايي همچون:

- افسردگي: به دليل مفيد نبودن براي اجتماع و لذت نبردن از وجود خويش، زيرا تلاش مي‌کنيم اما به نتيجه نمي‌رسيم چون باور نداريم که تلاش ما کمتر از ميزان لازم است.

- فلج شدن: در نتيجه‌ي آموزش اشتباهي که به ناخودآگاه خودمان مي‌دهيم: «براي بدست آوردن غذا نياز به تلاشي به اندازه تهيه مواد اوليه غذا و پخت آن نيست، پس ناخودآگاهانه ياد مي‌گيريم براي بدست آوردن هر عافيت، موفقيت و ... بسيار کمتر از آن تلاش کنيم»

-خشونت و عصبانيت: اين حس ناآگاهانه و دروني رخ مي‌دهد، وقتي بار کسي به دوش شماست، شايد اوايلش از اينکه براي کسي کاري انجام مي‌دهيد خوشحال باشيد اما وقتي مي‌بينيد هميشه بايد بار او را به دوش بکشيد از درون عصباني مي‌شويد، از طرفي وقتي ياد گرفته‌ايد ديگران و خصوصا والدين مشکلات شما را برطرف میکنند اما هرچه که بزرگتر مي‌شويد آنها (نمي‌توانند) مشکلات شما را برطرف کنند از دست آنها عصباني مي‌شويد اين عصبانيت مربوط به خودتان هم ميشود، زيرا ناخودآگاه شما ميداند که شما خودتان ميتوانيد اين کارها را انجام دهيد و از متوقف ماندن درونا عصباني مي‌شويد.

و اين آسيبهاي ذکر شده تنها قسمتهاي قابل مشاهده‌ي آفت تنبلي است و نه همه‌ي واقعيت آن.

حالا سئوال مي‌کنم تنبلي از کجا شروع مي‌شود؟

مسلما توسط آموزشهايي که ديده‌ام به طور ناآگاهانه ديگران و اجتماع به ما ياد داده‌اند تنبل باش، اما تنبلي در حال حاضر از جايي شروع نميشود بلکه حلقه‌اي مارپيچ است که در حال رشد است و به جلو حرکت مي‌کند، بطور مثال کودکي را در نظر بگيريد که خودش به تازگي علاقمند شده غذا بخورد، اما نميتواند قاشق را در دست بگيرد و دست و صورتش را کثيف مي‌کند و غذا را به هدر مي‌دهد، والدين کودک از طرفي حوصله هزينه کردن براي کودک را ندارند، هزينه ادب کردن اين کودک آنست که به او آموزش دهيم چگونه غذا بخورد و کثيف کاري‌اش را تحمل کنيم، از طرفي وابسته بودن کودک به والدين به آنها احساس ارزشمندي مي‌دهد، براي ما جالب است که کاري را بلد باشيم که ديگران بلد نيستند، احساس مي‌کنيم توانائيهايي داريم که ديگران ندارند، پس آن کار را براي ديگران انجام مي‌دهيم شايد در مقابلش پول هم دريافت کنيم، اما اتفاقي که مي‌افتد اين است که والدين تصميم مي‌گيرند خودشان به کودک غذا بدهند، والدين در مقابل سرخود بودن و انجام دادن کارهاي مستقل توسط فرزندانشان مخالفت مي‌کنند زيرا نميتوانند مسئوليت اشتباهات فرزندان را بعهده بگيرند، براي ما بسيار راحت‌تر است که پول در اختيار فرزندانمان قرار دهيم تا با آژانس و سرويس‌هاي خصوصي به کلاس بروند تا اينکه واهمه و زحمت بزرگ شدن فرزندمان را بپذيريم و او را آرام آرام وارد اجتماع کنيم، اينگونه است که فرزندان آهسته آهسته ناتوان بزرگ مي‌شوند.

حال سئوال ديگري مي‌پرسم، حلقه تنبلي در کجا به اتمام مي‌رسد؟

بستگي به سرعت حرکت تنبلي در وجودمان دارد که چقدر زمان نياز داشته باشيم تا اين حلقه بايستد، همانطور که خشک شدن يک علف هرز راحت تر از خشک شدن جنگلي از علف هرز است، براي شروع جهت زدودن آفت تنبلي از وجودمان بايد بدانيم:

وجود ما به تنبلي عادت کرده پس با توقف آن مخالفت خواهد کرد، بايد بدانيم

ما رسم تنبلي را بهتر از رسم حرکت و تلاش ياد گرفته‌ايم بنابراين سالم بودن کم سابقه است و تنبلي پرسابقه و قدرتمند،

تنها با عنصر تداوم (و نه اصرار لحظه‌اي) مي‌توان شروع کرده و به جلو برويم، بايد موانع تکراري را بشناسيم،

در مقابل جنگلي از علف هرز، وقتي يک علف هرز را ريشه کن مي‌کنيم خوشحال باشيم، يعني کارهاي درشت را تبديل به ريزترين موفقيت‌ها و ريزترين کارها کنيم و به خودمان جايزه بدهيم زيرا در اين راه ما آنقدر ناتوانيم که يک کودک! و بايد کودکِ توانائيهاي وجودمان را از ابتدا پرورش دهيم و رشد دهيم تا او نيز آهسته آهسته تبديل به جنگلي از درختان قدرتمند و پرحاصل شود. هر چه به جلو مي‌رويم کار راحت تر مي‌شود زيرا ماحصل خاک وجودمان که به کام علف هرز و آفت تنبلي مي‌رفت حال به کام نيروي تلاش و حرکت و به کام درختان وجودمان مي‌رود پس نيروي توانائيهاي ما قدرتمند‌تر شده و هر بار بيشتر تغذيه مي‌شود.

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1390ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط ليلا  | 

لحظه‌هاي سخت، غم‌انگيز، آزار دهنده، فشار روحي، وضعيت استرس‌زا.

لحظه‌هاي خوب، شادي آور، آرام بخش، نشاط و سرزندگي، و وضعيت‌هايي که باعث تعادل روحي می شود،

لحظاتی که باعث رشد خلاقيت و باز شدن چشمها٬ تفکر و ذهن ما براي دريافت لحظه‌هاي خوب مي شود.

 همواره با ترکيبي از اين لحظات بد و خوب یا زشت و زیبا سر و کار داريم،

خوشبختانه نیرویی در وجودمان برای یافتن و جدا کردن لحظات خوب از بد قرار دارد.

همانطور که زمين ترکيبي از سنگ٬ کوه٬ درخت٬ ميوه٬ معادن الماس و طلاست و ما با استفاده از نیروی انسانی می توانیم از آنها بهره گرفته و براي بقا استفاده کنيم،

همانطور که يک جوينده طلا به دنبال معادن طلاست و در اين معادن رگه‌هاي طلا را از شن و سنگ جدا مي‌کند

ما نیز توانائی یافتن لحظات خاص و مطلوب را داریم. اما درک این موضوع به سادگی نوشتن آن نیست.

 زمانی که جوينده لحظات خاص را در وجود فعال می کنيم، آهسته آهسته توانسته ایم نیروی استخراج کننده لحظات آرامش بخش و نشاط را در درون خود استخدام کرده و به کار بگيريم. و این موضوع بسیار بزرگتر و عمیق تر از این نوشته است.

همانند کارخانه تصفیه نفت که از دل زمین و در معادن موجود٬ طلای سیاه را بیرون کشیده و در جهت استفاده آنرا تصفیه می کند٬ بهمین شکل درون ما هم منابعی بسیار ارزشمند وجود دارد که نیازمند جوینده٬ استخراج کننده و تصفیه کننده است٬

اینگونه است که خوش کامی در انتظار ما نشسته و متاسفانه در بسیاری از اوقات ما در انتظار خوشبختی نشسته ایم.

همانطور که با ماشين وارد محوطه‌اي بي‌ربط همچون زمين سنگي، مزرعه برنج و ... نمي‌شويم و در جاده حرکت مي‌کنيم،‌ ذهن ما نياز دارد از ناکجا آباد به جاده و مسير اصلي خود برگشته و رشد کند.

برگشتن روح و ذهن به مسیر اصلی اش لااقل به مانند ضرر ندادن مالی و داشتن سودی سالیانه برایمان امنیت و آرامش بهمراه می آورد٬ امنیت و آرامشی که ذهن درگیر در درک آن ضعیف است.

در اکثر موارد چیزی که بنام شانس می شناسیم٬ همان ذهني است که در فضاي سالمي از آرامش، نشاط، انگيزه، کار، دانش و ... به رشد رسيده و تغذيه شده، طور دیگری مي‌بيند و بهتر عمل مي‌کند، کسي که از نظر ذهني و فکري در شرايط خوبي قرار دارد چيزهايي را مي‌بيند و مي‌شنود که ذهن در فضاي ناسالم در همان مکانها آنها را نمي‌بيندو نمي‌شنود.

براي بدست آوردن شرايطي که گوهر وجودی ما خواستار آنست، نياز داریم شکارچي خوبي براي لحظات مناسب باشيم و جوينده خوبي براي بدست آوردن لحظاتي که همچون طلا برای ما ارزشمند است باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط ليلا  | 

دو تا قو توي حوضچه حياط هست، اما پرهاي اصلي‌شون رو بريدند تا پرواز نکنند و هميشه تو حوضچه ما کنار ما بمانند. شايداين دو تا قو همديگر را دوست داشته باشند اما حق انتخاب ندارند که همديگر را دوست نداشته باشند يا حتي براي مدت کوتاهي بخواهند تنهايي به جايي پرواز کنند. و من خيلي وقتها فکر ميکنم چقدر موضوع اين دو تا قو شبيه ازدواج هست، گاهي ازدواج مي‌کنيم تا مطمئن باشيم کنار هم مي‌مانيم. گاهي به عزيزانمان مي‌گوئيم ازدواج کنند تا از زوج بودنشان لذت ببريم همانطور که از ديدن اين قوهای به تصور ما عاشق لذت مي‌بريم. فلسفه بالغانه ازدواج به اين تلخي نبايد باشد، اما اتفاقي که اکنون مي‌افتد به اين شکل است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط ليلا  |